
^^P1^^ 💜💜💜💜💜💜💜 ممنون از ناظری که برسی میکنه
خیلی چیزا دست ما نیست مثل مرگ ، زندگی ، عشق و خیلی چیزای دیگه ما خیلی وقتا تسلیم همین اتفاقا میشیم حتی اگه خودمون نخوایم یه جورایی زوریه من یه دختر 20 ساله هستم که خیلی شر و شیطونم البته از نظر من دختری که شر و شیطون نباشه دختر نیست ماست موسیره همه بهم میگن زبونت درازه ولی جدا طول زبون من به 20 سانتم نمیرسه! شاید اونا تو ریاضی مشکل دارن! چه میدونم بگذریم داشتم میگفتم 20 سلامه و دارم میرم دانشگاه رشتمم گرافیکه اسمم آیوعه کیم آیو دوستام میگن اسمم واقعا قشنگه از زندگیم راضیم چون تکم منظورم اینه که نه خواهر دارم نه برادر ... خودمم و خودم! زندگی مال منه و کاملا آزادم به قول بابام یکی یدونه خلو دیوونه!😅 -آیوو هی وای من! شروع شد ... تا میام یکم با خودم خلوت کنم هی آیو آیو - بله مامان جون؟ - بدو بیا کارت دارم باید با هم حرف بزنیم یه جا خوندم که میگفت هر وقت پدر و مادرم میگن بیا با هم حرف بزنیم هر چی کار بد تو زندگیم کرده بودم میومد جلو چشام منم الآن همچین حسی دارم. اروم در اتاقمو باز کردم - اومدم. به سالن که رسیدم شیرجه زدم رو کاناپه - دوباره تو اینجوری رو کاناپه نشستی! خجالت بکش دیگه بزرگ شدی! - غر نزن مامانی من مدلم اینه مامان چپ چپ نگام کرد و گفت: - میشه یه دقیقه جدی باشی! صاف نشستمو گفتم: - بفرمایید اینم مدل جدی! مامان رو یکی از کاناپه ها نشستو گفت: - ازت خواستم بیای اینجا چون میخواستم یه خبری رو بهت بگم. - چی - هول نشو ... کار منو بابات تموم شد قیافمو مظلوم کردم و گفتم: - یعنی میخواید از هم جدا شید!
الکی بغض کردمو گفتم - باشه برید. برید مامان عصبانی شد و گفت: -انقدر چرت پرت نگو! خوب گوش کن ببین چی میگم منو بابات تونستیم کارهای ویزامونو حل کنیم داریم میریم کانادا پیش مادربزرگت. - ا ... جدی خوب زود تر بگو مادر من سکته کردم گفتم یتیم شدم رفت! - زبونتو گاز بگیر بچه تو چرا انقدر چرت و پرت میگی! حالا فقظ مونده یه چیز؟ شیطون گفتم: - چه چیز؟ مامان دوباره چپ چپ نگاه کرد و گفت: - تو رو باید بفرستیم خونه ی اقای پارک دوست پدرت. با شنیدن این حرف صورتم داغ کرد - چی؟ درست شنیدم! من باید چیکار کنم؟! مامانم اینبار شمرده تر گفت: - باید بری خونه اقای پارک - یعنی چی مامان مگه من بچم! - همچین بزرگم نیستی! ما هم چون فامیل اشنا نداریم اینجا مجبوریم تو رو بفرستیم اونجا! - من نمیرم! - تو خیلی بی جا میکنه! آیو به اندازه کافی من عصابم خورد هست تو دیگه انگولکش نکن! - اخه مامان ...
