
سلام خوبین اینم از قسمت دوم
(تیکی الان همه ی ماجرا روبرای مرینت تعریف کرده)مرینت: واقعاً که یعنی این همه کارو کت نوار کرده؟ تیکی:اره مرینت: خب بهتره که کت نوار رو برای شام دعوت کنم تیکی:اره فکر خوبی (دقایقی قبل) ادرین:پلگ از نظر تو چرا ابر شرور یهو خنثی شد پلگ:چون تو معجزه گر های خودت و لیدی باگ رو باهم ترکیب کردی قدرت بسیار زیادی به تو میده و حتی میتونی یک آرزو بدون هیچ بهانه ای بکنی.ادرین:اها وایسا ببینم فکر کنم هاک ماث هم برای همین معجزه گرهای منو لیدی باگ میخواد باید درباره این با لیدی باگ هم حرف بزنم،🔔🔔🔔صدای پیامک میاد، هه لیدی باگ هست گفته شب ساعت ۹ منو به شام دعوت کرده. خیلی خوبه بعدش درباره هاکماث هم بهش میگم.
( شب سر قرار که لیدی باگ و کت نوار میرن)لیدی باگ: خیلی ممنونم که قرارمو پذیرفتی.کت نوار: خواهش میکنم راستش منم میخواستم چیزی بهت بگم.لیدی باگ: من هم بهت بگم که خیلی ممنونم که شهر را نجات دادی تو خیلی عاقلانه شهری نجات دادی مخصوصاً بدون من خیلی ممنون. (عکس بالاحالت لیدی باگ کت نوار: خواهش می کنم من باید این کارو می کردم راستش میخواستم بگم که من معجزه گر تو و معجزه گر خودم رو باهم ترکیب کردم وقتی ترکیب کردم و از گردونه خوش شانسی استفاده کردم ابر شرور خودبه خود خنثی شد. بعدشم پلگ به من یه چیزایی گفت که من فکر می کنم هاکماث به خاطره معجزه گر من و تو که با هم ترکیب می شن اونا رو میخواد یعنی میشه با معجزه گر من و تو یه آرزو بکنیم و آرزو هم بهایی نداشته باشه. لیدی باگ: خیلی خوب شد الان میفهمیم که هاکماث معجزه گرامون را برای چی میخواد
پس بیا بریم چون شام مون تموم شده.کت نوار: باشه. (1ساعت بعد)
لیدی باگ:کت نوار تو میدونی که من یک نفر دیگر رو دوست دارم اما نمیدونم چجوری بهش بگم. کت نوار:خب به یک شام دعوتش کن و بهش بگو.منم میخوام همین کار رو کنم.

هکماث:باید یه نقشه ای بکشم تا معجزه گررا رو به دست بیارم ها`ها`ها`ها`ها. (خب شب همه رفتن خونه و قرار لیدی باگ و کت نوار تموم شد)مرینت:تیکی نگاه کن کت نوار چقدر دوست داشتنی. تیکی:اره مرینت:من فردا اگه نتونستم احساساتم رو به ادرین بگم باید اونو فراموش کنم.ادرین:پلگ دیدی لیدی باگ خیلی علاقه به من نشون میداد اما من دست از مرینت نمیکشم فردا هم حتما احساساتم رو به مرینت میگم. (فردا صبح)راوی:مرینت و ادرین در راه مدرسه سعی میکنند حرف دلشون رو به هم دیگه بگن.(عکس بالای صفحه)تیکی:بگو دیگه مرینت پلگ:بگو دیگه ادرین.راوی: مرینت و ادرین همزمان باهم گفتتند دوست دارم.مرینت:به ادرین گفتم دوست دارم اونم به من همینو گفت. ادرین:به مرینت گفتم دوست دارم اونم به من همین رو گفت(الان هردوتاشون تعجب کردن)
راوی: از خوشحالی زبون شون بند اومده بود.یهو پریدن همدیگه رو بغل کردن. بعدشم دست تو دست هم رفتن تو مدرسه همه دهناشون باز مونده بود مرینت:اول بهم تبریک گفت بعدشم کلی سوال پیچم کرد. کلویی هم همش میگفت یعنی چه مسخرت مسخرست.ادرین:بعدشم وقتی رفتیم تو کلاس از معلم اجازه گرفتم و رفتم پیش مرینت نشستم. وای این اتفاق مثل یه رویا بود. مرینت: وای این اتفاق مثل یه رویای شیرین بود.من اجازه گرفتم رفتم دستشویی بعدش لایلا امد(به شیتان رجیم لیلاتوی کلاس بوده و ادرین کنارش نشسته بوده اما ادرین زیاد توجهی نداشته)
خداحافظ
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)