داستان تنهایی مطلق کسی که حتی در لحظه سقوطش نه شنونده ای یافت و نه خاکی برای پوشاندن کتابش
برگها زیر پا له شدند.هواطوفانی بود. باد در را باز کرد. چراغها را روشن کرد و چند نفری پشت سرش وارد اتاق شدند. خودش هم نمیدانست که آنها که بودند، اسمشان چه بود و اصلاً چند نفر بودند. همه نشستند. بوی خاک بلند شد و رطوبت هوا رایحهای خوب به آن میداد. خودش هم نشست. مثل همیشه نبود. استرس نداشت. پایش را روی زمین نمیکوبید، دستانش نمیلرزید، پاهایش خالی نمیکرد و احساس نمیکرد که هر لحظه ممکن است از صندلی بیفتد. دفعهی قبلی، جلوی ژورنالیستهایی که از انگلیس آمده بودند، از صندلی با سر محکم روی پارکتهای چوبی اتاق افتاده بود و همین شد دلیلی بر مقدمهی آخرین کتابش. «افتادم. نه با پا، نه با دست، نه با شانه. با سر افتادم. بینی ام چسبیده بود به کف زمین. مورچهها را هیچوقت آنقدر بزرگ ندیده بودم.از جلوی چشم چپم میگذشتند و همان لحظه در چشم راستم پدیدار میشدند. ترسیده بودم. اولین باری بود که با خارجیها سروکله میزدم. بد هم نشد، چون که همان لحظه که کف زمین دراز کشیده بودم، افکاری تاریک آرام آرام در سرم باد کرد انگار زیر پوستم کسی داشت محکم خودش را به دیوار میکوبید.»
سیگارش را روشن کرد. بوی تلخ آن در فضا پیچید و با خواهش یکی از جوانها، بعد از همان دود اولی که کشید، خاموشش کرد. ژورنالیست اول پرسید: «استاد تمایل دارید از آن شب معروفتان چیز جدیدی بگویید؟ دفترهایمان مشتاق یادداشت کردن اند.» دمی طولانی گرفت و باز دمی طولانیتر بیرون داد. گفت: «از کجا بگم؟ از جایی که فکر میکردم قراره برنده باشم، یا انجایی که دیدم حتی یک نفر هم حاضر نیست با یک فوت خاک کتاب رو بگیرد.هیچکس نه مرا دید و نه شنید. بلند شدم. لحظه ای احساس کردم همان کتابم؛ و وقتی خاک روی کت کهنه ام را دیدم، مطمئن شدم»
سرش پایین بود وقتی سرش را بالا آورد، چراغ ها خاموش بودند و صندلی ها خالی از سکنه.هیچکدام از چهره ها را به یاد نمی آورد، حتی آن صدایی که سوال پرسید انگار که تناژ آن را فراموش کرده بود.
صدای از پشت در آمد: "باز هم توهم زدی؟"هیچ دفتری علاقه ای به یادداشت او نداشت. بلند شد، و اولین کتاب قفسه را پاره کرد ،گویی که کتاب خودش باشد.