سلام عزیزان، ببخشید که دیر شد. پارت 7
حالا با این پولی که داشتیم میتونستیم هم غذا برای خودمون جور کنیم هم برای زخم های پسرک باند و چسب زخم بخریم. یه کم از پول رو به آنتونی دادم تا بره و باند و چسب بخره و من و امیلی هم رفتیم تا نون بخریم... بعد از خریدن نون رفتیم کنار حوض تا آنتونی رو ببینیم. اما یه دفعه چشمم به یک مغازه کوچیک زیباکه داخل کوچه بود خورد. امیلی رو صدا زدم و گفتم : میای بریم ببینیمش؟! این دفعه نوبت امیلی بود که پسر رو کول کنه...امیلی پسر رو بغل کرد و گفت : بریم. رفتیم داخل کوچه... به مغازه که رسیدیم نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بوی عطر گل های روبروی مغازه رو حس کنم. داخل مغازه که شدیم پر بود از عتیقه های عجیب و غریب ولی زیبا. محو عتیقه ها شده بودم که یه دفعه...
پیرمردی با چهره ای مهربون اومد پیشمون و گفت :دنبال چیزی میگردیم خانوما؟! با نگاهم دنباله عتیقه ای زیبا میگشتم ولی چیزی که به نظرم جالب باشه پیدا نکردم. گفتم : فعلا که چیزی مد نظرم نیست... پیرمرد لبخندی زد و گفت : فکر کنم این رو دوست داشته باشی! رفت و جعبه ای از توی کمد بر داشت و دست من داد... درش رو برداشتم و با زیباترین و براق ترین چیزی که تو عمرم دیده بودم مواجه شدم... داخل جعبه یک گیره سر بود که روش یک پروانه آبی و شیشه ای نشسته بود و میدرخشید. گیره سر رو در آوردم و روبروی نور گرفتم... نور از لابلای بال های آبی رنگ شیشه ای پروانه عبور کرد و من مات و مبهوت اون صحنه زیبا شدم...
پیرمرد گفت : دوسش داری؟! گفتم : بله!... این زیباترین گیره سریه که تا حالا دیدم. پیرمرد لبخند زد و گفت : مطمئنم که بهت میاد! گیره سر رو داخل جعبش گذاشتم و گفتم : ببخشید قیمت این گیره سر چقدره؟ پیرمرد دستشو گذاشت روی شونم و گفت : این یه هدیه از طرف من به توست... پول نمیخواد که! گفتم : ولی این باید خیلی گرون باشه پس من... پیرمرد پرید وسط حرف من و گفت : این ماله دخترم بوده...! چشمام گرد شد گفتم : مگه دخترتون این رو نمیخواد؟ پیرمرد چهرش در هم رفت و اشک تو چشماش جمع شد. با صدای لرزانی گفت : اون چند سال پیش بخاطر سرطان از دنیا رفت...! غمگین شدم... سرمو پایین انداختم و گفتم : پس حتما این گیره سر خیلی براتون عزیزه...( جعبه رو به سمت پیرمرد گرفتم) پس بیاین بگیریدش...! پیرمرد گفت : نه... من میخوام که این ماله تو باشه!.. اگه این پروانه روی موهای تو بشینه و بدرخشه بهتره از اینه که یه گوشه خاک بخوره و از یاد بره...! دست پیرمرد رو گرفتم و گفتم : خیلی ازتون ممنونم! پیرمرد لبخند زد و گفت : تو خیلی شبیه دختر من هستی... لبخند زدم و به پیرمرد گفتم : عذر میخوام من میتونم برم؟ آخه یکی منتظرمه. پیرمرد سری تکون داد و گفت : خدابه همراهت دختر جون!... ازش خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم. تا سر کوچه حس میکردم یه چیزی کمه... دوروبرم رو نگاه کردم و تازه فهمیدم یه امیلی و یه پسر بچه کمه...! 😁 برگشتم و پشت سرم امیلی رو دیدم...
امیلی با لحن طلبکارانه ای گفت : چیزی رو فراموش نکردی خانوم خانوما؟!... خنده ریزی کردم و با دستم پشت گردنم رو خاروندم و گفتم : نه به یاد آوردمش... امیلی پوفی کرد و گفت : بیا بریم... مطمئنم که آنتونی الان فکر میکنه ما اونو ول کردیم و داریم عشق و حال میکنیم... به یاد چهره آنتونی که وقتی ناراحت میشه افتادم و خندیدم. تو راه وسوسه میشدم که یه تیکه از نون رو بکنم و بخورم ولی امیلی اجازه نمیداد در حالی که خودش یواشکی دستش رو دراز میکرد و میخواست یه تیکه از نون و بکنه و بخوره... کمی بعد رسیدیم به حوض و آنتونی رو با یک پلاستیک توی دستش دیدیم. به سمتش رفتیم و ماجرا رو براش توضیح دادیم. بعد دست پسر رو با باندپیچی کردیم و روی زخمهای دیگش رو هم با چسب زخم پوشوندیم. بعد از این نون ها رو در آوردیم و شروع به خوردنشون کردیم. من هم پسر رو روی پاهام نشوندم و سرش رو تو بغلم گرفتم. صدای تپش قلبش بهم آرامش میداد. میخواستم یه تیکه دیگه از نون رو بکنم که یه دفعه...
