این دفعه با یه دختر جدید اشنا میشیم .....عکس این پارت عکس کاترین هستش.....
حالم خوب نبود دیگه از زندگیم خسته شده بودم... موقعی که میرفتم داخل اتاقم الکس گفت : امیدوارم بمیری...... وای خدا جون...چرا این اینقدر بدجنسه....رفتم داخل اتاقم...اینقدر حالم رد بود که زدم زیر گریه .....🥺🥺😭😭😭.....۳ساعت بعد...حالم بهتر شده بود...ارزو زنگ زد همه چیز رو براش تعریف کردم......اونم بعد حرفایمن گفت چند روز پیش چندتا دختر و پسر جدید وارد مدرسمون شدن...... گفتم به من چه... گفت فردا ساعت ۵:۳۰ جلوی مدرسه بیا میبینمت .... گبتم میام دنبالت داخل ماشین حرف بزنیم ...فردا صبح ساعت ۴ صبح بودم...پاشدم رفتم پایین این چند روز نفس تنگی های شدید سراغم میومد...من آسم داشتم آسم متوسط ولی انگار بدتر شده بود...هیچکسی نمیدونست...برا همین نمیتونستم داخل مسابقه ی دومیدانی شرکت کنم....پاشدم رفتم داخل اشپزخونه صبحونه خوردم..... دیدم یه نامه سر یخچال هست امروز مهمون داریم.......کاترین امروز کسی میاد اینجا اگه ناراحت نمیشی ...توهم بیا پایین پیش ما.....خاله هانا نوشته بودش یعنی کیا بودن.....رفتم داخل ماشین سوار شدم ارزو منتظرم واستاده بود به راننده گفتم ببرتمون مدرسه .... داخل راه ۴ تا برگه دراورد انگار تحقیق نوشته بود...گفتم اینا چین ...گفت در مورد دختر و پسر جدید ها بود که بهت گفتم ...گفتم خوب...گفت تحقیق نوشتم😑😐گفتم عجب حوصله ای داری تو....خوب اول شروع کرد درموردشون حرف زدن:
اسماشون: اسم اون دختری که میگم ایزابلا و اریک اینا خواهر های تنی هستن و دختر عمو و پسر ی تنی الکس و اروین هستن.... خوب منم گفتم پس امروز اونا هستن که میان خونه.... گفت اره دیروز از خود دختره ایزابلا شنیدم....ایزا بلا و اریک باهم دوقلو هستن.....خوب بریم سراغ بعدی ها:جسی و جنی اینا هم خواهر دوقلو هستن ولی اینا خواهر های ناتنیشون هستن..... اونا رو از پرورشگاه قبول کردن...گفتم اها....خوب بریم سراغ شخصیت هاشون....
گفتم بهش عجب حوصله ای داری ارزو: گفت حرف نزن گوش بده: شخصیت ایزابلا: یه دختر خجالتی،کم حرف،اروم،اصلا عصبانی نمیشه،و حرف شنو و ترسو هستش....همون دختره جنی:شخصیت جنی:دختر مهربون، اروم، سربه زیر،ولی خواهرشو خیلی دوست داره.....خوب جسیکا:شخصیت جسیکا که جسی صداش میزنن:جسیکا یه دختر خوشکل،به ظاهر مهربون ولی معروف به شیطان،شوخ طبع ،پرحرف برعکس خواهرش،خیلی کم عصبانی میشه و مثل تو اگه عصبانی بشه دنیا رو به اتیش میکشه از الکس هم متنفر هست...😐گفتم چه جالب مثل خودمه....گفت اریک : اون یه پسر مهربون ،شوخ طبع، به اندازه حرف میزنه ،شیطون، بازیگوش،ورزشکار،بهترین دوست الکس و اروین و رفیقشون هست، و اینکه فضول ،خیلی اذیت میکنه...میتونه به راحتی هرکسی رو که دلش بخواد اعصابش رو خراب کنه...بیشتر جسیکا همونی که گفتم از دست این عصبانی میشه و خودش و الکس اشتراکی که باهم دارن وقتی میرن خونه ی همدیگه اونا رو اذیو میکنن راستی توهم مراقب خودت باش😑😐گفتم باشه😑😐
تقریبا ساعت۶:۳۰ دقیقه بود... از ماشین خودم وارزو پیاده شدیم یکم داخل قدم زدم دیگه کم کم همه میومدن... اون دختره ایزابلا رو با جسیکا و جنی خواهرش نشونم داد گفتم نمیخوام باهاشون اشنا بشم...بریم... اون دختره ایزابلا...داخل کلاسمون بود....دخترا و پسرا رو از هم جدا کرده بودن... خدارو شکر که با ارزو افتادم این زنگ ریاضی داشتم همه ی تمرینا رو من پای تخته حل میکردم... خوب وقتمون تموم شد..منم سریع سوار ماشین شدم و رقتم خونه....
