
سلام پارت جدید امیدوارم خوشتون بیاد. میخوام اسم داستانو عوض کنم تو پارت بعدی اسم داستان عوض میشه.
وقتی جیمین از اون جا خارج شد هوا تاریک بود. از همون راهی که اومده بود برگشت. تا اینکه کلبه ای دید. رفت نزدیکتر. صدای جیغ و داد جونگ کوک و تهیونگ از تو کلبه میومد. پس مطمئن شد اونا هم اونجان. جیمین : سلام جونگ کوک : به اقا تشریف اوردن بیا اینو بگیر الان منو میکشه. جیمین : ببخشید چی شده؟؟؟ جونگ کوک : هیچی از بطریم اب خورد. جیمین : واقعا که تو هنوز بزرگ نشدی. جونگ کوک : خوب چی کار کنم روش حساسم. وی : حالا وللش تو کجا بودی؟؟؟ جیمین : گم شده بودم همین جور که رفتم به یه خونه رسیدم خانواده اش عجیب بود چرت و پرت زیاد میگفتن جونگ کوک : وی اون چراغو روشن کن وی : باشه بیا خوبه؟ جونگ کوک : اره فقط نویسنده : تا چشمش افتاد به جیمین که صورتش کبود و قرمزه حرفش نصفه موند. وی : فقط چی؟؟ هههههه تو چیشدی چه بلایی سرت اوردی؟؟؟ جیمین : گفتم که فکر کردن من ادم خواری چیزیم گرفتن منو زدن خیلی گنده بودن دخترشونم دیوونه میزد. حونگ کوک : خوبه که زنده ای. خلاصه شبو که گذروندن.
صبح روز بعد از زبان رز. من : حالا که فهمیدم فرشته ام بالاخره میتونم فرار کنم. مامان خونه نبود پس راحت میتونستم برم. در باز کردم و از خونه خارج شدم. رفتم بیرون خوب باید یه کاری کنم تا بتونم راه برم بعد از ور رفتن با خودم بالاخره فهمیدم چی کار کنم. حالا دیگه راه میرم واییی خدا بقیه چحوری راه میرن؟؟؟؟ با یه تیکه چوب شروع کردم راه رفتن تازه میخواستم بدوئم. ولی اول باید راه میرفنم بعدش. خارج که شدم انگار وارد یه شهری شدم. همونجور که میرفتم یه رستوران دیدم چون چیزی نخورده بودم رفتم رو یه صندلی نشستم. ولی چون جای کسی بود مجبور شدم بلند بشم. همین جور داشتم دنبال صندلی میگشتم. یه میز با دوتا صندلی دیدم. رفتم جلو تر یه مرده سز تا پا مشکی هم نشسته بود. مرده : ببخشید خانم اینجا جای کسیه. من : امممم ولی دیگه جا نیست من بشیم مرده : پس تا زمانی که. دوستام بیان میتونین بشینین. من : مممنون. خواستم بلند شم کیفمو بزارم ولی پاهام میلرزیدن دست خودم نبود چون چوبمم افتاده بود تمیتونستم راه برم. مرده : خانم این چه کاریه؟؟ ببینم تو فلجی؟؟؟ من تو ذهنم : فلج چیه؟؟؟؟ فحش داد؟ چون نمیدونستم چیه گفتم اره جونگ کوک : کاملا معلومه خوب ویلچرت کجاس؟؟؟ من : ویلچر چیه؟؟ جونگ کوک : ببینم منو ایسگاه کردی دوربین مخفی چیزیه؟؟ من : چی،؟؟؟؟؟ کوک : ای بابا ویلچر داری؟؟ من : اره کوک : خوب کحاس؟ من : اامممم چشممو چرخوندم خواستم حرف بزنم که خود پسره رفت و ویلچر اورد اینه؟ چه باحاله. کوک : خوب اسمت چیه؟ من : ااممم رز و شما؟ کوک : منم جونگ کوک هستم. ببینم گشتنه اصلا چند سالته؟؟ من : ۱۷ کوک : خیبی ازم کوچکتری ببینم نودل میخوری؟؟؟ من چون نمیدونستم نودل چیه گفتم : امممممم اره
کوک : خوب وایسا الان میام رفتت و با دوتا نودل برگشت. نودلو جلوم گذاشت. خوب بخور من : ....... کوک : امممم دوست نداری؟؟ من : ااممم ببینم شما ها با چوب غذا میخورید؟؟؟. کوک : تو کره ای هستی؟؟؟ من : اره کوک : پس چجوری نمیتونی بخوری. بهشون میگن ..... ( راستش اسمش یادم نیست ) من : اهان کوک : نگاه دستتو بده من ام اه بیا اینجوری میگیرن حالا تو نودل ببرش و برش دار محکم فشار بده که نریزه. من : فشارش دادم ولی اب نودله ریخت رو خودم. کوک : هههههههه ( خنده بلند ) خوب مگه مجبوری؟؟؟ ببخشید یه قلشق لطف میکتید. مممنون با اینا که دیگه میتونی غذا بخوری نه؟؟؟؟ من : نه راستش کوک : خوب کاسه رو سر بکش هورت بکش بخور. من : باشه. غذامون که تموم شد. کوک : خوب کجا زندگی میکنی؟؟ من : اامممم
اامممم تو خودت کحا زندگی میکنی؟؟؟ کوک : من با دوستام تو خوابگاه دانشگاه زندگی میکنیم سال اخریم این ترم تمومیم بعد میریم تو خونه مون. من : اهان راستی مممنون بابت غذا من دیگه میرم. کوک : کجا؟ مگه میدونی خونت کجاس؟؟ من : اره مممنون ببخشید مزاحمت شدم. راستی من پول ندارم بهت بدم یه روزی اگه دوباره همدیگر رو دیدیم بهت پس میدم پولشو. کوک : باشه مشکلی نداره بای بای
با همون ویلچر سریع از اون جا خارج شدم. باید سریع میرفتم که یه وقت پیدام نکنه. کککههههه
ممممنون تا پلرت بعدی میبینمتون.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)