پسر بچه چشماش رو باز کرد و اروم گفت : چی شده؟!...من کجام؟! نون رو تو پلاستیک گذاشتم. با نگرانی گفتم : آه... بلاخره به هوش اومدی! تو حالت خوبه؟! پسر بچه گفت : آره فقط یکم سرگیجه دارم ... (به دستش نگاه کرد و گفت : درد نمیکنه! ... تایید کردم و گفتم : دردرش رو موقتی از بین بردم. پرسید : چطوری... ؟ گفتم : با جادو! تعجب توی نگاهش موج میزد... گفتم بعدا برات توضیح میدم... خب؟! سرشو به علامت باشه تکون داد و خودشو بیشتر تو بغلم جا کرد. پسر گفت : میدونی...! من از آدما میترسم چرا من رو آوردی اینجا؟... آدما خطرناک و ترسناکن. گفتم : حتی من و بقیه؟! گفت : نه شماها نه! با آرامش گفتم : نترس ما مراقبتیم... ! _ گفت : باشه!... لحظه ای سکوت و بعد ... آنتونی گفت : عه!... بیدار شد؟ امیلی هم تا اینو شنید به من نگاه کرد و گفت : حالش خوبه؟! جواب دادم : آره! به صورت معصومش نگاه کردم و گفتم : اااا... راستی اسمت چیه؟!... تو چشمام نگاه کرد و گفت : خوشگله...! با تعجب گفتم : اسمت خوشگله ؟!... گفت : نه!... چشمات... گفتم : آها... چشمام خوشگله؟! سرشو تکون داد و گفت : آره خیلی!... تو دلم گفتم چه بچه پاچه خواری ها. !!! لبخند زدم و گفتم : ممنونم!...ولی میشه اسمت رو بگی؟! نگاهش رو به دستاش دوخت و گفت : من اسم ندارم... با تعجب گفتم : اینطوری که... مجبوریم برات اسم بزاریم...! پسر سرش رو با اشتیاق تکون داد و گفت : میشه تو برام انتخاب کنی!؟... خندیدم و گفتم : باشه! آنتونی گفت : میشه من براش اسم بزارم؟!... پسر با عصبانیت گفت : نه نمیخوام...! آنتونی گفت : پشیمون میشیا؟!... پسر محکم تر از قبل بغلم کرد و گفت : نه...! آنتونی گفت : خود دانی! آنتونی بلاخره کوتاه اومد و شروع به خوردن نون کرد.
تو فکر فرو رفته بودم که اسمش رو چی بزارم. که یه دفعه یاد اسم پسر همسایه قدیمیمون افتادم. به پسر نگاهه کردم و گفتم : "ریو" چطوره؟!... لبخند زد و چشماش از خوشحالی درخشید. گفت : عالیه...! سرشو نوازش کردم وگفتم : گشنت نیست ؟! ... گفت : چرا... نون تو پلاستیک رو در آوردم و بهش دادم و بهش گفتم : ریو میشه کنارم بشینی؟!... پاهام درد گرفت... ریو از روی پاهام بلند شد و گفت : زمین خیلی سفته... پاهام درد میگیره! به پاهاش نگاه کردم و تازه یادم اومد که اون کفش نداره... بهش گفتم : عیبی نداره بعدا برات کفش میخرم... فعلا بیا بشین و نونتو بخور. ریو اومد و کنارم نشست و شروع به خوردن کرد. آنتونی که غذاش رو تموم کرد گفت : ریو...چه اسم قشنگی. از کجا اوردیش؟ گفتم : اسم پسر یکی از همسایه هامون بود... امیلی گفت : بهش هم میاد..! با سر تصدیق کردم و به ریو نگاهی کردم. این پسر اصلا شبیه بقیشون نیست . با اونا خیلی فرق داره. مهربونه و اصلا هم ترسناک نیست. بر عکس خیلی هم خوشگله...!
ریو نونش رو تموم کرد و گفت : خوشمزه بود... ولی تو نگفتی...! اینجا کجاست؟! گفتم : فکر کنم اسم شهرش "دروازه" باشه و... ما برای خرید و درمان تو اومدیم اینجا. ریو سری تکون داد و گفت : آها... حالا کجا میخوایم بخوابیم؟ امیلی گفت : ریو راست میگه!... یه ساعته دیگه هوا تاریک میشه باید یه جایی رو پیدا کنیم... گفتم : آره! پس بیاین با پول باقی مونده یه اتاق کرایه کنیم... همه گی بلند شدیم و رفتیم تا یک اتاق کرایه کنیم.
بالاخره یک مسافرخانه که به اندازه ی پول ما باشه پیدا کردیم و داخل شدیم. خانومی که مدیر اونجا بود، اومد پیشمون و گفت : خوش اومدید... تشکر کردم و گفتم : یه اتاق میخواستم... خانومه موهاشو از جلوی چشماش کنار زد و گفت : چند خوابه باشه ؟ گفتم : دو خوابه... خانوم گفت : خیلی خب... هر نفر دو سکه! پول ها رو روی میز گذاشتم. خانومه گفت : دخترم راهنماییتون میکنه! یه دفعه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلامممم:)
من داستانت رو دوست دارم خیلی قشنگ مینویسی موضوع داستان هم عالیه 👏🧡
ممنونم نظر لطفته❣️😊
عالی بود ❤️
مرسی😊
نههه بعدیییی رو زود بزاررر
باشه