امیدوارم خوشت بیاد لایک و کامنت یادت نره
اسمم لیا هست ۲۲سالمه توی کره جنوبی زندگی میکنم توی خونواده پولدار بزرگ شدم ی برادر بزرگتر دارم اسمش کایه کای ۲۵سالشه.. پدر و مادرمون خیلی بهمون توجه میکنن...پدرم ی دوست صمیمی داره که میخواد من با پسرش ازدواج کنم اما... (عکس لیا)
اما من اونو دوس ندارم اونم منو دوس نداره ما اصلا به هم هیچ علاقه ای نداریم ...پدرم ازم خواسته باهاش ازدواج کنم ولی من دوسش ندارم در عین حال دوس ندارم رو حرف پدرم حرف بزارم کای:لیا خبر داری امشب چه شب مهمیه لیا:نه امشب چه خبره کای:اممم .. امشب قراره خونواده عمو جانگ وو (پدر کوک)بیان خواستگاری تو...وقتی کای اینو گفت خیلی شوکه شدم کای:میدونم تو به اون علاقه نداری اینم میدونم که اونم بت علاقه نداره اما بخاطر پدرمون لیا تو که نمیخوای دل بابا رو بشکنی دیگه نتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم کای منو تو بغلش گرفت کای:یااا مگه هرکی میان خواستگاریش گریه میکنه بس کن دیگه خودت میدونی چقد رو گریه کردنت حساسم بسه اما من همچنان داشتم گریه میکردم کای :راس میگن دخترا خیلی لوسن لیا :یعنی من لوسم کای:اره از بغلش اومدم بیرون جوری نگاش کردم که به غلط کردن افتاد کای :باشه باشه غلط کردم خندیدم کای:دیدی خندوندمت..... نزدیکای شب بود منم کم کم باید آماده میشدم در کمدم رو باز کردم لیا:حالا چی بپوشم (لباس لیا)
لباسمو پوشیدم ی آرایش ملایم و عطر خوشبو کای اومد داخل کای:اوه اوه چه کردی آبجی جان من مطمئنم که این پسره عاشقت میشه لیا :حتی اگه اون بشه من نمیشم کای :هرجور راحتی صدای در اومد کای :خونواده دوماد اومدن کای رفت پایین بعد سلام علیک خونوادها من رفتم پایین (استایل جونگ کوک)
لیا:سلام خیلی خوش اومدین مادر کوک:سلام عزیز دلم خوبی لیا:خیلی ممنون جانگ وو:خوبی دخترم :ممنون عمو جان خیلی خوش اومدین نشستم پیش کای جونگ کوک از اول تا حالا چشم ازم بر نداشته نگاهش خیلی اذیتم میکنه مادر کوک:خب بهتره بچه هارو بفرستیم تو اتاق یکمی باهم صحبت کنن مادرم:بله فکر خوبیه لیا جان لیا:چشم منو جونگ کوک از جامون بلند شدیم رفتیم طبقه بالا رفتیم تو اتاقم درو باز کردم لیا:بفرمایین جونگ کوک رفت داخل منم پشت سرش جونگ کوک:امشب چه خوشکل شدی لیا:مرسی توهم همینطور
جونگ کوک:ببین باید ی چیزی بهت بگم لیا:بفرمایین جونگ کوک:راستش من...من عاشق یکی دیگم من واقعا متاسفم لیا:خب اگه عاشق یکی دیگه هستی برا چی اومدی خواستگاری من جونگ کوک:پدرم میخواد من با تو ازدواج کنم لیا:خب چا کمکی از دستم بر میاد جونگ کوک:هیچی لیا:هر کمکی از دستم بر میاد برات انجام میدم ی لبخند دلنشین زدم جونگ کوک:لیا تو خیلی مهربونی اما ببخشید که من دوست ندارم لیا:عشق که زوری نیست نمیشه کسی رو که دوس نداری بزور دوسش داشته باشی خب الان ما هیچکدوممون به هم علاقه نداریم اما داریم این کارو بخاطر خونواده هامون انجام میدیم جونگ کوک:درسته لیا:پس بهتره جلو خونواده هامون طوری رفتار کنیم که بنظر برسه عاشق همیم اما در واقع اینطور نیست جونگ کوک:باشه الانم اگه موافقی بریم بیرون لیا:اره بریم
جونگ کوک درو برام باز کرد با لبخند بیرون رفتیم از زبان جونگ کوک: لیا خیلی مهربون بود اما من بهش علاقه نداشتم به هر حال رفتیم پایین مادر کوک:خب بچه ها به توافق رسیدین لیا:بله مادر کوک :خوبه پس دخترم شما فکراتو بکن به ما خبر بده لیا:اگه اجازه بدید من نظرمو بگم مادر کوک چشاش چهارتا شد مامان بابام هم همینطور لیا:من نظرم مثبته
