
نباید کمتر از 10 کاراکتر باشد.
جیمین توی ماشینش نشسته بود و راننده اش به سمت کمپانی میروند. ساعت هشت صبح بود. بقیه اعضا خوابگاه بودند اما جیمین برای اهنگ سولوی جدیدش زودتر از همه سمت کمپانی میرفت. با لبخند به برف سفیدی که همهجا رو پوشونده بود نگاه میکرد. اما چیز مهمی یادش اومد که لبخندش بیشتر شد. & چند وقت دیگه تولد هوسوکه. " داشت به این فکر میکرد ، چی باید برای تولد هوپی هیونگش بخره که گوشیش زنگ خورد. نامجون بود. تماس رو وصل کرد .& سلام هیونگ . چیشده ؟ ▪︎جیمین... نمیخواد بری کمپانی. بیا به ادرسی که برات میفرستم. پی دی نیم هم به زودی میاد. " جیمین گوشی رو پایین اورد و به ادرسی که براش فرستاده بود نگاه کرد. با دیدنش چشماش گرد شد. دوباره موبایل رو کنار گوشش گزاشت و گفت : هیووونگگ. اینجا که بیمارستانه. چی شده کی توی بیمارستانه. ▪︎ جیمین. اروم باش لطفا. خونسردیتو حفظ کن. اول به راننده بگو بیارتت بیمارستان. " جیمین ادرس رو به راننده داد و دوباره گفت : گفتم داریم میام. لطفا هیونگ جون به لبم کردی. ▪︎ باشه باشه. شب... یکی وارد خونه ی هوسوک شده. & ه.هوپی هیونگ ... هیونا. چیزیشون نشده مگه نه ؟ حالشون خوبه. ▪︎هوسوک تیر خورده. " جیمین از ترس فریاد کشید. ▪︎هیونا به سرش ضربه خورده. بهوش اومده. خوبه اما شک بزرگی بهش وارد شده. نمیتونیم باهاش حرف بزنیم. & دارم...دارم میام .
جیمین از ماشین پیاده شد و با دو وارد بیمارستان شد. رو به روی پرستار ایستاد و پرسید : ا..اقای جانگ..جانگ هوسوک کجان. ¥ شما هم از همراهاشون هستین ؟ چرا ایشون انقدر همراه دارن. & خانم الان وقت این حرفا نیست بگو کجاست. ¥ ( انتهای راهرو سمت راست 😐🤣💔 ) طبقه سوم راهروی اصلی اتاق ۲۳۵ " جیمین سمت راه پله دوید و سریع از پله ها بالا رفت. به طبقه سوم رسید. راهروی اصلی رو پیدا کرد. با دیدن تابلوی سر راهرو کپ کرد. & ا..آی سی یو ؟؟ " بغض کرد و دونه دونه به شماره اتاق ها نگاه کرد. به صندلی های راهرو رسید . پسرا رو دید که روی صندلی ها نشسته بودند. نامجون بلند شد و دستشو روی شونه اش گزاشت. چشمش به کوک و تهیونگ افتاد و اروم اشک میریختند. جین روی زمین چهار زانو نشسته بود و به دیوار رو به روش زل زده بود. یونگی کنار تهیونگ نشسته بود و دستاشو روی پاهاش گزاشته بود و سرشو به دستاش تکیه داد. جیمین برگشت و به اتاق ۲۳۵ که کمی جلوتر بود نگاه کرد. چند قدم جلو رفت . از شیشه به هوسوکی که بیهوش روی تخت خوابیده بود و صد تا دستگاه بهش وصل بود نگاه کرد. قطره اشکی از چشمش چکید. نامجون سمتش رفت. جیمین نامجون رو بغل کرد. & حالش چطوره هیونگ ؟ به کجاش تیر خورده ؟ ▪︎نزدیک قلبش. عملش کردن. عمل خوب بوده ولی میگن هنوز هیچی معلوم نیست. & چراا. مگه نمیتونن خوبش کنن. باید بتونن. ▪︎مطمئنم خوب میشه. نگران نباش . " جیمین از بغل نامجون بیرون اومد و گفت : هیونا کجاست؟ ▪︎طبقه پایین. سعی کردیم باهاش حرف بزنیم ولی خیلی توی شکه. & میخوام برم پیشش. " در همون زمان مرد قد بلندی از ابتدای راهرو سمت اونها اومد. وقتی رسید با تعجب بهشون نگاه کرد. * شماها کی اومدین ؟
