سلامی دوباره اینم از قسمت هشتم امیدوارم بخونید و لذت ببرید شرمنده اگه خیلی کمه چون قسمت های قبل زیاد بود و من برای اینکه تقسیم بندی قسمت ها به هم نخوره این قسمتو کوتاه نوشتم شرمنده اگر یکم دیر شد توی قسمت قبل چند نفر گفتن ادامه بده خب راستش من به خاطر علاقه ی خودم ادامه میدم چه بازدید و نظر زیاد باشه چه نباشه ولی اینو بگم که من از نظرات شما روحیه میگیرم و با هر نظری انگیزه ام برای ادامه داستان بیشتر میشه حرف آخرم با کسی که این قسمت رو برسی میکنه لطفا و خواهشا ایموجی هارو بر ندار خیلی خب بریم واسه ی قسمت هشتم نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘
نزدیک بود از کنجکاوی بمیرم خب من فهمیده بودم منظور از مارمولک سایه ست ولی دقیقا نمیدونستم کی قرار بود برسه؟ به سرعت رفتم سمت کمد وسایلم تو مدرسه موبایلمو برداشتم چاره ای نداشتم جز اینکه به پیتر زنگ بزنم با اون تماس گرفتم و گفتم:«سلام پیتر من تازه پیامو خوندم فقط یه مشکلی هست نصف اش پاک شده» پیتر با عجله گفت:«شوخی میکنی!» گفتم:«نه! اشکالی نداره من فقط تونستم اخرشو بخونم اما کلمه ی اخر نبود بعد با صدای خیلی ضعیف گفتم همون جا که گفته بود مارمولک تو راه! ممنون میشم بقیه شو بهم بگی» بعد به آرومی گفت:« اون داره میاد احتمالا امشب😱»
نفسم بند اومد زمزمه کردم:«امشب؟!» پیتر با صدای آروم ادامه داد:«امروز حوالی ساعت ۷ و نیم میام اونجا خب بهتره دیگه بیشتر از پشت تلفن حرف نزنیم» و بعد قطع کرد من برای دیدن سایه آروم و قرار نداشتم بعد از اون مکالمه رفتم تا توی حیاط قدم بزنم دختر ها جوری نگاه میکردن که انگار دارم دزدی میکنم همون موقع از بلندگو صدام زدن و گفتن که برم سر کلاس ولی فکر من انقدر پیش سایه بود که حتی نشنیدم ناظم چی میگفت😂! چند ساعت بعد موقع زنگ تفریح به یاد چیز وحشتناکی افتادم امشب با فیلیکس فرار داشتم قرار بود برم و از دلش در بیارم اخه چرا انقدر من بد شانسم سایه نمیتونست یه شب دیگه بیاد از یه طرف با پسری که عاشقش بودم قرار داشتم از طرفی هم نمیتونستم از دیدن سایه بگذرم و بعد من تصمیمو گرفتم میدونستم که بعد از این تصمیم دیگه محاله که بتونم فیلیکس رو ببینم به دام انداختن سایه خیلی واجب تر از قرار با فیلیکس بود به همین دلیل وقتی از مدرسه برگشتم یه پیام براش فرستادم بهش گفتم که دارم از سر درد عذاب آوری رنج می برم چند تا ایموجی غمگین هم براش فرستادم تا ماجرارو کمی بزرگ نشون بدم از این کار خیلی ناراحت بودم ولی بعد یه لحظه یه خیال باطل به ذهنم رسید تصمیم گرفتم بعد از گرفتن سایه همه چیزو به فیلیکس بگم اونوقت فیلیکس حسابی به افتخار میکنه و رابطه مون صمیمی تر میشه
اما بعد پشیمون شدم لباس گرم پوشیدم و به پارک نزدیک خونه رفتم کمی که گذشت شخصی رو دیدم که داشت از خیابون عبور میکرد درسته اون تئودور بکستر بود یکم اونو تماشا کردم اون وارد مغازه ی خانم جنکینز شد اون همه جور جنسی میفروخت اونا یکم با هم خوش و بش کردن چند دقیقه بعد اقای بکستر از مغازه مرموزانه خارج شد سپس سمت سطل اشغال رفت روزنامه ای را که از مغازه خریده بود در سطل انداخت و بعد یه تیکه شکلات تخته ای تلخ در دهانش گذاشت خیلی مشکوک میزد حتی یه دقیقه هم اون روزنامه رو نخوند ظاهرا داشت به کسی علامت میداد من به اطراف نگاهی انداختم اما کسی رو ندیدم و بعد دوباره روی اقای بکستر زوم کردم چند لحظه بعد چشمش منو گرفت حتما فهمیده بود که من بهش خیره شده ام اهسته جلو اومد و گفت:«سلام بانوی جوان ببینم میخواستید چیزی رو بیان کنید» شمرده شمرده و از کلمات ادبی استفاده میکرد