دوستان اینم پارت هشتم امروز دوشنبه است ، ببینیم کی تایید میشه ، امیدوارم لذت ببرید ? لطفا نظر بدید و داستان رو به دوستانتون معرفی کنید ، اینم بگم که در کل این داستان برای افراد بالای 12 هست?
یهو یکی از پشت بغلم کرد‼️ با تعجب برگشتم دیدم جکسونه گفتم چی تو اینجا چیکار می کنی؟ گفت : هیشششش ? و بغلم کرد ... منم که از دنیا و آراکس و همه خسته شده بودم ، تو بغلش موندم? یک ساعتی تو همون حالت موندیم که وقتی جکسون گفت لونا مادرت خیلی نگرانته بیا باهم بریم .گفتم چی تو از کجا میدونی؟ گفت خوب مردم وقتی نگران کسی میشناسه زنگ میزنم به اداره پلیس که پیداش کنه ولی من یه جورایی میدونستم تو میخوای کجا بریم گفتم از کجا میدونستی؟گفت خوب میدونستم آراکس می خواد بره و میدونستم که تو دوسش داری بنابراین یجورایی می دونستم فرودگاهی? سرم تکون دادم ،اون بلند شد و آروم دستمو گرفت و کمک کرد که بلند شم ...
رفتیم سوار ماشین شدیم و جکسون منو برد خونه نمیدونم چرا خودش هم اصرار داشت با من بیاد پس دستمو گرفت و با هم رفتیم طبقه بالا مادرم تو بغلم کرد و گفت خدا را شکر که حالت خوبه؟گفت تو چشمام معلوم بود ولی گفتم خوبم ندارم گفت اون پسره اذیت کرده مگه نه؟ بلند گفتم انقدر اسم پسره رو نیار هیچ کاری نکرده? جکسون باشه آروم باشی اون رفته مادرم گفت کجا رفته من دوباره شروع کردم به گریه کردن آروم رفت کنار مامانم بهش گفت برگشت مادرید (پایتخت اسپانیا) پیش پدر و مادرش... حرفشو ادامه دادم و گفتم پدر، مادر و برادرش? مادرم گفت بگو ببینم اسم برادرش چی بود نمیدونم حتی وقت نکردم ازشون بپرسم?جولی (مادرم)یه پوزخندی زد و گفت ببین لونا اون پسر برات مناسب نبود چه دوستت میداشت چه نمیداشت من در آخر نمیذاشتم تو با اون پسر کاری بکنی‼️
عصبانی شدم و گفتم مادر تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری من دیگه ۱۹ سالمه هفته دیگه میشه ۲۰ سالم و این منم که برای خودم تصمیم میگیرم لطفاً تو تصمیمای من دخالت نکن‼️ دویدم رفتم تو اتاقم و در بستم ، نشسته بودم رو تخت به گوشیم نگاه میکردند نمیدونستم بهاراکس زنگ بزنم یا نه استرس داشتم و نمیدونستم گیرچه حسی افتادم تنفر یا عشق ؟? انگار تو خودم گیر افتاده بودم. صدای جیسون و مادرم را میشنیدم که از پشت در دارند و هم صحبت می کنند. با صحبت هاشون فهمیدم جکسون ۲۲ سالشه،یعنی سه سال از من بزرگتر بود،دلیل این که از صبح بهم کمک کرد نمیتونستم ولی به هر حال ازش ممنون بودم??♂️
از زبان آراکس : تکیه داده بودم به پنجره هواپیما فکر می کردم ،یاد لحظه آخری افتادم که لوناردو دیدم،از شهر شما معلوم بود از عصبانیت و ناراحتی ولی من چاره ای نداشتم باید می رفتند میدونستم خیلی دلم برایش تنگ خواهد شد اما چاره ای نداشتم? با اینکه از سن قانونی گذشته بودم(آراکس21سالشه) اما بازم اگر نمی تونستم برای خودم تصمیم بگیرم این پدرم بود که برام تصمیم میگیرفت پس خودم چی؟ حق انتخاب ندارم؟ حسرت خوردن فایده نداشت به هر حال من دیگه نمی تونستم لونا رو ببینیم اما یه جورایی هنوز امید کوچکی ته دلم بود که وقتی بزرگتر شم برمیگردم و دوباره میبینمش? دستم رو گذاشتم رو بخیه صورتم ، یاد روز آتیش سوزی افتادم، اون لحظه ای که سعی میکردم باهاش حرف بزنم ولی نمیتونستم ، توان حرف زدن نداشتم ، الان هم توان برگشتن نداشتم? از وقتی با لونا اشنا شدم همش بلا های مختلف سرمون میومد...
