پارت ۵ رو براتون اوردم. نطرات فراموش نشه😉
فردا صبح:بعد از خوردن صبحونه بدو بدو دویدم طرف مدرسه یهو یه ماشین جلوم نگه داشت.....اول یکم ترسیدم اما دیدم کلویی بود ...کلویی:بپر بالا مرینت +اوه ممنون کلویی ..سوار شدم و رفتیم مدرسه ....( بعد از مدرسه) کلویی:مرینت...من توی این مدت با بقیه خیلی رفتار بدی داشتم؟ +خ.خب راستش نه خیلی اما یخورده مغرور و لوس بودی بعد هم یه خنده ریزی کردم ...کلویی:حتما الان همه از من کینه به دل دارن .تقصیر خودم نبود اخه وقتی تاحالا محبت ندیدی چجوری میتونی محبت کنی؟ +همه درکت میکنن کلویی نگران نباش ...الیا:در عوص الان دوستایی داری که میتونن بهت محبت کنن...+راست میگه ..کلویی:البته من الان بهترین دوستای دنیا رو دارم. .....بعد هم همو بغل کردیم و رفتیم خونه.... بعد از خوردن نهار 👈 +تیکی ساعت چنده؟# ساعت ۵ +واییییی نه دیرم شد #چرا ؟مگه ساعت ۷ با کت قرار نداری؟+تیکی میخوام امروز من صحنه رو تزئین کنم....# اومایگاد افرین عاشق پیشه +بدو بریم چیز میز بخریم دیر شد#بزن بریم...رفتم و گلبرگ های صورتی خریدم و کلی شمع و چیزای رومانتیک صحنه رو با بهترین شکل تزئین کردم😋 یه عکسم از صحنه گرفتم ...بعد منتطر کت موندم ...ساعت ۷ و ۲۰ دقیقه بود و کت هنوز نیومده بود نگران شده بودم ...رفتم یه گشتی تو شهر بزنم که...
که دیوم کت غرق در خون کنار خیابون افتاده ....سریع با گریه رفتم کنارش و گفتم کت کت...کت:بانوی من دوست دارم ....+نهههههههه ککککککتتتتتتت و گریه کردم ...
از زبان ادرین:ساعت ۶ و ۵۰ تبدیل شدم که برم ...توی راه دیدم که لیدیم زخمی به یه ساختمونی اوریزون شده و حاکماث داره میگه:اگه میخوای لیدیت زنده بمونه انگشترتو تحویل بده.....حالم افتضاح بود ...نمیدونیستم چی کار کنم ...گیج و منگ بودم ....از زبون مرینت:همینجور که گریه میکردم خواستم برای اخرین بار کت رو بغل کنم که دیدم...
اون ...اون یه توهم بود....از خوشحالی میخواسم پر بکشم ... اما یادم اومد حتما یه شروره و دویدم تا اون شرور رو پیداکنم ..نزدیک یه ساختمون دیدم کت داره انگشترشو در میاره و من هم زخمی به یه جا بسته شدم ...حاکماث هم اونجا با لبخند شیطانی به کت نگاه می کنه ...کت داشت انگشترشو واقعا بیرون میورد...+کت نههه _ب..بانوی من..تو حا حالت خوبه؟؟؟؟+کت اون یه توهمه بیا اینور ...کت دوید اومد پیشم برید تو بغلم..._فکر کردم اخرین باریه که میبینمت مای لیدی(باگریه گفت)+منم همینطور کت _چ..چی؟+بعدا بهت توضیح میدم باید بریم شرور رو شکست بدیم...(بعداز شکست شرور)+وای چه روزی بودا _اوه اره +بیا بریم _کجا؟