خب شروع میکنیم
رفتم جلو و به یک کلبه ای رسیدم توی اون کلبه یک کلیدی بود برای رسیدن به خانه ی خورشید رفتم و رفتم و رفتم که به اونجا رسیدم و یک دفعه یه نوری توی قلبش احساس کرد و یخ زد از زبون ادرین یه لحظه دیگه کنترلی روی خودم نداشتم انگار تبدیل به برده شده بودم
ملکه ی یخی گفت : ادرین عزیزم تو به من کمک میکنی تا مرینتو برای همیشه نابود کنم ادرین گفت : بله ملکه ی من
از زبون مرینت : از اون پسری که دیشب اومد پیسم خبری نبود نگران شده بودم برای همین زنگ زدم بهش راستش پسر خوشکلی بود و مهربون بود وقتی زنگش زدم یه خانوم جواب داد اون بهم گفت : اگه میخوای ادرین سالم باشه سریع بیا به جنگل کوامی ها
میخواستم از بیمارستان برم بیرون که پرستار نگذاشت ازش خواهش کردم بعد قبول کرد سوار ماشین شدم و رفتم اونجا از زبون ادرین : دیدم مرینت اومده ولی نمیتونستم تکون بخورم چون تحت فرمان اون بودم
ملکه ی یخی گفت اگه میخوای ادرینو نجات بدی باید جونتو بدی به من یعنی بمیری ، فکر کرد و بعد قبول کرد از زبون ادرین : میخواستم برم و جلوی مرینتو بگیرم ولی نمیتونستم و بعد دور مرینت یه نور چرخید و بعد چشماش بسته شد
ببخشید که جای حساس کات کردم لایک کن و کامنت بزار چون برای این پست خیلی زحمت کشیدم
عالیییییی پارت بعد رو زودتر بزار