سلام دوستان این پارت 5هست امیدوارم خوشتون بیاد :-)❤️?
فرداشد حرکت کردیم بچه وسایل خودشون رو برداشتن
داخل اتوبوس که بودیم یه ماشین گرون قیمت و زیبا دیدم 8 نفر داخل ماشین بود واا مگه میشه ???اونا همون هفت پسر بودن واون یکس رانندشون بود من به اون هفتا زُل زده بودم و تعجب کرده بودم به خودم گفتم چیز مهمی نیست شاید اینا پولدارن ?♀️
بالاخره رسیدیم اتوبوس هرکی رو به خونه هاشون رسوند منم رسوند رفتم خونه دیدم هیچکس انگار نه انگار که دیروز تولدم بوده اصلا مهم نیست که برام تولد بگیرن مهم اینه که حداقل بهم تبریک بگن ?
رفتم داخل اتاقم وسایل هام رو جا دادم وقت ناهار شد الان ساعت تقریبا 2 بود رفتم غذام رو خوردم و رفتم داخل اتاقم حوصلم سر رفته بود گرفتم خوابید موقعی که خوابید 2. 30 دقیقه بود الان ساعت 6 هست بیدارشدم رفتم صورتم رو شستم با کاملیا قرار داشتم لباسام رو پوشیدم ورفتم.
حرکت کردم با کاملیا رفیم پارک که قدم بزنیم با کاملیا درباره ی موضوع خوانندگی حرف می زدیم یه هو داخل پارک مامانم رو دیدم که داره سوار تاکسی میشه داد زدم که ما اینجاییم مامانم اومد پیشمون
به مامانم موضوع رو گفتم)(خوانندگی) قبول نکرد باز التماس کردم گفت نه شب شده بود رفتیم خونه دیدم که برام کیک گرفته بودن برای تولدم مامانمم گفت اینم کادوی تولد1 آره می تونی خواننده بشی ??
کادوی شماره 2 بهم یه ساعت و گل و یک جعبه شکلاش داد
شب شده و خوابیدیم من 1 هفته ی دگه باید می رفتم پیش اون آقا
مدرسمون تعطیل شد چون مدرسه آتیش گرفته بود باید دوهفته ی دیگه می رفتم
بچه خدانگهدار نظر و کامنت یادتون نره هااا!!