
سلام من آمدم با پارت 6
بعد از زنگ همه آمدن دورم الکس _ سلام من الکسم بهار _ میدونم اسم همتون میلن _ واقعا؟بهار _ اره مکس _ چی شد آمدی اینجا؟ بهار _ اممم خب راستش... من تازه آمدم پاریس لایلا _ پس قبلا کجا بودی؟ بهار _ ایران لایلا _ واقعا من عاشق ایرانم. الان مطمئنم نه هیچی از ایران میدونه نه خوشش میاد 😒 بهار _ آهان مرینت _ بهار چرا اینقدر دیر آمدی؟ بهار _ کارای آقای داماکلیس طول کشید. مرینت _ وا آدرین _ شما همدیگه رو میشناسید؟ بهار _ اره زنگ خورد همه رفتن نشستن سر جاشون
خب طولش ندیم بریم موقعی که مدرسه تمام میشه داشتیم از تو کلاس میآمدیم بیرون من و مرینت و الیا بهار _ مرینت میگم به نظرت امروز با بچه ها بریم تو پاریس رو بگردیم آخه خیلی دوست دارم برج ایفل و موزه ی لوور و آندره، همه چیز رو ببینم😃 مرینت _ نمیدونم نظر تو چیه الیا؟ الیا _ من که پایم 😊 بهار _ چه عالی 😃 مرینت _ولی بستگی به اینکه کسی اکوماتیزی بشه هم هست بهار _ اره بعد تو باید بری 🙁 الیا _ کجا؟ آروم جوری که خودمون بشنویم گفتم : بابا مگه نباید لیدی باگ شهر رو نجات بده؟ 😉
الیا بلند گفت : چی؟ همه به ما نگاه کردن مرینت _ هیس الیا 🤫 الیا تو گوش مرینت یه چیزی گفت که من نفهمیدم بعد مرینت گفت : نه بابا میدونه اشکالی نداره الیا به جوری نگام کرد و بعد گفت : مطمئنی؟ مرینت _ اره بعد دست ما دوتا رو گرفت و بدو کردیم و رسیدیم دم در الیا _ بچه ها و کسی متوجه نشد الیا با داد گفت : بچه هاااااااااااا همه نگاه کردن نینو _ بله الیا
الیا _ میگم ما میخوایم بریم بهار و با پاریس آشنا کنیم و دورهم باشیم شما میاین؟ همه خوشحال شدن و تایید کردن ولی آدرین یه جوری بود انگار ناراحت بود رو بهش کردم و گفتم : آدرین تو چی میای؟ آدرین _ اممم بچه ها من نمیتونم بیام پدرم اجازه نمیده شما برید خوش بگذرونید مرینت _ خب نمیشه بی تو آدرین یه لبخند زد و گفت : اشکالی نداره بهار _ میگم شماره ی باباتو بگیر آدرین _ چرا؟ بهار _بگیر وگر نه خودم زنگ میزنم آدرین _ مگه شمارشو داری؟ بهار _ بله که دارم آدرین _ ولی بابا جواب تلفن ناشناس رو نمیده
بهار _ عع اصلا گوشی تو بده خودم زنگ میزنم آدرین زنگ زد و داد به من چند تا بوق خورد و جواب داد : گابریل الو بله آدرین بهار _ سلام آقای اگراست گابریل _ تو کی هستی گوشی پسرم دست تو چیکار میکنه؟ بهار _ نه آقای اگراست نترسید پسرتون همینجاست منم هم کلاسیشم فقط میخواستم ازتون اجازه بگیرم گابریل _ بفرمایید بهار_ ببخشید ولی میشه آدرین با ما بیاد بیرون میخوایم یکم دور بزنیم من خودم قول میدم هیچ مشکلی پیش نیاد...
اگر هم کسی اکوماتیزی شد هاک ماث کاری به آدرین نداره مگاه نه؟ گابریل _ باشه ولی حتما باید مواظبش باشید. بهار _ چشم قول میدم گابریل _ خدانگهدار بهار _خدافظ یه نگاهی بهشون کردم و بلند گفتم : قبول کرررررررددد😄😊 آدرین _ مرسی بهار بهار _ خواهش میکنم خب چرا واستادین بریم دیگه. آدرین با بادیگاردش حرف د و اونم رفت ما حرکت کردیم اول از همه رفتیم برج ایفل بعد رود سن روی پل بودیم باد خنکی که از رو آب بهمون میخورد خیلی آرامش بخش بود یا صدا قشنگ رود به آدم آرامش خیلی عجیبی میداد به نرده تکیه داده بودم و به آب نگاه میکردم و غرق افکار خودم بودم که حضور یه نفر دیگه رو احساس کردم
مرینت _ چی شده تو فکری؟ بهار _ هیچی تو فکر اینم که اینجا چه اتفاق هایی افتاده مرینت _ چه اتفاقی مثلا؟ بهار _ مثلا اولین دیدارت و کاگامی مبارزه های تو و کت با اکوماتیزی ها... مرینت _ اره یادش بخیر رومو کردم طرف مرینت و گفتم : مرینت تو کت رو دوست داری؟ مرینت _ چی؟ بهار _ تو کت و دوست داری؟ مرینت _ آروم الان همه میشنون بهار _ خب حالا مرینت _ اممممم نمیدونم واقعا ولی هر چی هست وقتی پیشمه یه آرامش خاصی دارم ولی وقتی نیست یه احساس خالی بودن دارم بهار _ مثل نیویورک؟ مرینت _ وای حرف اونو نزن خیلی بد بود آدرین _ چی بد بوده؟
مرینت یه متر پرید بالا و آمد پشت من بهار _هیچی همینجوری داشتیم حرف میزدیم آدرین _ آهان باشه صدای دست الیا آمد همه رومون و کردیم به الیا الیا _ بچه ها شما تشنتون نیست؟ میلن _ من یکم مرینت _ منم تشنمه رز _ منم همین طور کیم _ اره آدرین _ یکم مکس _ 99درصد جمعیت تشنتونه بهار _ خب بریم پیش آندره الیا _ کجاست؟ بهار _ اوناهاش اونجا ( با دست جایی که بود رو نشون دادم) رفتیم پیش آندره داشت به یه زوج بستنی میداد سلام کردیم به همه بستنی داد و نوبت مرینت و آدرین شد که گوشی آدرین زنگ خورد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود 💛 زود پارت بعدی رو بزار بااااااییی 💛 💛 💛 💛 💛 💛 💛
مرسی عزیزم