▪︎شما کی هستین ؟ " مرد دستشو توی موهاش فرو کرد. * فراموش کردم. لی سونگ هیوک هستم. رئیس پلیس. " جین بلند شد و دستشو دراز کرد : شما دوست هوسوک هستید. تعریفتون رو زیاد شنیدم . * با من راحت باشین. & مجرم رو پیدا کردین؟ کی به اونجا حمله کرده بود. * افرادم در حال تحقیق هستن. در حال حاضر تنها کسی که ممکنه جواب این سوالو بدونه هیونا شی هستش. اما اون اصلا جواب نمیده. تنها چیزی که میگه اسم هوسوکه. & من باهاش حرف میزنم. * پس منم میام. " خواستن برن که یونگی سرشو بالا اورد : صبر کن. " دستشو دراز کرد. جین دستشو گرفت و بلندش کرد. یونگی گفت : منم میام. من نرفتم ببینمش. " سه تایی رفتند پایین. به اتاق هیونا رسیدند و وارد شدند. هیونا که سرشو باندپیچی کرده بودند. روی تخت نشسته بود و پاهاشو جمع کرده بود. دستاش که روی پاهاش بود داشت میلرزید . همش به دور و ور اتاق نگاه میکرد و پشت سر هم هوسوک رو صدا میزد. پرستار سعی میکرد ارومش کنه ولی فایده ای نداشت . پرستار با بی حوصلگی گفت : ببین. برادرت حالش خوبه. فقط الان نمیتونه بیاد پیشت. " هیونا انقدر توی شک بود که حتی گریه هم نمیکرد. گفت : هوسوک..اون مرده. هوسوک مرده . هوسوک... هوسوک. " جیمین با ناراحتی سمتش رفت. روی صندلی کنار تخت نشست و دست های لرزیده هیونا رو گرفت. & هیونا. هوسوک نمرده. اون زنده اس باور کن. + هوسوک... هوسوک مرده. دروغ...دروغ میگی.
& هیونا. اره معلوم نیست حالش خوب میشه یا نه. اما حداقل.. هنوز زنده اس. + هوسوک اوپا. میخوام برم پیشش. من هوسوک اوپامو میخوام. میدونم اون منو تنها گزاشته. & بیهوشه نمیتونی ببینیش. اما اون خوب میشه. قسم میخورم. تا حالا دیدی من دروغ بگم ؟ " هیونا عاجزانه بهش نگاه کرد . بلاخره برای اولین بار بعد از این اتفاق اشکاش روی صورتش ریختند و کمی به خودش اومد. کم کم بلند تر گریه کرد . + جیمینااا. قلب اوپام تیر خورده. خودم دیدم... خودم دیدم میمیره. نجاتش بده خواهش میکنمممم. " جیمین بغلش کرد و سرشو نوازش کرد. & قول میدم که حال هیونگ خوب میشه. " از بغلش بیرون اومد و دوباره دستشو گرفت. یونگی اومد جلو و کنارشون نشست و موهای هیونا رو نوازش کرد. هیونا به چشماش نگاه کرد. معلوم بود که اونم گریه کرده. یونگی گفت : هیونا. هممون مطمئنیم حال هوسوک خوب میشه. چون ما میدونیم برادرمون چقدر قویه. اما...ما باید زودتر کسیو که باعث شده هممون به این وضع بیفتیم رو پیدا کنیم. باید ازش انتقام بگیریم. اما اون داره ازمون دورتر و دورتر میشه. تو تنها کسی هستی که ممکنه بدونه اون کیه. الان باید به خودت بیای و بهمون بگی. " سونگ هیوک که به دیوار تکیه داده بود گفت : خواهش میکنم. بخاطر هوسوک بگو. " هیونا به تک تکشون نگاه کرد. اب دهنشو قورت داد و گفت : د..دو..دونگ...دونگ وو. دونگ وو. & دونگ وو ؟؟ " سونگ هیوک صاف ایستاد و کمی نزدیک تر اومد. * دونگ وو... دونگ وو.