توی ذهنم دنبال چیزی میگشتم که بهش بگم همون موقع مثل همیشه حرفی نسنجیده و غیر اخلاقی از دهنم بیرون اومد:« سلام اقای بکستر میخواستم بدونم برای آخر هفته برنامه ای ندارین؟» چشم هایش گشاد شد خب باید هم اینجوری میشد من فقط چند دفعه با اون هم کلام شده بودم و حالا دارم درباره ی تعطیلات اخر هفته اش ازش سوال میکنم اون کمی مکث کرد و گفت:« خب برنامه ی خاصی ندارم بانوی جوان میتونم ابیگیل صداتون کنم؟» گفتم:«بله! بله! راحت باشین» دستپاچه شدم ممکن بود کل عملیات رو لو بدم پرسیدم :«راستی فنچ های خاکستری تون چطور ان؟» لبخندش محو شد😕جواب داد:«یه طرفدار دیگه جالب چون دوست جدیدتون اقای گریمز هم طرفدار این پرندگان شگفت انگیز هستن(فامیلی پیتر گریمز)» گفتم:«بله درسته من عاشق این پرنده ها هستم ببینم شما از کجا دوست منو میشناسید؟» یکم صبر کرد و گفت:« چند دفعه ای شمارو مشغول بحث و صحبت دیدم خانم ابیگیل» گفتم:« اره اره ما مشغول بحث راجب پرنده ها بودیم» اون با لحنی تحدید آمیز گفت:«درسته اما سعی کنید راجب هر موضوعی صحبت نگنید بعضی حرف ها و کار ها واقعا میتونن خطرافرین باشن سعی کن از بعضی آدما و مکان ها دوری کنی توی هر مسئله ای دخالت نکنید این حرفو به عنوان یه هشدار از من به یاد داشته باش خانم جوان» و بعد به سرعت ناپدید شد
چه جمله ی عجیبی! یعنی اون نگران من شد و اینو برای سلامتی من گفت یا شایدم یه هشدار بود احتمالا منظورش این بوده که سرت به کار خودت باشه ممکن هم بود اون بدونه که تحت نظره تو همین فکر بودم که یاد روزنامه ای که توی سطل اشغال انداخته بود افتادم سریع رفتم و اونو برداشتم اینکارو کردم چون احتمال داشت داخل روزنامه پیامی نوشته باشه تا کس دیگه ای بیاد و اونو برداره و بخونه روزنامه رو به دقت برسی کردم چیز خاصی پیدا نشد تا اینکه به صفحه ی آخر رسیدم تمام خونه های جدول پر شده بود جدول رو مطالعه کردم شاید توی اون یه پیام رمزی بود کمی بعد متوجه شدم که توی ردیف ۶ عمودی و ۳ افقی نوشته بود:«آماده شو» اتفاقی به نظر نمیرسید مخصوصا این که بعد از آماده شو حرف اینگلیسی s نوشته شده بود آیا منظورش از حرف اس Shadow یا همون سایه بود امکانش زیاد بود که اینو برای سایه یا یکی از همدست های دیگه اش نوشته بود تو راه برگشت به خونه عمه قدم زنان از باغ پشتی اومد و گفت:«عزیزم همین الان فیلیکس زنگ زد میخواست بپرسه امشب ساعت چند بیاد دنبالت» رو به عمه کردم و گفتم:«راستش عمه یکم برنامه عوض شد پیتر رو دعوت کردم امشب» عمه دستی به سرم کشید و گفت:«اه! عزیزم لازم نیست نگران باشی اگه واقعا پیتر رو دوست داری میتونی دیگه فیلیکس رو نبینی» با شنیدن این جنبه داشتم از حرص میترکیدم در حالی که تو دلم خودمو فحش میدادم که ای کاش اون روز اینو نمیگفتم لب هامو هم میجوییدم🤣 گفتم:« حق با توئه عمه الان درس دارم میخوام بخونم» و بعد به سرعت رفتم تو اتاقم
با خودم فکر کردم که سایه امشب پیداش میشه اگه همین امشب به دام بی افته من همه چیزو به فیلیکس میگم و بعد دوباره رابطه مون خوب میشه همون موقع کلارا زنگ زد یکم احوال پرسی کردیم اون گفت:«ابی امیدوارم امشب با فیلیکس بهت خوش بگذره منم گفتم سردرد شدید گرفتم و نمی تونم با فیلیکس برم بیرون یکم با هم گپ زدیم و بعد اون قطع کرد ظاهرا میخواست تلویزیون تماشا کنه حوصله ام حسابی سر رفته بود متظر پیتر بودم تا سرو کله اش پیدا بشه که ناگهان زنگ در به صدا در آومد احتمال میدادم پیتر باشه سریع در رو باز کردم و با صحنه ی کاملا غیر منتظره ای روبرو شدم