اخه بی اخه همین که گفتم تو میری اونجا تمام! با حرص به اتاقم برگشتمو در پشت سرم محکم کوبیدم! همین الآن گفتم من از زندگیم راضیم خودم خودمو چشم زدم! تو روحت آیو اصلا ادمو درک نمیکنن!تازه این یارو دخترم نداره که یکم دلمو اونجا خوش کنم فقط از بابا شنیدم که یه پسر داره اونم که تا حالا ندیدمش! خوب حوصلم سر میره اه! خودمو روی تخت انداختمو با گوشیم اهنگ lovely بیلی آیلیش رو پلی کردم و همونجور که به اهنگ گوش میکردم خوابم برد وقتی بیدار شدم تقریبا ساعت شیش بود! یعنی واقعا خاک تو سرت کنم بی عرضه! بجای این که یه کاری کنه گرفته کپه مرگشو گذاشته! بلند شدم و از اتاقم بیرون رفتم . یه ابی به صورتم زدمو به سمت اشپزخونه راهی شدم! - چه عالی بالاخره ما تونستیم شما رو با وقت قبلی ملاقات کنیم برگشتمو بابا رو دیدم که روی کاناپه لم داده بود. - سلام بهترین بابای دنیا چطوری بابا با خنده گفت: بیا کنارم بشین سرمو اروم تکون دادم رفتم کنارش نشستم. - مامانت قضیه رفتنمونو بهت گفت؟ - بله شنیدم ... ولی بابا من بجز اینکه برم خونه اقای پارک نمیتونم جای دیگه ای برم؟ - نه دخترم اون ادم مورد اطمینانیه من بهش خیلی اعتماد دارم در ضمن وقتی موضوع رو فهمیدن خیلی خوشحال شدن که تو قراره بری پیششون . از اون وجح هم اگه کاره ما یکمی طول بکشه خیالمون از بابته تو راحته. در رابطه با دانشگاه رفتنتم گفت خیالت راحت باشه خودم یاجیمین میبریمش. پسرش دیگه . یه جوری شدم . دلم میخواست زود تر این پسره رو ببینم تا یکم باهاش کل بندازم دست خودم نیست که این کرم تو وجودمه! - باشه بابایی من میرم اونجا ~~~~~~~ لبخند دندون نمایی زدم اخ که چقدر من دختر خوفو حرف گوش کنیم! بابا بهم لبخند زدو گفت: - افرین دختر
^^^^^^^^^^^^ - به! سلام به آیوی خودم چطول مطولی؟ - سلام به پشه ی مزاحم! بگو ببینم چیکار داری؟ - به تو خوبی نیومده زنگ زدم حالتو بپرسم میبینم که همون ته عصابم برات نمونده! چته آیو - حوصله ندارم لیا سر به سرم نذار! - خوب بگو چی شده؟! - بیخیال! - آیو جفت پا میام تو شخصیتتا! بنال ببینم چی شده؟! دیدم اونم عصاب مصاب نداره این شد که همه چیزو براش گفتم! - خوب دیوونه اینکه خوبه! - ببخشید دوست عزیز میشه بگی چیش خوبه دقیقا - همین که یه نور امیدی برای نترشیدن تو روشن شد دیگه بعد هر هر زد زیر خنده! فهمیدم منظورش پسر اقای پارکه - ببین من مثل تو واسه شوهر کردن هول نیستم! - از ما گفتن بود قشنگم دیگه خود دانی! خلاصه اونقدر با هم فک زدیم که فکه دوتامون اوفتاد کفه اتاق! *** ~~~~~~~~~~ - آیو حاضری؟ ای بابا مخم جوییدن! - بله ... بله مامان جونم حاضرم! به حالت دو از اتاق پریدم بیرون و گفتم: - بریم! مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: - دوباره دارم بهت میگم آیو اونجا از این جور کارا نکن میگن بچشون خلو چله! سعی کن خانومانه رفتار کنی باشه؟ خندیدمو گفتم: - چشم سعی میکنم! دیگه بریم. با مامان از خونه خارج شدیم و به سمت ماشین بابا رفتیم. قرار بود منو بذارن خونه اقای پاذک بعد خودشون برن فرودگاه دلم براشون خیلی تنگ میشد ولی خوب میدونستم که دوباره میبینمشون همین بهم حسابی امید میداد چمدونمو داخل صندق عقب گذاشتم در نتیجه خیالم از بابتش راحت بود - چیزی جا نذاشتی آیو؟ - نه بابا جون خیالت تخت خواب بابا از تو آیینه ماشین نگاهی بهم انداخت و گفت - از دست تو