ناگهان با تعجب به هیونا نگاه کرد و گفت : ببینم.. چوی دونگ وو رو که نمیگی. مگه نه ؟؟ + ه..همون . چ..چوی. چوی دونگ..دو..دونگ وو. " * لعنتی. باید میفهمیدم بخاطر مرگ مادرش میاد دنبال انتقام. " سریع از اتاق خارج شد و رفت. & چوی دونگ وو دیگه کیه. " یونگی اخمی کرد و گفت : چوی دونگ وو. پسر چوی یون هو. مادر خونده هیونا که دیروز اعدام شد. & خدای من. حالا اومده از هیونا و هوسوک انتقام بگیره ؟؟ ولی مادر اون پدر و مادر هیونگو کشته. اون کسی نیست که بخواد انتقام بگیره. " یونگی پوزخندی زد و گفت : بخاطر همینه که اون به معنی واقعی کلمه یه عوضیه. + می..میشه بزارین اوپامو ببینم ؟ & اما هیونا . گفتم که اون بیهو... + خواهش میکنم. " یونگی دستشو سمت هیونا دراز کرد و گفت : بزار از پشت شیشه ببینتش. چیزی نمیشه ." هیونا دستشو گرفت و بلند شد . اما دوباره روی تخت نشست. + سرم گیج میره. " پرستار که تا اون موقع گوشه ی اتاق سکوت کرده بود گفت : بخاطر ضربه سرش و ارام بخشی که بهش تزریق شده سرش گیج میره. خیلی نباید حرکت کنه. & فقط تا طبقه بالا بره و برگرده. لطفا اجازه بدین. پرستار نزدیک در رفت و گفت : صبر کنین براش یه ویلچر بیارم. بهتره خودش راه نره. " رفت بیرون .. کمی بعد با یک ویلچر برگشت . هیونا روی اون نشست. یونگی دسته ها رو گرفت و سمت بیرون هلش داد و جیمین پشت سرشون راه افتاد. سوار اسانسور شدند و به طبقه بالا رفتند. وارد راهروی اصلی شدند و به اتاق هوسوک رسیدند.
هیونا پسرا رو دید. جونگ کوک و تهیونگ با دیدنش اشکاشونو پاک کردند. یونگی رو به جین گفت : نامجون کجاست. " جین درحالی که به هیونا نگاه میکرد گفت : نیاز داشت خودشو خالی کنه. گفت میره دستشویی. " هیونا کمی خودشو به جلو هل داد . رو به روی شیشه ویلچر رو نگه داشت. بلند شد اما بخاطر سرگیجش دوباره روی ویلچر افتاد. جین بلند شد و سمتش رفت. از بازوش گرفت و کمکش کرد که بلند شه. هیونا به سختی و با تکیه به جین تونست بایسته. دست دیگه ش رو روی شیشه گزاشت و به پشت شیشه نگاه کرد. هوسوک ، با ماسک اسکیژن و هزار تا دستگاه دیگه که بهش وصل بود. چشم هاش بسته بود و بزرگترین ارزوی هیونا توی اون لحظه این بود که هوسوک چشماشو باز کنه. اشکاش روی گونه هاش ریختند. + اوپا. چطور میتونی انقدر راحت روی تخت بخوابی. اوپا . چشماتو باز کن . بازم بهم نگاه کن. بازم بغلم کن. خواهش میکنم ." هوسوک کمی تکون خورد. هیونا چشماش گرد شد. اما بدن هوسوک خیلی غیر طبیعی تکون میخورد. ضربان قلبش که روی دستگاه نشون میداد کم و کمتر میشد. جین با تعجب نگاه کرد و داد زد : یکی دکتر رو خبر کنه. " کوک با سرعت بلند شد و دوید. کمی بعد