سلام این اولین تست منه درباره ی یه دختره که وارد مافیا میشه وکلی اتفاق براش میوفته بخونید ونظر بدید لطفاً
طبق معمول( مارنی) داشت اهنگ مینوشت و مادر و پدرش هم داشتن تلویزیون می دیدند. همیشه توی اتاقش یا آهنگ نوشت یا توی رویا سیر می کرد و یا آهنگ مورد علاقه اش رو میخوند. یه روز که داشت بخونه میرفت یه مرد جوان جلوی راهشو گرفت! مارنی:بامن کاری دارید آقا ؟ مرد ناشناس:نه! و مرد جوان به مارنی یه کاغذ دادکه روش نوشته بود اول به آدرس مورد نظر برو بعد زنگ بزن! مارنی به اون آدرس رفت و بعد به اون کوچه رسید و دید مامان و باباش دارند به مردم غریب مواد مخدر میفروشند مادر و پدر مارنی وقتی اونو دیدن دنبالش دویدند ولی مارنی از هر راهی که شد فرار کرد وقتی به یه جای امن رسید به اون شماره زنگ زد و صدای همون مرد جوان از پشت تلفن میومد. مرد جوان گفت به این آدرس بیا مارنی خیلی زود به این آدرس رفت ولی به یک کارخانه قدیمی اسلحه سازی رسید و دید همون مرد جلوی در وایساده! مرد جوان :سلام اسم من مارک والز هست و از دیدن تون خیلی خوشحالم . مارنی :سلام اسم من مارنی روبیس هست . ببخشید چرا به من اون آدرس رو دادید که مامان و بابا اونجا ببینم؟ مارک: چون قراره کشته بشن!
مارک: چون قراره کشته بشن! مارنی:آخه چرا ؟کی میخواد بکشت شون ؟ مارک :چون اونا مواد مخدر سمی روبه مردم می فروختند و از راه کشتنشون پول در می آوردند و بعد خودت میفهمی کی می کشتشون!? فعلاً بیا تو تا یه چیزی بخوری راستی تو چند سالته؟ مارنی: ۱۷ سالمه مارک: من ۲۳ سالمه و بعد با لبخند و لحنی مرموزانه گفت این همه سال ما به تو نیاز داشتیم! و بعد هردو وارد کارخانه شدند توی کارخونه اصلا مثل بیرونش نبود مثل یک مجتمع بزرگ و مجهز بود. مارنی که شوکه شده بود گفت تو واقعاً کی هستی و اینجا چیکار می کنی اصلا اینجا کجاست؟ مارک گفت من رئیس موسسه مافیای سیاه هستم و اینجا محل کار منه. مارنی: چرا منوآوردی اینجا؟ مارک :چون تو قرار یکی از مافیای سیاه بشی !
مارنی: چرا منوآوردی اینجا؟ مارک :چون تو قرار یکی از مافیای سیاه بشی ! مارنی: من عمرا یکی از شما بشم مارک: چرا میشی!!! و هر دو رفتند توی اتاق خیلی بزرگ و قشنگ!!! مارک: از این به بعد اینجا زندگی می کنی . مارنی :درسته که مامان بابام بدن ولی من دوستشون دارم!!!
۲ماه بعد مارک :مارنی آمادهای؟ مارنی :خیلی وقته منتظر این لحظه بودم
مارک: از حالا به بعد همه چی به تو بستگی داره! مارنی سمت خونه ای رفت که مامان باباش زندگی میکردند و بعد به آرامی درو باز کرد و از پشت دیوار دیدم مامان باباش دارند تلویزیون تماشا میکنند. بلند داد زد دستاتون رو بذارید روی سرتون!!! مامانش:دخترم برگشتی؟ باباش: این دختر دیوونه چرا اسلحه دستشه؟؟؟!!
همون موقع مارک پشت سرش ظاهر شد و گفت تبریک میگم تو قبول شدی و از حالا به بعد تو عضو رسمی مافیای سیاه هستی!!!
ببخشید که کم بود بعدی خیلی باحاله منتظر باشید
لطفا نظر هم بدید???
خداحـــــــــافظ??
?♥?♥?
عالییییییییییییی
ممنونم🙂🌈
داستان عجیب و مرموزی بود
من خودم یه نویسنده ام البته تو تستچی نه
ولی خب تو باید تو پارت اولت ژانر ها و خلاصه از از داستانت می راستی که اگه کسی دوست داشته باشه بخونه
چی شد زودتر قسمت بعد رو بذار
اولین نفرم