از زبان لونا : همینجوری تو اتاقم رو به پنجره نشسته بودم و اروم اشک میریختم ? یهو یکی در زد و بعد اروم در رو باز کرد ... جکسون بود ، اومد نزدیک و نشست کنارم ، یه نگاه به کردم و دوباره سرمو انداختم پایین و اشک ریختم. دستش رو آورد و اشکمو پاک کرد و گفت : حالتون خوبه لونا خانم؟ گفتم : لونا خانم نه ، بهم بگو لونا? یه لحظه شوکه شد ولی باز سوالش رو تکرار کرد... آروم گفتم نههه اصلا خوب نیستم، بعد خودم رو انداختم تو بغلش و گفتم تو خیلی آدم خوبی هستی، چرا از صبح بهم کمک میکنی؟ آروم لبخند زد و گفت خب نمیدونم ، یه چیزی از اعماق وجودم میگه باید بهت کمک کنم، گفتم بهتره بری خونه ، ممکنه خانواده تو هم نگرانت باشن، یهو یه غمی تو صورتش دیدم که انگار نباید اون حرفو میزدم?گفتم چیزی شده؟
اروم اونم تکیه داد به من و گفت : خب راستش ، من وقتی 12 سالم بود خانواده ام رو از دست دادم ، تو یه گروگانگیری تو بانک کشته شدن? منم از اون موقع تصمیم گرفتم پلیس بشم ، که نزارم برای بقیه هم همچین اتفاقی بیوفته?ناراحت شدم و گفتم پس...پس...پرید وسط حرفم و گفت : اره من از 12 تا 16 سالگی تو پرورشگاه بودم سرم رو تکون دادم و گفتم واقعا متاسفم ? ، گفت ممنون ، میدونی لونا به نظرم اسمیلر قدرتو ندونست ، تو واقعا دختر خوبی هستی?خنده ام گرفت و گفتم :خب شاید ، تو هم خیلی خوبی... خندید?و از کنارم بلند شد وایساد ، گفت متاسفم من یه پرونده دیگه دارم که باید برم دنبالش، به شوخی گفتم پس برو اقای کمیسر جکسون کلرمن? خندید و گفت لونا دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم ، منم سرم رو تکون دادم و گفتم البته، بعدا میبینمت?
من همونطور که تو اتاق بودم دوباره چشم به گوشیم خورد این بود که تصمیم گرفتم باید اراکس زنگ میزدم باید ازش می پرسیدم چرا منو بدون خداحافظی ترک کرد? گوشیمو برداشتم و شماره آراکس رو پیدا کردم اما می ترسیدم بهش زنگ بزنم تو این فکر بودم که آیا دلیل منطقی برای رفتن بدون خداحافظی داره؟فکر کنم کلا درگیر امروز بود بیمارستان بیدار شدم، عشقم منو ترک کرد و یک کمیسر پلیس کلروز و کمکم کرد?? از فکر درآمدن ولی تا میخواستم دکمه تماس رو فشار بدم یکی در زد? گفتم بفرمایید مادرم اومد داخل و گفت داری چیکار می کنی؟گفتم دارم به آراکس زنگ میزنم گفت چی؟ هنوزم فکر می کنی مگه ندیدی چه جوری ترکت کرد و رفت؟ یهویی یاد یه چیزی افتادم من هرگز به مادر من گفته بودم که آراکس منو ترک کرده?...
رو به مادرم کردم گفتم صبر کن ببینم تو از کجا میدونی؟ من یادم نمیاد بهت گفته باشم که آراکس برگشته? یه لحظه شوکه شد و با ترس و لرز گفت خوب معلومه دیگه از جکسون شنیدم. گفتم اما من صداتونو نمیشنوم جکسون راجع به آراکس به چیزی نگفت. یه جورایی هول کرده بود چند تا بهانه الکی دیگه هم آورد ولی من بازم مچشو گرفتم پیش خودم فکر کردم: اگه میدونست چی؟ اون از همون اولش هم از آراکس خوشش نمیومد اگه با الیور اسمیلر نقشه کشیده بودن جدامون کنن چی؟? اگه این فکرم درست نبود یعنی آراکس بی گناه بود ولی خوب اون خودش هم رضایت داد که من را ترک کنه نمی دونم چرا مخالفت نکرد البته اولش هم گفت که عشقش در اصل مرده ولی شبی که می خواستم خودکشی کنم گفتم منم عاشقتم همه فکر ها از دور به من فشار می آوردن نمیدونستم حرف کی رو باید باور کنم?? یه ساعت با مادرم سر این مسئله بحث کردم و بالاخره اعتراف کرد که از قبل میدونسته و پدر آراکس بهش گفته بوده داشتم دیوونه میشدم فقط یادمه کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون همینجوری تو خیابون راه میرفتم?...
