کمه خودم می دونم ولی مطمعنم پارت بعدی رو خوشتون میاد
گفتم : خوش موقع اومدی... که دیدم آیدو داره میاد . وای اون اینجا چیکار میکرد ؟ آیدو گفت : خب خب اون دختر مال منه .مرد گفت : آها پس ماله توعه . بعید می دونستم که آیدو بتونه کاری کنه . آیدو گفت : ارع مشکلی داره ؟ یکی از اون پسر ها از پشت بغلم کرد و گفت : وای خیلی خوش بویی . کاشکی کوران اینجا بود . آیدو هم بود و نبودش فرقی واسم نمیکرد . آیدو گفت : ارع خیلی خوشبو . گفتم : تو به جای اینکه همین حرف رو تکرار کنی یه کاری بکن .آیدو گفت : هِ چیکار کنم ؟ دیدم عصبانی شدم . دستم رو با زور اوردم بالا و استین لباس پسر رو گرفتم . آیدو گفت : به به شرط نجاتت میدم ... که یکی گفت : برای کمک کردن شرط نزار .
استین لباس پسر رو ول کردم و آروم شدم چون مطمئنم که یه کاری میکنه . گفت : درضمن کی گفته اون دختر برای توعه ؟ آیدو گفت : اه فقط تو کم بودی . مردی که گنده بود گفت : این دختر چند تا صاحب داره ؟ کوران اومد نزدیک گفت : یکی ، اونم خودش صاحب خودشه . نمی تونستم بگم شاهزاده چون هویتش لو میرفت از اون ور خجالت میکشیدم کوران صداش کنم . آیدو گفت : خب حالا که تو اومدی من خیالم راحته که یوکی چیزی نمیشه . کوران به آیدو فقط نگاه کردم . آیدو گفت : اه با یوکی چیکار دارید ؟ پسری که از پشت بغلم کرده بود گفت : اسمش یوکی وای چه اسم قشنگی بیشتر عاشقت شدم .
گفتم : چی ؟ ولم کن لطفا . آیدو خندید و گفت : اینا زبون خوش حالیشون نمیشه خب کو... آیکو ( اسم مخفی کوران وقتی میاد داخل شهر ) بیا کنار هم یکم له و لورده کنیم . گفتم : آیکو ؟ کوران گفت : فکر خوبیه ولی حسش نیست . من چترت رو چه کنم ؟ گفتم : چترم و رو ول من رو... . از زبان کوران : یهو یوکی بیهوش شد . آیدو گفت : هوی یوکی چت شده ؟ پسری که یوکی رو بغل کرده بود ول کرد . پشت لباس مرد گندهه نوشته بود ( ars , آرس ) شرط میبندم اسمش باشه گفتم : هی اسمت آرسه ؟ گفت : ارع بیخیال اسم من بچه ها زود باشید باید در بریم تا دردسر نشده . آیدو گفت : اینا با من ببین یوکی چی شد . رفتم سمت یوکی چرخوندمش بدن یخ شده بود . استین دستش رو دادم بالا که یهو یه شکلی رو دستش دیدم . امکان نداره . شکلی که رو دستش بود شبیه همون شکل های توی کتاب بود . یعنی یوکی هم مثل من نیمه انسان و نیمه خ*و*ن*آ*ش*ا*م . از رو دستش عکس گرفتم . بغلش کردم کیفش رو برداشتم . دیگه حوصله نداشتم چترش رو بردارم . سمت قصر راه افتادم نگهبان تا من رو دید گفت : قربان کمک کنم ؟ گفتم : نه لازم نیست . بردمش تو اتاقم . گذاشتمش رو تخت کتاب رو از تو کشو اوردم و نشستم کنار یوکی و نمادش رو هی نگاه کردم و هی تو کتاب گذشتم . چرا نیست ؟ اینم نیست ... اینم نیست .... آها پیداش کردم ♑️ یو وی قدرت ( رعد و برق )