وای رسیدم خونه رفتم بالا خستم بود مشقامو حل کردم گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم احساس نفس تنگی بهم دست داده بود از راه پله ها که میومدم پایین افتادم خاله هانا داد زد کمک همه از اتاقاشون اومدن بیرون اون دختره که اسمش جسیکا بود بهم میگفت بیماری زمینه ای داری گفتم اره آسم دارم اما این چند سال بهتر شده بودم ..... نمیدونم چرا...... بهم گفت اسپری که میزنم کجاست گفتم روی راه پله افتاده سریع بهم دادش ...تشکر کردم...۳ ساعت بعد بهتر بودم....دختره جسیکا پیشم نشست ازم پرسید من ورزشی هم انجام میدم.... هیچی نگفتم دوباره سوالشو پرسید ...گفتم اره دومیدانی و جودو ورزش هایی که برای آسم خیلی بده این چند سال حالم بهتر بود بخاطر اینکه دوماه داخل کما بودم آسمم بدتر شده به مرور حالش خوب میشه اینا حمله ی شدید نیست ...اینا حمله های کوچیکه
بهم گفت حالت بهترمیشه استراحت کن... خوب حالم بهتر شده بود... ایزابلا بهم خاله هانا گفت: زن عمو این دختر تو مدرسه ی ما جدیده این کیه ...گفتم ایمم کاترین از اشناییت خوشبختم...بهم گفت چطور این همه مسئله ی ریاضی بلدی...گفتم با درس خوندن من که مثل بعضیا پی کار علاف نیستم....مثل اون الکس بیخود....جسیکا گفت اینو راست میگی ...بهش گفتم ببخشید نگرانتون کردم... جنی گفت عیب نداره... ایزبلا گفت الکس رو از کجا میسناسی گفتم : تو روز اول مدرسه شناختمش میخوای برات خاطرات تعریف کنم...بزار خاله هانا تعریف کنه....سرگرم خاطراتم بودن....همشون میزدن زیر خنده...خوب تموم شد خاطراتم... خوب همگی باهم میخندیدیم .....که یهو...دایتان از زبان جسیکا: که یهو الکس اینا درو باز کردن الکس و اروین و اریک بودن.....دادزدم اریک زیاد به اون رفیقت اعتماد نکن از یه دختر کتک تورده مگه نه😂😂😂اریک گفت دروغه....گفتم نه بزار خودت برات بگه یا فیلمشو نشونت بدیم.... داستان از زبان نویسنده: نگاه کنین داخل مدرسه دوربین وجود داشته همه چیز رو ضبط کرده و اون موقع هم خانم هانا فیلم هار گرفته... و دارتشون:داستان از زبان جسیکا: گفت ببینم اریک که دیدش اخماش اومد تو هم دوست من رو مسخره نکنین بیا بریم الکس ... یهو کاترین گفت : مسخره ..همش واقعیته... بعدم امروز دعات نگرفت من وقتی میمیرم که تورو کشته باشم چطوره....
بعد جوری به اریک نگاه کرد که تاحالا هیچکسی بهش نگاه نکرده بهش گفت: نمیدونم چیچیت جذابه....از الکس هم همین تعریف رو نیکردن...برای اولین بار یکی اریک رو عصبانی دیدم.... اریک و الکس رفتن داخل اتاقاشون اتاق مهمان بالایی کنار اروین رو براش در نظر گرفته بودن.... الکس و اروین هم که رفتن داخل اتاقشون فقط اریک رفت داخل اتاق الکس که باهم حرف بزنن ... کاترین هم یه نوشیدنی برداشتم رفتم داخل اتاقم....(عکس این پارت عکس همون موقع هست که میره داخل بالکن نوشیدنی میخوره)
داستان از زبان کاترین: متنفرم هم از الکس و هم از اریک...عوضیا ...نشستم داخل بالکن ....گفتم متنفرم از اون اریک نفهم نمیدونه یه چیزی میگه.... اگه الکس خودش نخواد من که اذیتش نمیکنم... اگه اون حرف رو نزده بود...بهم گفت بی سرپرست بگو خودت بودی چیکار میکردز همشون علف هستن....از کنار بالکنم یکی در زد تق تق... میتونم بگم چقدر بی جنبه..و نونور هستی لوس مامانی...عصابم خورده سده رود رفتم بیرون که برم پیش جسیکا من رو بیشتر از همه درک میکرد..... بهش گفتم این اریک خیلی اعصاب خود کنه.....گفت خیلی ....بیشتر از خیلی خودش یه پا شیطانه...
که یاو در اتاق باز شد...اون....
تمام شد ببخشید کوتاه بود... عکس این پارت ...عکس کاترین هست که داره نوشیدنی میخوره داخل بالکن ...ببحشید بیشتر درمورد ...شون توضیح میدم راستی بچه ها ....میخوام درمورد اون داستانم هم نظر بدین اگه قشنگ بود ادامش بدم.....مرسی
بای✌✌✌✌✌✌
دبیرستان عشق و تنفر ۸ منتظر باشین
............
خیلیییی عالیه.توم رمان منو دنبال کن اگه دوست داشتی عزیزم اسمش تلپاتی هستش.
نمیدونم چی شد دوباره رد شد داستانم الان دوباره میزارمش ....ببخشید
وای من عاشق داستانتم 😍لطفا بعدی رو زود تر بزار
عالی بود ادامه بده .
ببخشید اینم دبیرستان عشق و تنفر ۷ بوده اشتباهی هفتش رو نزدم عذر میخوام این روزا کلی امتحان دارم نمیتونم بزارم تا شنبه واقعن ببخشید
نگاه کن من بجای دبیریتان عشق و تنفر ۵ اشتباهی عددش رو اشتباه وارد کردم ...از اونجا که کاترین یادش نمیاد کی نجاتش داده یا براط چی خاله دیناش سرطانش بدتر شده یا برای مامانش چه اتفاقی افتاده