+برو پشت دیوار شارژ شو و بیا کارت دارم_واو باشه ...رفتم پشت دیوار و به تیکی غذا دادم و تبدیل شدم ...+اومدی؟_اره الان میام ...چی کارم داری حالا ...+بیا بریم و رفتیم جایی که تزئین کرده بودم ..._واو ..ای..این برای ماهست؟؟؟+اره قشنگه نه؟؟_معلومه که نه.......این فوق العادس +خوشحالت خوشت اومد _عاشق صورتی هستیا +اره خوب _خیلی قشنگه مای لیدی ..میخوام اینجا زندگی کنم اصلا +کت ..چی میگی؟_خب میخوام +من دیرم شده از زندگیت در اینجا لذت ببری به درود ..._لیدی وایسا..وایسادم...._فردا نیا ..پس فردا ساعت ۷ تا ۱۲ رو خالی کن میخوام دهنتو سرویس کنم...+واو ..باشه ..اما از پس من برنمیای پیشی_خواهیم دید +فعلا _بای
فردا قرار بود همراه الیا و کلویی و رز و جولیکا بریم شهر بازی .....فردا در شهر بازی:+همه اومدن؟ الیا:اره همه هستن +خدارو شکر پس بریم؟ همه: بریم .......بعد از تموم شدن تونل وحشت و ترن هوایی و کلی خوشگذردنی رفتیم بستنی اندره تا بستنی بخوریم...همه یه بستنی جدا گرفتیم و نشستیم تا بخوریمم که یهو لوکا اومد...لوکا:سلام به همه .جولیکا میتونی با دوجرخه این بارا رو برسونی به مقصدشون؟؟جولیکا:البته اما تو کجا میری؟لوکا:من باید برم گیتارم رو تعنیر کنم سیمش پاره شده جولیکا:اوکی حله برو..به کلویی نگاه کردم چشاش برق زده بود و سرخ شده بود..درست مثل اولین باری که من ادرین رو دیدم...ادرینی که الان یه دوست بود...یه تعنه زدم به کلویی گفتم:این دوست ماهم عاشق شد و رفت...و همه خندیدند و کلویی شد مثل گوجه ..کلویی:چی ن.نه بابا ..اوف بی خیال بچه ها ...در همون موقع لوکا برگشت و گفت:اوه راستی جولیکا اینو هم بده به مامان...بعد چشمش به کلویی افتاد..چند دقیقه چشم تو چشم بودن و ...لوکا هم سرخ بود ...بعد شیطونیم گل کرد و و یه چشمک به الیا زدم اونم منظورمو گرفت:+اوه راستی لوکا بزار با دوسم کلویی اشنات کنم...
..الیا:اره راست میگه کلویی این لوکا هست برادر جولیکا...کلویی:س...سلام...از..ازدیدنت..خوشبختم...لوکا:س..سلام ..منم هم..همینطور...بعد دوباره چند دقیقه به هم زل زدند..لوکا:من دیگه برم...+لوکا مسیرت کجاست؟ ..لوکا:طرف های تالار شهر چطور؟+این عالیه چون منو الیا یه جایی کار داریم و گفتم چطوره کلویی با تو بره خونه چون نزدیک خونشونه راهت.میتونه بیاد؟لوکا:چ.چراکه نه ....کلویی:چ..چی نه منم همراتون میام ..نه اصلا خودم میرم..مزاحم نمیشم +من انطوری خیالم راحت نیست همراه لوکا برو ...کلویی:ن..نه میرن خودم..لوکا:نه .یعنی چیزه من میرسونمت ..راهمون یکیه دیگه ..کلویی:ب باشه...بعد هم باهم رفتن ما هم از پسشت سزر گفتیم چقدر کیوتن .....
