ممنونم بابت انرژی های عالی و فوق العادتون . داستان داره جالب تر میشه .
دختر گفت : اشتباه میکنی من اون دختر نیستم . گفتم: هنوز هم لج بازی . دختر کلاه لباسش رو کشید روی سرش . آدامسش رو باد کرد و ترکوند و گفت : هنوز هم تیز بینی . باورم نمیشه بعد ۴ سال من رو شناخت باشی . گفتم : مگه میشه تو رو فراموش کرد . نیلی گفت : درست مثل خودت . رفتیم رو صندلی نشستیم . نیلی گفت : خب چیکار میکنی ؟ گفتم : چرا برگشتی ؟ نیلی گفت : همین جوری برگشتم یه سری به ژاپن و توکیو بزنم . گفتم : اینجا که توکیو نیست . نیلی گفت : نگفتم مرکز توکیو که . گفتم : یه سوال داشتم چرا من رو ترک کردی مگه من اون کار رو با تو کردم؟ نیلی گفت : نه تو نکردی ولی از اینکه اون شب تو حیاط ول کردی و اون روانی اومد و اون کار رو کرد . گفتم : خب تو هم درک کن که اون موقع شوکه شده بودم . نیلی گفت: اره هم تو مقصر بودی هم من. ولی الان که بهش فکر میکنم سنمون کم بود برای دوست شدن ۱۴ ۱۵ ساله بودیم. گفتم : آه ارع . ولی دلم برات تنگ شده بود . نیلی گفت : منم همین طور . گفتم : هنوز نگفتی چرا ولم کردی و رفتی ؟ نیلی گفت : خب راستش اون شب که بعد مهمونی بهت گفتم تو حیاط ولم کردی و رفتی منم رفتم تو اتاق و وسایلم رو جمع کردم که آیدو گردنم رو گرفت و پرتم کرد رو ت*خ*ت و خودت دیدی که باهام چیکار کرد . اگه تو نبودی نمی دونم چی میشد . ولی هنوز جای گازش رو دستم هست . بخدا دیوونه بود
خندیدم و گفتم : چی بگم خب بعد چی کجا رفتی ؟ گفت : بعد از تو قصر رفتم خونه و وسایلم رو جمع کرد و برای آمریکا بیلیط فوری گرفتم و رفتم فرودگاه که بابام جلوم رو گرفت و ... گفتم : واقعا متاسفم که نتونستم جلوی آیدو کاری کنم . نیلی خودش رو بهم نزدیک کرد و گفت : تقصیر تو نبود من اون خاطره رو فراموش کردم و همیشه یاد خاطره های خوبمون هستم. چند قطره آب ریخت رو صورتم . نیلی گفت : بارون میاد ؟ گفتم : چی بگم آرع فکر کنم . خب نیلی شب جایی... که نیلی پرید بغلم و بوسم کرد و گفت : جا دارم اینقدر نگران نباش شب بخیر . نیلی رفت نشستم رو صندلی و به آسمون نگاه کردم چیکار باید بکنم ؟ نیلی یا یوکی ؟
از زبان یوکی : لبه پنجره نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم دفتر خاطراتم رو ورق زدم و خاطرات رو می خوندم دلم برای مامانم تنگ شده بود ۸ ساله که ندیدمش . نمی دونم حالش خوبه یا نه ؟ دفتر خاطراتم خیس شد . اشک هامو پاک کردم . دفتر رو بستم و پرده رو کشیدم و رفتم رو تخت . من چم شده بود دلم برای آیدو تنگ شده که صفحه گوشیم روشن شد . پیام از طرف کوران بود . ( فردا ساعت ۷ تو پارک باش ) گوشی رو خاموش کرد و خوابیدم . فردا سر کلاس آقای هیوگا گفت : خب برای امتحانات ترم ... کاترین گفت : استاد اگه تاریخ امتحانات با یه مناسبت خاص باشه امتحانات رو کنسل می کنید ؟ آقای هیوگا گفت : مثلا چه مناسبتی ؟ کاترین گفت : مثلا ازدواج یکی از شاهزاده ها . فهمیدم چی تو سرش میگذره خندیدم . آقای هیوگا گفت : اگه باشه ارع ولی امیدوارم که نباشه . خب بریم سراغ درسمون. ساعت شیش و نیم بود حاضر شدم و از خوابگاه اومدم بیرون بارون می اومد . چترم رو باز کردم .
