خب خیلی خیلی ببخشید بخاطر فراموشکاری اون سریم 😐🙏 نمیدونم چم شده بود واقعا 😐 و این که عکس تست ( اگه سایت قبولش کنه ) عکس میاست . خب دیگ خیلی ور زدم بریم برای داستان .
امروزم یکی دیگه از روزای علافیتون بود . شما و میکا به درخت تکیه داده بودین ، میکا کتاب میخوند و شمام استراحت میکردین . چند ثانیه که گذشت شما متوجه شدین که محاصرتون کردن . میکا هم قطعا متوجه شده بود ولی هیچ کدومتون به روی خودتون نیووردین تا بفهمین میخوان چیکار کنن . همون لحظه یه شوریکن پرت شد طرف میکا و پشت سرش هم ناروتو که داد میزد : شینههههه تمهههه . میکا خیلی راحت شوریکنو تو هوا گرفت . بعد پرتش کرد رو زمین و خودش بلند شد و ناروتو رو پرت کرد اون طرف . همون لحظه ساکورا هم از بالا درخت پرید کنار شما و داد زد : چانارووووو . شما شانس اووردید ک به موقع جا خالی دادید . مشت ساکورا ب زمین خورد و زمین ترک برداشت . همون لحظه که شما حواستون پرت شده بود یه نفر از پشت سر شما رو گرفت و یه کونای گذاشت زیر گلوتون .
وای خدا این پارتو سه بار نوشتم و پرید 😬😬😬😬😬😬😬 خیلی رو مخه اه ................................. اونی که از پشت سر گرفته بودتون گفت : اگه میخوای این دختره سالم بمونه تسلیم شو . از روی صداش شناختینش ، کاکاشی بود ! امیدتون برای فرار کلا نا امید شد . قطعا نمیتونستین از دست بهترین جونین کونوها فرار کنین . میکا لباس اکاتسکی رو در اوورد و بعدم همه شورکینا و کونایا و طومار هاشو ریخت زمین . شما ک عصبی شده بودین و دوست نداشتین کسی بخاطرتون صدمه ببینه به میکا اخم کردین و گفتین : نکن باکا ، بخاطر من نکن ! میکا به شما توجهی نکرد ، شما سعی میکردین خودتونو از تو بغل کاکاشی بیارین بیرون ولی نوفق نشدین . داد زدین : ولم کن . کاکاشی : اگه میخوای پسره چیزیش نشه انقد زور نزن . شما با عصبانیت داد زدین : اون برام مهم نیس ، ولم کن ، اون ... اون اصلا مهم نیس . خودتون از حرفاتون شوکه شدین ، دروغ گفته بودین . حقیقتا خیلی نگران میکا بودین و خودتونم نمیدونستید چرا ! میکا هم انگار ناراحت شده بود ! کاکاشی : عه جدا ؟ اون وقت چرا خودتم از این حرفت تعجب کردی و ناراحت شدی !؟ شما دیگه چیزی نگفتین و ساکت شدین . میکا : خب ، حالا میخواین چیکار کنین ؟ شیکامارو از روی درختا پرید پایین و گفت : ما دختره رو میخوایم ، اگه بزاری بی دردسر ببریمش ما هم کاری ب تو نداریم . میکا : مگه عروسکه ک بزارم بی دردسر ببرینش ! شیکامارو : مندوکسه ، پس راه سختو انتخاب کردی . همون موقع چوجی و اینو ، نجی و هیناتا ، لی و تن تن ، کیبا و شینو و سای پریدن پایین و گارد گرفتن .
میکا نیشخند زد و گفت : عه جدا ؟ ینی انقد ضعیفین ک فقط برای ما دو نفر انقد ادم فرستادین ؟ بزار ببینم دوتا جونین ( قابل توجهتون نجی هم جونین بود ) یه گنین ( ناروتو 😐😂 ) و بقیتونم همتون چونینین ! اوم بد نی بیاین جلو . جنگ سختی بود ، میکا هم زمان با اون همه ادم میجنگید و شما نمیتونستین حتی تز دست کاکاشی فرار کنید ! این موضوع اعصابتونو خیلی خورد کرده بود : کاکاشی . کاکاشی بهتون نگاه کرد و گفت : هوم ؟ شما : چرا میخواین منو ببرید ؟ کاکاشی : خود سوناده ساما بهت میگه . بعد از نیم ساعت بلاخره تونستن میکا رو بزنن . رو زمین دراز کشیده بود و شیکامارو با سایش قفلش کرده بود . همه بدنش پر از زخم بود و خیلی خسته شده بود . با دیدن این صحنه خیلی اعصبانی و ناراحت شدین . ی چیز گرم روی گونتون غلتید . باورتون نمیشد ، داشتین گریه میکردین ! بعد از این همه سال الان داشتین گریه میکردین !