کلویی و لوکا رفتن منم از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه...توراه خونه دیدم کاگامی داره باقدمای بلند گریه میکنه و میره ...رفتم دنبالش تابهش رسیدم...+کاگامی وایسا....کاگامی"م..مرینت و پرید بغلم و با تمام وجود گریه کرد بعد منم بغلش کردم...بعد از چند دقیقه که اروم شد بردمش روی یه نیمکت و نشست...+چیشده کاگامی ..کاگامی:چیزی نشده ..من خوبم...+کاگامی من دوستتم بهم اعتماد کن...کاگامی:مرینت..ادرین..اون....+اونچی؟...کاگامی:اون بهم گفت یکی دیگه رو ..یکی دیگه رو دوست داره..و بازم گریه کرد منم اروم بغلش کردم..+اروم باش کاگامی....کاگامی:مرینت ..من ..من باید برم ...+میری خونه؟.....کاگامی:نه من با مامانم دعوام شد و زدم از خونه بیرون😔
+خب پس الان که جایی نداری باید بیای خونه ما...کاگامی: نه عمرا اگه مزاحم بشم ..+کاگامی لطفا ...کاگامی: اما مان و بابات؟+اونو خوشحالم میشن...بعد دستشو کشیدم و بردمش سمت خونمون...در زدم و رفتیم تو..+سلام مامان سلام بابا این دوست من کاگانی ..کاگامی: سلام ببخشید مزارحم شدم ...سابین: وای سلام عزیزم خوش اومدی ...تام: وایسا تا چندتا ماکارون تازا و خوشمزه برات بیارم...کاگامی:اوه ممنون ..+ماداریم میریم تو اتاق مامان ...رفتم سمت در اتاق که یکهو یادم اومد اتاقم نا منظم هست و عکس های کتنوار(به جای عکس ادرین الان عکس کتنوار گداشته)+اوه کاگامی میشه یه لحطه بری توی حال تا چندتا ماکارون بخوری میام چون اتاقم نامنطم هست میخوام تمیز کنم..کاگامی:باشه مرینت ..و رفت توی حال منم رفتم تو اتاق و به سرعت باد عکسا رو جمع کردم و اتاقو تمیز کردم...:+کاگامی بیا..کاگامی: واییی چه اتاق قشنگی داری..+ممنون میخوای بریم تو بالکن؟کاگامی: اره بیا بریم .. همین که سرم رو از بالکن اوروم بیرون...😨
(نترسید😂) یه گلوله قرنز رنگ خورد بالا سرم اون یه ابر شرور بود...وای الان چی کار کنم نمیتونم تبدیل بشم...فهمیدم..+کاگامی میای بریم بستنی بخوریم..کاگامی: اره چرا که نه ...رفتیم بیرون توی راا داشتیم حرف میزیم که یکهو کاگامی گفت:مرینت نههههه و منو هول داد دیدم او ابر شرور بهش شلیک کرده و اون مثل مجسمه قرمز رنگ خوشک شده +کاگامیییییی نههههه ....انتقامتو میگیرم ...رفتم پشت یه درخت و گفتگ تیکی خال ها روشن....+اهای تو..شرور: من اسم دارم و اسمم یوکار هست...اون با عصایی که در دستش بود مردم رو خشک نیکرد مثل کاگامی و میتونست اونا رو از دور بلند کنه...کت کجاست _واو اینجا چی داریم بانوی من +چه خوب اومدیم باید شکستش بدیم...+لاکی چارم ...یه نمک پاش من با این جی کار کنم؟فهمیدم و........گفتمت اکوما کوچولو ...میراکلس لیدی باگ ...خانم توساگی (مامان کاگامی)چیشده؟...توساگی : کاگامی اون کجاست...کاگامی: مامانننننن ...توساگی: دخترم دیگه تنهام ندار من معذرت میخوام...کاگامی: منو ببخش ...و رفتن کت هم گفت: فردا شب یادت نره بانوی من فعلا..+فعلا و رفتم خونه ...
خب دوستان ین پارتم تموم شد اما پارت اای بعدی هنوز مونده...و یه چیزی ...خواستم بدودنید من فقط به خاطر نظرات شما این هما ایده به سرم میزنه و مینویسم پس نظر بدید💜❤💜