همینجوری که قدم میزدم به فکر فرو رفتم که آراکس توی هواپیماس یا رسیده؟ داره چکار میکنه؟ خوابه یا بیداره این فکر داشتن دیوونم میکردن کمکم متوجه این شدم که داره بارون میاد اولش آروم بود ولی هی تند تر میشد با هم دیگه تقریبا تاریک شده بود? یکم سردم بود دلم میخواست برگردم خونه پیش مادری که اصلا بهم اهمیت نمیده فکر کردم اگر پدرم زنده بود چیکار میکرد؟اما بعد از این مدت کوتاه از فکر در اومدم نمی دونستم باید کجا برم همینجوری که قدم میزدم دیدم یه پسر قد بلند با موهای مشکی براق و چشمای قهوه ای داره نزدیکم میشه? گفتم سلام ، جواب نداد ، همینجوری نزدیک میشد ... احساس خطر کردم ، پشتم رو بهش کردم و سعی کردم تندتر راه برم ، اونم سرعتشو بیشتر کرد? بعد شروع کردم به دویدن ، اونم دوید دنبالم ، مطمئن شدم دنبال منه ، مرموز و ترسناک بود ، خیلی ترسیده بودم ، یهو یاد جکسون افتادم...گوشیم رو برداشتم و همینجوری میدویدم هی تو گوشیم دعا میکردم که شمارش رو قبلا سیو کرده باشم مخاطبینم راهی بالا پایین کردم که بالاخره فهمیدم شمارشو ندارم سری زدم رو اسمشو تماس گرفتم? وقتی گوشی رو برداشت با صدای بلند گفتم جکسون کمک نجاتم بده صدام می لرزید اونم انگار فهمید که ترسیدن با عجله ازم پرسید لونا تو کجایی اما تا می خواستم جواب بدم پام گیر کرد به لبه جدول و خوردم زمین ، پسر هم به من رسید و سریع گوشی رو قطع کرد بعد اومد سمت من گفتم چیکارم داری؟ برو پی کارت. با یه صدای عجیب بود خوب الان هم سر کارم ?گفتم چی منظورت چیه؟گفت فهمیدن منظورم باید کار ساده ای باشه??
می خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنم رو گرفت بعد از زمین بلندم کرد و به زور منو با خودش به سمت جاده برد? من تقلا می کردم و دست و پا میزم ولی فایده ای نداشت خیابان نگاه کردن پرنده هم پر نمی زند همینطور که منو می برد یهو یه ماشین اومد سعی کردم تکون بخورم تا من رو ببینه اما انگار میدونست من اونجا مستقیم روبرومون وایساد? پسره منو به زور کرد داخل ماشین کسی که پشت فرمان نشسته بود معلوم نبود یه ماسک زده بود که نمیذاشت چهره اش رو دید ، تا حد مرگ ترسیده بودن پسر آروم دستش را از روی دهنم برداشت و گفت ت اگه سر و صدا کنی واسه خودت بد میشه. با حالت ترس گفتم از من چی میخوای هر چی بخوای بهت میدم فقط بزار برم? پسره یه پوزخند زد و گفت هرچی؟و بعد به بدنم نگاه کرد? یجورایی فهمیدم چی کار میخواد بکنه. چشمام از ترس گرد شد یکم ازش فاصله گرفتم حتی یه روز تو خوابمم نمیدیدم که گیر یه همچین آدمی بیفتم ? دوباره به هم نزدیک شده آروم دستاش رو گذاشت رو دهنم تو دستش یه دستمال بود? داشتم دست و پا میزدم که یهو ...
من یه ماهه منتظرم چرا از حالت بررسی در نمیاد
من ازت تو داستانم حمایت کردم ولی داری ناامیدم میکنیاااا😐
ببخشید😥به خدا من دو پارت گذاشتم ولی تو بررسیه
من احساس میکنم لونا به سمت جکسون کشیده میشه
منم
باید داستانو هین ایسایاما تموم کنی که همه چیز غیر قابل پیش بینی باشه (ولی کاراکتر نکشیا )
سلام بچه ها من حدود 4 تا تست تو صف بررسی دارم 😂😂(رمان هم جزوشونه)و میخوام یه تست سوال پاسخ بسازم بنابراین اگه سوالی ازم دارید بپرسید(حتما نباید راجب داستان باشه)که بهتون جواب بدم❤️❤️
۹ رو کی میزاری ؟
بچه ها درستش کردم و دو پارت پشت سر هم گذاشتم به دلایلی بیخیال پرت 9 شدم ولی نگران نباشید تو پارت ده و یازدهم همه چیز جبران خواهد شد😂😍
درنیکا جان
میشه داستانت رو اکانت کنی؟؟
تستچی لطفاً زود پارت بعد رو تایید کن🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
تستچی جان لطفا تستم رو سریع تایید کن من 8 روز پیش گذاشتم لطفا تایید کن همه منتظرن
عزیزم چطوری باید توی کانال واتساپ عضو شد؟