فیلیکس پشت در بود همون جا فهمیدم صبح وقتی براش پیام فرستادم اینترنت ام خاموش بوده و پیام براش نرفته🤣 خیلی تعجب کردم اخه اون میخواست یه ساعت دیگه بیاد با ترس و لرز گفتم:«سلام!» فیلیکس گفت:«سلام ابیگیل» و بعد یه بسته شکلات داد دستم گفتم:« لازم نبود زحمت بکشی دستت درد نکنه» اون در جواب گفت:«نه این چه حرفی زحمتی نبود سرت چطوره بهتر شدی؟» خیلی تعجب کردم اون که پیام منو ندیده بود پس از کجا میدونست گفتم:« یه خرده بهترم تو از کجا فهمیدی؟» گفت:« تو راه که داشتم می اومدم کلارا بهم زنگ زد از اون شنیدم» با خودم چه فکری کردم که اینو به کلارا گفتم خیلی استرس داشتم فقط میخواستم سریع به این ملاقات پایان بدم چون الان ها بود که پیتر از راه برسه فیلیکس ادامه داد:« مامانم وقتی سر درد میگیره از این شکلات ها میخوره روی تخت دراز میکشه و از من میخواد ماساژ اش بدم» زیر لب گفتم:«چه جالب!» فیلیکس پرسید:« می تونم تورو هم ماساژ بدم البته اگه دوست داشته باشی» و بعد لبخند ریزی زد خب راستش خیلی دلم میخواست پسر رویاهام وقتی سردرد دارم ماساژم بده ولی چون نمیخواستم دوباره پیتر و فیلیکس با هم روبرو بشن گفتم:«نه نیاز به زحمت نیست دوست ندارم خسته بشی» و بعد خودمو به مریضی زدم و گفتم حالم خیلی بده و سریع باید دراز بکشم و استراحت کنم فیلیکس هم گفت:«خیلی خب مزاحمت نمیشم میبینمت و بعد رفت در رو سریع بستم و اه بلندی کشیدم چشمم به عمه خورد که داشت منو نگاه میکرد گفت:« آفرین! خوب دست به سرش کردی حقا که برادر زاده ی خودمی»و بعد خندید🤣پرسیدم:«عمه از کجاش داشتی گوش میکردی؟»جواب داد :«از وقتی در باز شد» و بعد هردو باهم خندیدیم
رفتم تو آشپزخونه تا یه لیوان لیموناد بخورم که دوباره زنگ در صدا داد عمه گفت:«بفرما اینم از پسر شماره ی دو» و بعد چشمکی به من زد حس میکردم از وقتی که گفتم من به پیتر علاقه دارم اون خیلی مهربون تر شده در رو باز کردم پیتر پشت در بود اون یکم نزدیک من اومد و گفت:« تو راه فیلیکس رو دیدم که داشت سمت خونه ی شما می اومد چند دقیقه ای صبر کردم تا اون بره نمی خواستم دوباره میونتون رو خراب کنم» گفتم:«واقعا؟ آفرین ممنونم که انقدر به فکر منی» میخواستم اونو به اتاقم راهنمایی کنم که عمه خرامان از پله ها پایین اومد و رو به پیتر گفت:«خب ظاهرا موفق شدی علاقه ی برادرزاده ی منو به خودت جلب کنی» با صدای بلند گفتم:«چی!» و بعد سریع دست پیتر رو گرفتم به اتاقم بردم اون پرسید:«ابیگیل جریان چیه؟» گفتم هیچی! بیخیال بعدا توضیح میدم
هردومون خیلی هیجان داشتیم که سایه رو ببینیم چسبیده بودیم به پنجره دفترچه یاداشت هامون کنارمون بود چند ساعت گذشت اما هیچ رفت و آمدی رو در خونه ی بکستر ها مشاهده نکردیم من گفتم:«شاید سایه نصفه شب خودشو نشون بده» پیتر جواب داد:«بالادستی های من اینجوری فکر نمیکنن چون رفت و آمد ماشین ها در شب توی همچین جایی خیلی جلب توجه میکنه اون ها نمیخوان کاری کنن که کنجکاوی دیگران رو تحریک کنه» من گفتم:«پس یکم دیگه منتظر میمونیم» همون موقع عمه با یه سینی قهوه اومد تو و گفت:« خیلی خسته شدین بیاید یکم قهوه بخورید» و بعد اضافه کرد:«بیخود خودتون رو اذیت نکنید کسی رو که منتظرش هستید امشب نمیاد» گفتم:«چی عمه ما فقط داریم پرنده هارو تماشا میکنیم» عمه جواب داد:«لازم نیست چیزی رو مخفی کنی گل من سایه امشب از راه نمیرسه» چهره ی عمه در اون لحظه😠 چهره ی من😱 چهره ی پیتر😵
خب به پایان این قسمت رسیدیم همونطور که اول گفتم این قسمت خیلی کوتاه ولی قول میدم تو قسمت های بعدی جبران کنم
حرفی نیست خدانگهدار دوستتون دارم شدید به مدت مدید 🤣 نظرات و پیشنهادات فراموش نشه😘