چشم هاتونو باز کردین . مثل همیشه اسمون ابی بالا سرتون نبود . ی سقف سفید بالا سرتون بود . اخم کردین ، میدونستین این جا کجاست . بیمارستان کونوها . سعی کردین بلند شین ولی کل بدنتون درد گرفت . صدای یه زن رو از بغلتون شنیدین : سعی الکی نکن . چاکرای خیلی زیادی از دست دادی طول میکشه تا ب حالت اولت برگردی ! گفتین : سوناده ؟ سوناده ساما : خوبه ک منو میشناسی ولی با ساما صدام کن بچه ! ی نگاه گذرا بهش انداختین ک یعنی حرفت اصن برام مهم نیس . پرسیدین : میکا ... میکا چی شد ؟ سوناده ساما : اون پسره رو میگی ؟ در رفت . شما ی اه از سر راحتی میکشین . سوناده ادامه میده : ولی مهم نیس ، مهم تویی . یه مراقب برات میزارم بهتره کاری انجام ندی وگرنه بد میبینی ، وقتی بهتر شدی خودش میارتت دفترم و با هم حرف میزنیم ! این جمله اخرو بلند گفت . شما زیر لب گفتین : برام مهم نیس . و روتونو کردین اون ور . سوناده هم از اتاق بیرون رفت . داشتین فکر میکردین که مراقبتونو کی گذاشته ک همون موقع صدای داد و بیداد شنیدین . ناروتو : من میخوام رامن بخورم ... اخ ساکورا چان چرا میزنی اخه ؟ ساکورا : ساکت باش ناروتو ! سوناده سانا دستور داده ک مراقبش باشی رامنو ک همیشه میخوری ! ناروتو : ولی اخه ساکورا چان ... شما روتونو کردین سمت اونا و گفتین : لالمونی میگیرین یا خودم ی کاری کنم خفه شید ؟ ( با همون نگاهای ترسناک مخصوصتون ) ساکورا سینشو صاف کرد و سعی کرد صداشو بلند کنه : خب ... من دیگه میرم ناروتو . و بعد رفت . ناروتو : ساکورا چان وایسا منو با این دخت ... شما سرش داد زدین و گفتین : د خفه شو بت میگم ، میخوام بخوام !
* دو ساعت بعد * ................................................... ناروتو : هی ... هی بیداری ؟ شما با چشم بسته گفتید : چیه ناروتو ؟ ناروتو با تعجب : تو منو میشناسی ؟ شما نیشخند زدین و گفتین : من تو و اطرافیانتو بهتر از خودتون میشناسم ! ناروتو یکم ساکت میشه و بعد دوباره میگه : تو ... میدونستی خیلی ترسناکی ؟ شما : خب ک چی ؟ ناروتو : هیچی ولش کن ... تو هم مثل جینچوریکی ای ؟ شما : اره ، میشه گفت . ناروتو : تا حالا چند تا ادم کشتی ؟ شما چشماتونو باز میکنین و میگین : چرا اینا رو میپرسی ؟ ناروتو : هم حوصلم سر رفته هم دوست دارم بدونم . شما یکم ب ناروتو نگاه میکین و ی اه میکشین : هیچی ، من از کشتن ادما خوشم نمیاد . چشمای ناروتو گرد میشه : چجوری ... پس برای چی رفتی اکاتسکی ؟ شما لبخند تلخی میزنین : مگه من به اراده خودم رفتم ؟ ی جورایی مجبور شدم . ناروتو : باید به مامان بزرگ سوناده بگی ! شما : بیخیال ، مهم نیس . ناروتو ساکت میشه و دیگه حرفی نمیزنه . بعد از 10 دقیقه ناروتو دستشو میاره جلو میگه : ربکا سان ، من چیز زیادی ازتون نمیدونم ولی ب نظرم ادم خوبی میاین ، من اوزوماکی ناروتو هوکاگه اینده ، خیلی توشحال میشم باهاتون دوست بشم . بعد دست دیگشو برد توی موهاشو خندید . شمام لبخندی زدین و باهاش دست دادید : منم خوشحال میشم ناروتو .