تو پارک منتظر شاهزاده کوران بودم ساعت هفت و پنج دقیقه بود . یکی از پشت بغلم کرد و گفت : خوبی بانوی من ؟ دستم رو گذاشتم رو دستش که دور کمر حلقه کرده بود گفتم : شما خوب باشی منم خوبم شاهزاده . گونه ام رو بوسید و گفت : زیر بارون حرف بزنیم یا بریم جایی یه چیزی بخوریم ؟ گفتم : هر دوتاش . هم یه چیزی بخوریم و هم بیایم بیرون حرف بزنیم البته اگه میشه . کوران گفت : چرا که نشه . گفتم : آبمیوه یا بستنی ؟ کوران گفت : بستنی تو این هوا ؟ گفتم : باشه بریم قهوه یا نسکافه بخوریم . کوران چشمک زد و دست من رو گرفت . داخل کافی شاپ شدیم خیلی گرم بود . من یه قهوه سفارش دادم کوران هم هاچاکلت . کوران گفت : یوکی یادته اون شب درباره نیلی بهت گفتم . گفتم : بله یادمه . کوران گفت : راستش برگشته . با لبخند گفتم : اینکه عالیه حالش خوبه ؟ ولی انگار کوران خیلی خوشحال نبود . گفتم : خوشحال نیستی که برگشته ؟ کوران به لیوان خیره شده بود موهاش هم جلوی چشاش رو گرفته بود گفت : نمی دونم باید چیکار کنم ؟ گفتم : منظورتون چیه؟ کوران لیوان رو فشار داد و گفت : بین شما دوتا گیر کردم . لیوان ترک خورد گفتم : یعنی شما نیلی رو هنوز دوست دارید و برای ازدواج با من دو دل هستی ؟
کوران گفت : خب ... لیوان قهوه رو گذاشتم رو میز و گفتم : تصمیم قطعیتون رو به من بگید اگه من رو نمی خواید من کسان دیگه ای دارم که من رو بیشتر دوست دارن . مثل اینکه کوران از حرفم ناراحت شد خودمم از حرفم پشیمون شدم . کیفم رو برداشتم و گفتم : اگه هنوز نیلی رو دوست داری راه بازه هنوز دیر نشده چون فقط یه بوسه ناقابل بوده . کوران گفت : یوکی می فهمی چی میگی ؟ من کی گفتم که از ازدواج با تو منصرف شدم . گفتم : معلومه منصرف شدید . مدیر کافه اومد سر میز و گفت : می تونم کمکتون کنم ؟ گفتم : نه ؟ کوران گفت : یوکی بگیر بشین . گفتم : نه بسه خوش باشید. مدیر کافه گفت : لطفا آروم باشید بگید موضوع چیه اسم کافه کافه دوستیه تا حالا هیچ کس اینجا دعوا نکرده . کوران گفت : هیچی زده به سرش و می خواد بره . خب من اذیتت نمی کنم می خوای بری برو . مدیر کافه گفت : ا پسرم به این راحتی نباید بزاری بره . کوران گفت : چون دوسش دارم راحتش گذاشتم دیگه من رو نمی خواد چیکار کنم ؟ گفتم : درسته ممنونم . از کافه اومدم بیرون و دویدم وسط راه یادم افتاد که چترم رو از تو کافه نیاوردم.
