
خوب خوب خوب خوب اینم از قسمت دوم رویای میراکلس امیدوارم که خوشتون بیاد
مرینت: بعد از کلاس داشتیم می اومدن بیرون که یک ابر شرور دیدم... بازم هاکماث یک نفر دیگه هم شرور کرده رفتم توی یک کوچه و تغییر شکل دادم.ادرین: کلاسم تموم شده بود داشتم میرفتم خونه که دیدم حاکماث یک نفر دیگر را شرورکرده رفتم توی یک کوچه و تغییر شکل دادم هاکماث: باز احساس منفی حس می کنم حس منفی یک دختر چقدم قویه برو اکومای من و اون رو شروع کن. رز: خیلی ناراحت بودم که دیدم وای نه آکوما.هاکماث: خوک سیاه من به تو قدرتی میدم که همه چیز و همه کس را نابود کنید اما در عوض من موجزه گر های کت نوار و لیدی باگ رو می خوام.
خوک سیاه: قبول هاکماث. لیدی باگ: کل پاریس به هم ریخته . وای کت نوار کجایی الان به کمکت احتیاج دارم. کت نوار: وای کل پاریس و هم ریخته پس لیدی باگ کو اها دیدمش سلام بانوی من لیدی باگ: سلام پیشی انگار باز یه ماجراجویی سخت در پیش داریم اونم گفت اره بانوی من پس بزن بریم . کت نوار:چشم رفتیم که دیدیم اون ابرشرور به خودش می گه خوب که سیاه ما هم رفتیم مبارزه کردیم که که یهو دیدم خوک سیاه لیدی باگ رو پرت کرد خورد به دیوار .
لیدی باگ: داشتم فکر میکردم که یه چیزی به ذهنم رسید خواستم بهت بگم اما یهو خوب که سیاه منو پرت کرد به سمت دیوار بعدم یهو همه چیزسیاهی رفت.(این قبل از اونی که لیدی باگ میخوره به دیوار)کت نوار: وای نه لیدی باگ حالا من چیکار کنم تنهایی (لیدی باگ بی هوش شده بود ) خوک سیاه: هاها هالا معجزهگر خودت و لیدی باگ رو به من بده کت نوار: نه نمیدم سریع لیدیباگ رو برداشتم و رفتم به خونهی استاد فو. خوب حالا رسیدیم به خونه من چیکار کنم پلگ پنجه ها تو پلگ من باید چیکار کنم تنهایی نمیتونم خوک سیاه رو شکست بدم. خوک سیاه: هاکماث گفت که برم دنبالشون رفتم اما پیداشون نکردم هاک ماث: نگران نباش کوکه سیاه لیدی باگ زخمی شده پس نمیتونن زیاد دور شده باشن تو به کارت ادامه بده و صبر کن به زودی پیداشون می کنی و بعد برام معجزه گر هاشون رو میاری.
با ادامه این داستان همراه من باشید لطفاً بزنیم صفحه بعد ادامه داستان بیاد. اخه من هم خسته شدم .

پلگ: یه خورده کممبر به من بده و بعد بهت میگم ادرین: باشه بیا بگیر(چند دقیقه بعد )حالا بگو دیگه پلگ: تو سر تو می کنی اون چشات هم میبندی من معجزه گر لیدی باگ رو برمیدارم تا از معجزه گر لیدی باگ استفاده می کنیم وقتی همه چی درست بشه لیدی باگ هم به هوش میاد بعد که همه چی رو درست کردی معجزه گر بهش من پس میدم. ادرین: آفرین پلگ فکر خوبیه پسری باش بیا انجامش بدیم چون وقت نداریم پلگ: پس تو برگرد و چشم هاتم ببند. ( الان پلگ معجزه گر لیدی باگ رو برداشته) تیکی: پلگ چرا تو همچین کاری کردی نمیفهمی نباید هویت صاحب معجزه گر لو بره پلگ: خب راه دیگه ای نداشتیم باید از یه راهی ابر شرور را شکست میدادیم بعدشم چشم صاحبه من بسته هست از هویت لیدی باگ رو نمیدونه.تیکی: بسه بیا سریع تر کار انجام بدیم ادرین: پلگ پنجه ها بیرون تیکی پلگ باهم دیگه متحد بشین.(عکسش بالا صفحه هست)
ببخشید دوستان یه خورده مشکل پیش اومده برای همین من نمیدونم تا کجا برای شما نوشتم پس مجبورم تا همینجا کات کنم و لطفاً دوتا صفحه دیگه هم مونده لطفاً بزنیم صفحه های بعد و حرف های من رو بخونید
راوی:پدر ادرین هاک ماث نیست پس فکر کنید که کی هاک ماث هست.؟
خدا حافظ تا قسمت بعد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بید
عالی بود
❤️❤️❤️❤️❤️❤️وایی عالی شده❤️❤️❤️❤️❤️❤️
وای عالی بود🤩 خیلی داستان قشنگی بود❣بازم برامون از این داستان ها بزار👌🏻☺