دو روز بعدش از بیمارستان مرخص شدین و بعد از سه روز تونستین به کمک ناروتو ثابت کنین ک بیگناهید و هیچ کار خلافی انجام ندادین . هم این که شما محبور بودین به اکاتسکی برین ، هم این ک ادمی نکشته بودین و مهم تر از همه شما شینوبی دهکده خاصی نبودید ! بلاخره بعد از این که بیخیالتون شدن داشتین توی دهکده قدم نیزدین که یهو ... ........................................ * چند ساعت بعد * توی اتاق نشسته بودین ( قابل توجهتون الان خونه ناروتو اید ) که ناروتو داخل شد . نشست روبروتون و گفت : ربکا سان . باید تصمیمتو بگیری ! شما با حواس پرتی سرتونو بلند کردین و گفتین : ها ؟ چه تصمیمی ؟ ناروتو : درباره موندنت . میخوای بری یا بمونی توی همین دهکده .؟ شما دستتونو مشت کردین و لبتونو گاز گرفتین . یاد چن ساعت قبل افتادین : میکا : هوی ، بیا برگرد . شما : برگردم چی گیرم میاد ؟ میکا : من ... میدونی ک مال منی دیگه اره ؟ پس ولت نمیکنم . من هر جور شده باید از این دنیای مزخرف بیام بیرون میفهمی ؟ شما سرتونو انداختین پایین و چیزی نگفتین . میکا : نصفه شب ساعت 4 و نیم میام دنبالت . یا باهام میای یا زندگیتو برات جهنم میکنم ! ..... صدای ناروتو شما رو از فکر در اوورد : ربکا سان ؟ شما : من ... نمیدونم . ولی تا شب تصمیممو میگیرم . ناروتو میخنده و میگه : با این که خیلی دوست دارم بموتی ولی نمیتونم مجبورت کنم ، به هر حال بیا تا شب خوش بگذرونیم باشه ؟ و دست شما رو میگیره و میبره بیرون .
رسیدین به رامن ایچیراکو . نجی و تن تن و لی و ساکورا اون جا بودن . ساکورا ک در جریان همه چی بود براتون دثت تکون داد ولی اون سه تا گترد گرفتن . یکم طول کشید تا ناروتو و ساکورا تونستن اونا رو راضی کنن . تن تن و لی راضی شده بودن ولی معلوم بود نجی اون قدرا هم راضی نیست . نشستین پیششون و رامن سفارش دادین . تن تن : ربکا چان چند سالته ؟ شما با خشکی جواب دادین : 16 / 17 . لی خوشحال شد و گفت : عه پس هم سن و سال مایین . شما ی اوه م خشک و خالی دیگه گفتین . تن تن بعد از چند دقیقه گفت : خیلی عجییبه ! ناروتو : چی عجیبه ؟ تن تن ادامه داد : اولین باریه ک یکیو اینکجوری میبینم . از ساسکه خشک تر و از نجی یوبث تر ! و به شما اشاره میکنه . همه خندشون میگیره . نجی : من یوبثم ؟ تن تن : او نجی باور کن که واقعا خیلییی یوبثی ! نجی پکر نگاش کرد و از قیافش معلوم بود ناراحت شده . تن تن و لی و ناروتو از دیدنش خندشون گرفت . تن تن یکی زد پشت کمر نجی و گفت بهش فکر نکن . و بعد دوباره خندید . یکم دیگه هم سر به سر نجی گذاشتن و بعد ساکورا عذر خواهی کرد و گفت باید بره خونه . کم کم اون سه تا هم رفتن و شما و ناروتو موندین . شما دوسا داشتین یکم تو دهکده بگردین پس به نارواو گفتین بعدا میاین خونه و رفتین پارک سنجو قدم بزنین .اون جا باز تن تنو دیدین و ازش پرسیدین : مگه تو نرفتی ؟ تن تن هم براتون توضیح داد که کار خاصی نداشته و چون همه رفتن اینم پاشده رفته . شما با خودتون فکر کردین الان بهترین وقته که این سوالو ازش بپرسین : تن تن . تن تن : هوم ؟ شما ادامه دادین : تو از نجی خوشت میاد ؟ تن تن پرید هوا و جیغ زد : چی ؟ شما قیافتون فضول شد و گفت : همین که شنیدی حالا جواب بده ! تن تن یکم فکر کرد و گفت نجی ، اون صمیمی ترین دوست منه . نمیدونم برای اونم این جوریه ولی حداقل برای من ک هس . و قطعا ادم صمیمی ترین دوستشو دوست داره دیگه نه ؟ شما پشت چشم نازک کردین ( الان خواستم ادبی باشم 😋 ) و گفتین : خودت میدونس منظورم این نبود ! تن تن سرخ شد و دوباره یکم فکر کرد : نمیدونم ! شما اه کشیدین و گفتین : اشکالی نداره ، خب دیگ تن تن سایونارا
خب دیگ تموم شد اینم 😐
راسی ببخشید اگه یکم دیر نوشتمش یا غلط املایی داشت .
.....