پدر و مادرم خیلی خوشحال شدن اونا فک میکردن جوابم منفیه البته اینطور هم هست اما بخاطر پدرم جواب مثبت دادم مادر کوک:خب پس بهتره عروسی هفته ی آینده باشه لیا:هفته ی آینده؟مادر کوک:اره عزیزم جونگ کوک:مامان بهتر نیس یکم به لیا وقت بدیم واسه خرید و اینجور چیزا؟مادر کوک:اره حق با توعه ببخشید لیا من خیلی خوشحال شدم حواسم نبود لیا:نه مشکلی نیس بالاخره روز عروسی شد خیلی استرس داشتم کلی مهمون اومده بودن عروسیمون تو ی تالار شیک و مجلسی برگزار شد مهمونا کم کم داشتن میرفتن مام باید می رفتیم خونمون (لباس عروس لیا)
رسیدیم به خونه جونگ کوک:چطوره لیا:خیلی خوشکله جونگ کوک:خوشحالم که خوشت اومده ************ صبح بیدار شدم دیدم جونگ کوک نیست تصمیم گرفتم برم بیرون ی حال و هوایی عوض کنم بخاطر همین رفتم لباسامو عوض کردم و راه افتادم تو راه خیلیا رو دیدم اما چیزی که دیدم رو باورم نمیشد.... ج..جونگ کوک و ی دختر داشتن هم دیگه رو میبوسیدن اشک تو چشام جمع شد دیگه نتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم با اشک برگشتم خونه داشتم لباسامو جمع میکردم که جونگ کوک اومد کوک:داری چیکار میکنی لیا:به تو مربوط نمیشه کوک:من شوهرتم چجوری بم مربوط نمیشه لیا:مگه من بازیچه توم اگه منو نمیخواستی برا چی اومدی خواستگاری من دوسم نداشتی مجبور نبودی بام ازدواج کنی چرا ....مگه من چیکارت کردم مگه من به تو چه بدی کردم... جونگ کوک:لیا خواهش میکنم بزار برات توضیح بدم لیا:چیرو توضیح بدی هاان توضیح بدی طعم لباش چطور بود چیرو توضیح بدی بگوووووو از زبان جونگ کوک دلم براش سوخت لیا مستحق این کارا نبود لیا:دیگه هیچوقت صدامو نمی شنوی ببخشید که مزاحم زندگی شما شدم آقای جئون جونگ کوک و رفت
حالم خیلی بد بود من چرا این کارو باش کردم الان کجاس هرچی به موبایلش زنگ میزنم جواب نمیده نکنه بلایی سرش اومده باشه یهوو زنگ خونه زد رفتم ببینم کیه دیدم کای اومده بود درو براش باز کردم جونگ کوک:سلام کای خ.... کای ی مشت خوابوند تو دهنم از کناره ی لبم خون میومد کای:بی عرضه چطور گذاشتی اون بره جونگ کوک:کای باور کن کای:خفه شو هیچی نگو هیچی
(بریم پیش لیا)رفتم خونه آیو آیو بهترین رفیقم بود گوشیم خاموش بود میدونستم اگه روشنش کنم باز باید به حرفای مسخره ی اون گوش کنم پس بخاطر همین خاموشش کردم جونگ کوک من کم کم داشتم بت علاقمند میشدم اما تو با این کارت همه چیرو خراب کردی ... برات متاسفم
نتیجه 1
لایک و کامنت یادت نره راستی داشت یادم می رفت ی چالش داریم چالش :حاضری با کوک ازدواج کنی ولی کوک بهت محل نده یا با بکهیون ازدواج کنی ولی تو بهش علاقه نداشته باشی؟
نتیجه 2
لایک و کامنت یادت نره راستی داشت یادم می رفت ی چالش داریم چالش:حاضری با کوک ازدواج کنی ولی کوک بهت محل نده یا با بکهیون ازدواج کنی ولی تو بهش علاقه نداشته باشی؟
نتیجه 3
لایک و کامنت یادت نره راستی داشت یادم می رفت ی چالش داریم چالش :حاضری با کوک ازدواج کنی ولی کوک بهت محل نده یا با بکهیون ازدواج کنی ولی تو بهش علاقه نداشته باشی؟
نتیجه 4
لایک و کامنت یادت نره راستی داشت یادم می رفت ی چالش داریم چالش:حاضری با کوک ازدواج کنی ولی کوک بهت محل نده یا با بکهیون ازدواج کنی ولی تو بهش علاقه نداشته باشی؟
اره چون من دوسش دارم 🥲💔👋🏻
عالییییییییییی
ج چ : جونگ کوک چون من اکسو ال نیستم 😐👌
ج چ : اکسو ال نیستم😐
پس جونگ کوک😐😂
آها راستی منتظر پارت بعدم 😊😍😄
بدو برو بنویسش دیگه😍خیلی قشنگ بود فقط اگر میتونی یه خورده منحرفش کن پارت بعدش رو😁💜
پارت دو رو زودتر بزار😄💜
عالی🥺
پارت بعد
عالییییی
ادامههههههه رو کی میزاری؟؟؟🥺🥺 نگو ادامه نداره من کلی به اون ۱/۲امید بسته بودم
منتظر پارت دوم هستم💜💛