خندم گرفت که تاحالا متوجه نشده بودم . کتاب رو بستم و رفتم رو صندلی نشستم . داشت خوابم می برد که صدای یوکی اومد: شاهزاده . رفتم کنارش نشستم و گفتم : حالت خوبه ؟ یوکی گفت : بله خوبم . از زبان یوکی : کوران دستم و گرفت و گفت : اگه امروز ناراحت شدی معذرت می خوام من اصلا از ازدواجمون پشیمون نشدم و نخواهم شد کی بهتر از تو ولی ... نزاشتم حرفش رو کامل کنه و گفتم : نه من زود تصمیم گرفتم شما ببخشید . کوران دستش رو اورد موهام رو صاف کرد . دوست داشتم بغلش کنم دقیقا از وقتی حرف ازدواج پیش اومده کم هم رو بغل کردم . فکر کنم فهمید چی تو سرمه یقه لباسش رو گرفتم و هم رو بغل کردیم ولی خودمم نفهمیدم چرا یقه اش رو گرفتم . تا اومدیم هم رو ببوسیم یکی در رو باز کرد . هول شدم و کوران رو هل دادم بدبخت از تخت افتاد پایین 🤦♀😂 . ملکه الیزابت گفت : راحت باشید . کوران گفت : مامان در بزن لطفا . ملکه الیزابت خندید و گفت : خیلی باحال افتادی باشه در میزنم . کوران گفت : همیشه همین رو میگی . ملکه الیزابت اومد پیشم و گفت : خب تاریخ عقدتون چی شد ؟ کوران نشست رو زمین و گفت : اگه یکم دیر تر می اومدی تصمیم میگرفتیم . ملکه الیزابت گفت : ولی داشتید یه کار دیگه می کردید از کی تا حالا برای حرف زدن اینقدر صورت ها بهم نزدیکه بخصوص لب هاتون ؟ کوران گفت : وای مامان
گفتم : بله درست حدس زدید . ملکه الیزابت گفت : باشه کارتون رو انجام بدید . ملکه الیزابت از اتاق خارج شد کوران بلند شد و گفت : این چه وضه هل دادنه ؟ گفتم : ببخشید هول شدم . کوران گفت : خب کجا بودیم ؟ خندیدم . هم دیگه رو بوسیدیم و ... تاریخ عقد رو هم مشخص کردیم قرار شد عقد شب کریسمس باشه . از قصر خارج شدم که کوران اومد پیشم و گفت : با هم بریم . گفتم : چرا خوابگاه همین بغله ؟ گفت : دوین فکر میکنه که با هم دعوامون شده و ... گفتم : آها ارع . در زدم یوهی در رو باز کرد کاملا هنگ کرده بود . گفتم : چی شده ؟ در کامل باز شد کاترین و هانی و هلن و دوین و نیلا اومدند جلوی در هانی گفت : آشتی کردید ؟ گفتم : ما که دعوا نکرده بودیم . کوران گفت : یه بحث کوچیک بود . دوین گفت : خب خیالم راحت شد .
از کوران خداحافظی کردم و داخل خوابگاه شدم کاترین گفت : خب تاریخ عقدتون ؟ گفتم : راستش کریسمس ... هانی گفت : نه امتحانات کریسمس نیست تاریخ رو عوض کنید . گفتم : دخترا آخر اول باید امتحان بدیم . یوهی گفت : درسته خب کریسمس ۳ هفته دیگست تا می تونید از دوستیتون لذت ببرید . همه خندیدن . نیلا گفت : بچه ها فکر کنم مسافر هستیم. هلن گفت : ها یعنی چی ؟ نیلا گفت : دعوت نامه از طرف کلارا تولد کلو هست و نوشته شاید این آخرین تولد دورهمی با دوستاش باشه . یوهی گفت : وای آرع بعد از امتحانات از هم جدا میشیم . دوین گفت : خب تولدش کجاست ؟ نیلا گفت : تو اوتاوا کانادا . آدرس هم داده و بلیط هم گرفته همه کار کرده . هانی گفت : نمیشه نریم چون دلم براشون تنگ شده یعنی همه دلمون تنگ شده . یوهی گفت : دخترا بیاید شام .
بعد شام از خوابگاه اومدم بیرون و یکم قدم زدم احساس کردم یکی این نزدیک هاس .حدسم درست بود یکی داشت من رو نگاه می کرد آروم آروم رفتم نزدیک یه درخت چون احساس می کردم که یکی اونجاست . ولی همین که رسیدم یه چیزی مثل سایه از جلوم رد شد و بند لباسم رو گرفت و کوبوندم به درخت ...
اگه یادتون هم باشه اون شب تو مهمونی که کوران و آیدو با هم درگیر میشم یه فرد ناشناس زد بودشون ...
اگه غلط املایی داشت شرمنده امتحاناتم شروع شده
انرژی فراموش نشه