سلام دوستان من جانا هستم 14 سالمه و این یه داستان متفاوت هست میراکلسی نیست ولی شخصیت ها میراکلسی هستن???امید کارم خوشتون بیاد .
از زبان مرینت :همه جا تاریک بود چشم هام رو باز کردم ، خواستم پاشم ولی دستم بسته بود به یه صندلی هیچی یادم نمیومد . اطراف رو نگاه کردم یه اتاق بسته تاریک و یه پنجره بود که نور میتابید ؛ کمی چشام رو بستم که دیدم صدای پا اومدن رو شندیم ترسیدم یکی اومد در رو باز کرد و نگاه کرد گفتم تو کی هستی من اینجا چیکار میکنم ؛ چهره ی مرد رو نمیشد دید گفت وایسا الان ازاد میشی گفتم چرا من رو اوردی اینجا چیزی نگفت و رفت بعد از چند دقیقه یه پسر اومد با موهای بلوند و چشم های سبز اوند نزدیک تر صورتم رو گرفت نگام کرد گفتم ولم کن نزدیک تر شد و دستام رو باز کرد .....
پاشدم گفتم تو کی هستی من اینجا چیکار میکنم ؛ دستم رو گرفت نزدیک کرد به خوش گفت نگم بهتره و دستم رو بوسید ، دستم رو زود ول کردم و گفتم حق نداری این کار رو بکنی و گفتم من رو ازاد کن گفت میشی ولی نباید چیزی در مورد اینجا به کسی بگی گفتم باشه و اخم کردم از دستم کشید و راه افتاد منم دنبالش کردم خواستم دستم رو بکش گفت مراقب باش و دستش رو خیلی محمک کرد به دستم گفتم اخ دردم گرفت .....
هیچی نگفت و رسیدم به انتهای سالن و یه در بود از کمرم گرفت و گفت برو بیرون منم هیچی نگفتم رفتم تو خیابون بودم هیچی به یادم نمیومد که کم کم همه چی اومد به ذهنم رفتم خونه کلید رو از جیبم برداشتم در رو باز کردم رفتم تو و در رو بستم رفتم نشستم تو مبل خیلی خسته بودم لباس هام کثیف کثیف بود . تصمیم گرفتم برم حموم رفتم طبقه بالا و رفتم زیر دوش بعد از چند دیقه از حموم در اومدم . لباس پوشیدم رفتم طبقه پایین و رفتم تو کاناپه خوابیدم تا ساعت 8 شب خوابیدم . خواستم برم غدا بخورم که به ذهنم چیزی جرقه زد اره اون ها من رو تو تولد دوستم دزدیده بودن با خودم گفتم اخه چرا من رو دزدیدن و گفتم خدا رو شکر همه چی گذشت . ......
داشتم غذا میخوردم که در خونه رو زدن ، ترسیدم از دوربین در نگاه کردم هیچی معلوم نبود خیلی ترسیدم باز دیدم در رو زدن با ترس و لرز در رو باز کردم که.......
اون پسره که چشم هاش سبز بود پرید تو و گفتم هیچی نگو پلیس ها دنبالم هس گفتم خوب که باشن به من چه اصلا تو من رو چطور پیدا کردی اومد نزدیکم و دستش رو گزاشت تو دهنم و یه چاقو برداشت و گفت هیس دستم رو برمیدارم هیچی نگو دستش رو برداشت و چاقو رو نزدیک تر کرد گفت تو که نمیخوای این پوست خوشگلت رو ببرم ، پس هیچی نگو از پنجره بیرون نگاه کرد پلیس ها رفته بودن گفت ببخشید تو رو هم ترسوندم . منم گفتم گمشو بیرون عوضی دستش رو گزاشت تو دستیگره در و در رو باز کرد که خواست بره گفت به امید به دیدار . منم گفتم فکر نکنم و رفت در رو قفل کردم گفتم اوففف خیلی ترسیدم.......
رفتم نشستم که در زنگ خورد گفتم وای خدا باز اه من چه گیری افتادم رفتم در رو باز کردم الیا بود گفتم خوش اومدی گفت سلام ماریا (الیا اسم مرینت رو ماریا صدا میکنه) منم گفتم خوش اومدی گفت ممنون گفتم بفرما تو اومد تو گفت خوبی چه خبر گفتم ممنون گفت انگار کلافه به نظر میلی گفتم نه چیزیم نیس نگران نباش الیا گفت ماریا ببین فردا جشن دوستانه میگیریم میای گفتم نمیدونم شلید نیومدم گفت چرا گفتم همینطوری (ماریا اینجا 18 سالشه و کار خاصی رو انجام نمیده فقط بعضی وقت ها طراحی میکنه و طراح ها رو به خیاط میده)الیا گفت مری به نظرت خوبه بریم یه غدای چیزی بیرون بخویریم گفتم باشه فکر خوبیه رفتم تو اتاق و گفتم ساعت 9 میریم و گفتم الیا بیا بالا یه ذره با هم اتاقم رو تمیز کنیم....
البا گفت اوف از دست تو ماریا خخخخخ بعد از چند دیقه اتاق رو تمیز کردیم و الیا گفت هب دیگه حاضر شو گفتم باشه رفتم کمد رو باز کردم یه تاب سیاه با گل های صورتی پوشیدم و یه سوشرت سیاه چرمی پوشیدم و یه شلوار سیاه با کفش های صورتی و سیاه الیا گفت ماریا خیلی خوشگل شدی ....
از خونه رفتیم بیرون سوار تاکسی شدیم و به نزدیک ترین کافه پیاده شدیم به تاکسی پول دادیم و پیاده شدیم رفتیم تو که چند تا پسر رو با اون پسره ی چشم سبز دیدم خواستم به الیا بگم که بیا برگردیم ولی پشیمون شدم الیا گفت بریم بشنیم اون کنار پنجره و نشستم هول شده بودم که دیدم اون پسره دید من رو بهم یه چشمک زد منم اخم کردم دیدم که پسره داره به دوستاش یه چیزی میگه و و اون ها هم خندیدن خیلی بیشتر اخم کردم تصمیم گرفتم گارسون رو صدا کنم گفتم ببخشید میشه یه لحضه بیاید گارسون اومد و گفت چی میل دارین گفتم به قهوه الیا گفت مگه به شما نیوندیم چرا قهوه گفتم میل ندارم.....
الیا گفت باشه منم قهوه م رو خوردم به الیا گفتم من میرم wc الیا گفت باشه. رفتم که حس کردم کسی دنبالم میکنی که زود رفتم به سمت چب و وایسادم که بیاد چلو تر که اون پسره اومد منم یه مشت زدم از شکمش و گفتم حق نداری من رو دنبال کنی گفت اخخخخ دردم گرفت گفت اومده بودم wc من تو رو چیکار دارم گفتم نمیدونم از تو بعید نیس حتی تو به خونه من اومدی . رفتم wc و در رو محکم بستم....
خب دوستان امید وارم خوشتون اومده باشه . نظر یادتون نره اترژی میدید?
عالییییییییییییییییییییییییییی بود❤️❤️??✨??✨??✨?
لطفا لطفا بعدی رو هم زودتر بزار دیگه??????❤️?????
ممنون❤️❤️❤️
عیزیم بعدی رو گزاشتم تو قسمت جستجو بزن فرا موش شده 2 میاره.
منون که نظر دادی.
عالییی
ممنون عزیزم??
این خیلی خوب نبود
عالی بود
????وای ترسند منو????????ممنون که خونی و نظر دادی?