لشکری از دکتر ها و پرستار ها به اتاق هوسوک رسیدند و وارد شدند. هیونا در حالی که اشک میریخت به داخل اتاق نگاه میکرد. دستگاه ضربان قلب هوسوک رو نشون میداد که صفر شده بود. پرستاری جلو اومد ، و پرده سفیدی رو کشید . توی اتاق دیگه معلوم نبود. هیونا و پسرا ( و همچنین خواننده های داستان ) موندند و کوهی از استرس ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زیباست ❤
ممنون بابت کامنت های خوبت🫂🥺❤
خواهش میکنم آجی ❤🤗
خاهرمممممممم
دو روز گذشتااااااا
بفرست بیاد دیگهه
فرزندممم. تو بررسیه دیگه چیکارش کنم 😂💜
آجی😐مثلا میخواستم تک پارتی بنویسم😐😂یادم رفت😂😂
بنویس اجی جان🤣😂💜
جرررر😂
مث همیشه عالی بید
مح ا پارت یک کابوس و رویا تستاتو دنبال مکنم
عاشق تستاتممممم
و بی صبرانه منتظر پارت بعدیم🥲💜
عاجیم میشی؟:)
ممنون خوشحالم خوشت اومده🤗🥺💜
البته💜💜
تقاضا میکنم
وقتی مردم
رو سنگ قبرم بنویسید
مرحوم بر اثر منتظر ماند برای پارت بیست و پنجم داستان پیدا و پنهان تبدیل ب اسکلت و در آخر در گذشت
انشالله روح او داستان را دنبال میکند🤲
بر شادی روح آن مرحوم صلواتتت📿🤓
اللهم صل علی محمد و آل محمد
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
خیلی قشنگ بود اما خیلی غمگین تموم کردییی😭💖
پارت بعد درست میشه اجی🥺💜
گوشی دستم نبوددددد
قلبمممممممم
چ کردی با ماااااااااااااا
من خوبم
من خوبم
دارم میمیرمممممممم
پارت بعدطلحطجججعسجی
هیچی نشیده اجی جان. هیچی.
ارام باش پارت بعدم تو بررسیه. اصلا نترس تا ۲۴ ساعت اینده منتشر میشه💜💜💜
عالییی اجی خیلی خوب بود 💜
خوشحالم خوشت اومده اجی💜💜
راستی اجی و بقیه ی عزیزا که میخونن این کامنتو میخونن توهین نشه ولی مثال شما بایستت کوکه خب نباید فقط کوک دوست داشته باشی پسرای بنتگن ۷ نفرن و باید همرو دوست داشته باشیم تو خودت رو جای نامجون و جیهوپ بزار اونا هم عضو بی تی اسن من میرم میبینم شاید ۸ یا ۹ تا از جیهوپ و نامجون باشه ولی بقیه اعضا چی ۱۰۰ هزار تا ازشون هست واقعا من نمیفهمم چرا انگار پسرا ۵ نفرن😶
بله واقعا حرف درست و منطقی💜💜
درسته منم از بین این همه ارمی که میشناسم فقط یه نفر بایسش نامجونه و هیچ کدوم هوپی نیست🥺💔 اون یکی هم که بایسش نامجونه اصلا ارمی درست درمون نیست😕
++++
هوسوکااااااااااا نرووو نه بایست عزیزم امید من میدونم هیت ها زیاده کم بایست ارمی هایی ولی نهههههه حق نداری بری تا ارمی ها و پسرا رو داری حق نداری بری هوسوکاااااا جیهوپپپپ من نیو ارمیم دقم ندهههه فدات بشممم فدای خنده هات بشم نروووو💞💔
نترس اجی هوسوک نمیمیره😂💔🥺
کی گفت کمه
من خدم جینهوپ لاورم ینی هم جین هم هوبی
تازه بایس رکرم هم تهیونگ و نامجون هستن🥲