از زبان کوران : سرم و گذاشتم رو میز و دستم رو دور گردنم حلقه کردم . از تو داغ شده بودم . مدیر کافه دستش رو گذاشت رو کمرم و گفت : برو دنبالش . گفتم : نه . مدیر کافه گفت : چترش رو یادش رفته ببره سرما می خوره . گفتم : مهم نیست . مدیر کافه گفت : وای چقدر لج بازی . برو دیگه اگه دوسش داری برو دنبالش بدو پسر . سرم رو از رو میز برداشتم و گفتم : نه دوسش ندارم . مدیر کافه گفت : بابا شما دیگه کی هستید . دست من رو گرفت و بلندم کرد و چتر رو داد بهم و گفت : برو دنبالش زود . از تو جیبم پول در اورد . مدیر کافه دستم رو گرفت و گفت : دفعه بعدی با اون میای اینجا و پول این سری رو پرداخت می کنی حالا برو . من رو هل داد بیرون . نمی دونستم یوکی رفته خوابگاه یا یه طرفه دیگه به گوشی دوین زنگ زدم : الو سلام شاهزاده خوب هستید خوا... گفتم : دوین این حرفا رو بزار برای بعد یوکی اومده خوابگاه ؟ دوین گفت : مگه با شما نبود ؟ گفتم : بود ولی ... اه ول کن هر وقت اومد به من خبر بده .
گوشی رو قطع کردم . دیگه نمی توم جلوی خودم رو بگیرم . تسلط کافی روی قدرت هام ندارم . اگه کسی بفهمه باید چیکار کنم ؟ یکی زد تو کمرم . برگشتم و دیدم مدیر کافه هست گفت : تو که هنوز اینجایی . گفتم : نمی دونم کجا رفته ؟! گفت : رفت سمت چپ بدو برو . از کافه دور شدم تو خیابون کلا ۵ یا ۶ تا ماشین بود آدم هم که جز من کسی نبود . دستم رو کردم تو جیبم. دوین زنگ زد : شاهزاده ساعت ۸ شد ولی یوکی هنوز نیومده . گفتم : باشه نگران نباش . دوین گفت : چرا گذاشتید تنها بیاد ؟ گفتم : بعدا توضیح میده یا میدم . حوصله دوین رو نداشتم گوشی رو قطع کردم . هوا سرد شده بود دستام داشت میلرزید . دستام رو گرم کردم . سایه یه نفر رو اون طرف پیاده رو دیدم .
از زبان یوکی : داشتم میلرزیدم گوشیم رو در اوردم بیست بار دوین زنگ زده بود چند بار یوهی و کاترین و هانی نیلا ۱۰ می ام داده بود . ولی کوران زنگ نزده بود . گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم تو کیفم یکی گفت : خوشگل خانم تو این هوا چیکار میکنید ؟ برگشتم و دیدم یه مرد خیلی گنده پشتم . خیلی گنده بود . گفتم :هیچی من داشتم ... یکی از پشت دستم روگرفت و گفت : خیلی ناز و خوشگلی . ۲ ،۳ تا پسر هم پشت سرم بودن . گفتم : خواهش میکنم ولم کنید . پسره گفت : نه تو خیلی ناز و خوشگلی وایی به نظر تو اگه مال... یکی از اون طرف گفت : کسی جز من حق نداره به اون دست بزنه . ترس و استرسم کاملا از بین رفت ...
نظر فراموش نشه
مرسی که خوندی ❤❤❤❤❤
خب کم کم.دارم اسمارو یاد میگیرم😅
داستانتم کم کم.داره جذاب تر میشه😊
ممنون☺
راستی به داستان منم اگ دوست داشتی سر بزن🙃
ترابخدا کوران باشه
وااااااااای . زودتر بزار . فکر کنم کوران اومده . وای عالیه ادامه بده
از همیشه بیشتر عالیه 🤩🤩🤩
عالی بود اما کوتاه
ممنونم سعی میکنم بیشتر کنم
وای یعنی کوران یا آیدو 🤯🤠
تو رو خدا سریع بزار
دارم دیوونه میشم از کنجکاوی
وای عالی بود🤩
به نظرم اون مرده آیدو هست اینجوری داستانت هیجان انگیزتر میشه😘
منتظر پارت بعدی هستم🙂
Thanks
عالی عالی عالی عالی😍
بعدیو زود بزار
عالییییی فقط نیلی برای ایدو باشه و یوکی برای کوران اینطوری قشنگتره میشه به نظرم