بابا ماشینو کناره یه خونه ی ویلایی بزرگ خیلی خوشگل نگه داشت و رو به من گفت: - خودشه! اینجا خونه هانسوعه (اسم اقای پارک هانسوعه) از ماشین پیاده شدیم . حس خوبی نداشتم! نمیدونم برای جدایی از خانوادم بود یا برای وارد شدن به یه مکان جدید! شایدم هر دو! بابا چمدونمو تا دم در ویلا کشوند و زنگ درو زد . - اوه اقای کیم بفرماید داخل حدس میزدم صدای اقای پارک باشه . - ممنون هانسو از در وارد خونه شدیم حیاط خونه فضای باکلاسی داشت یاد برنامه ی (خانه های رویایی) افتادم! عجب چیزیه لامصب استخرو فضای داخل حیاط هنوز از برف که دیروز اومده بود سفید بود! چه منظره توپی داشت! ما که پسندیدیم! با اجازه بزرگ ترا بله دیگه
سرمو چرخوندم به قسمت دیگه ی حیاط! حاضرم شرط ببندم نزدیک پنج تا ماشین اونجا پارک بود! اونم چه ماشینایی سعی کردم یکم خودمو جمع و جور کنم . با صدای خانومی به درب وورودی نگاه کردیم. - سلام خیلی خوش اومدید. هممون تشکر کردیم . خانم نگاهی به من کرد و با لحن مهربون گفت: - چقدر بزرگ شدی آیو خانم مقتدر و زیبایی شدی لبخند زدم وگفتم: - خیلی ممنونم با راهنمایی خانم پارک وارد سالن خونه شدیم . داخل خونه خیلی با سلیقه و شیک چیده شده بود و تمام وسایل و رنگ ها با هم هماهنگی داشتن انقدر بزرگ بود جون میداد برا پیاده روی! سئولم انقدر سوراخ سومبه نداشت! بالاخره به سالن اصلی خونه رسیدیم با تعارف خانم پارک اروم روی کاناپه نشستم سعی کردم به حرف مامان گوش کنم و یکم رو ادم شدنم کار کنم . اقای پارک: خیلی خوشحالم که اینجایید امروز پرواز دارید؟ بابا لبخند زد و جواب داد: - اره دیگه ساعت ۱۲ امشب پرواز داریم. - خوب پس میتونیم باهم ناهار بخوریم - نه خیلی ممنونم ازتون همین وروجکو که پیش شما میزاریم یه ریسک بزرگه( بچه به این خوبی😂) خانوم پارک: اوه باور کنین ما آیو رو مثل دختر نداشته ی خودمون میدونیم! اقای پارک: بله سویون(اسم خانم پارک) درست میگه مامان: خیلی ممنونیم بابا: راستی هانسو ، جیمین رو نمیبینم
اقای پارک: از صبح تا بعد از ظهر نمایشگاست (بعله بعله توی این رمان جیمین ما حسابی خر پوله و نمایشگاه ماشین داره البته از اون ماشین باکلاسا ها 😁) شبم ما زیاد نمیبینیمش بیشتر وقت ها با دوستاش دورهمی میگیرن بابا: درسته پسرا همینجورین دیگه منظورشو از نمایشگاه نفهمیدم ولی بیشتر از اون قسمتش ناراحت شدم که گفت زیاد نمینیمش! بیا اینم نیاد سر به سرش بذارم و تو این خونه میپوسم که! دست سویون درد نکنه چه دسپختی داشت! شوخی کردم بابا از این کلفت نوکرا داشتن همه کارو اونا کردن ما هم همش نشستیم گپ زدیم! بعد از اون موقع وداع با پدرو مادرم شد دوروغ نگم یه نمه دلم گرفت مامانمو محکم بغل کردم دوتاییمون سعی میکردیم گریه نکنیم ... -آیو شیطنت نکنیا! حواست به درساتم باشه! - مامان مگه بچم چرا اینجوری نصیحت میکنی شخصیتم خوردو خاکه شیر شد!
دوباره تو چرت گفتی! خندیدمو گفتم: - چشم حواسم هست نگران نباش! بابا رو هم بغل کردم سرمو بوسید و گفت: - دختر عزیزم مراقب خودت باش - لبخندی زدم و گفتم چشم بابایی! دیگه واقعا داشت گریم میگرفت ... اما من تا حالا جلو کسی گریه نکرده بودم نباید میذاشتم گریم بگیره خیلی به خودم فشار اووردم ... خلاصه داشتم خفه میشدم! یه چیزی مثل سنگ وسط گلوم گیر کرده بود و هر لحظه ممکن بود ذایم کنه! بالاخره مامان و بابام رفتن و من موندم و ادمایی که خوب نمیشناختمشون! نگران بودم مثل این فیلما اینا منو اذیت کنن! زندانیم کنن! یا مجبورم کنن مثل کوزت خونشونو تمیز کنم! - آیو جان وای خدا ... قلبم ریخت! - بله - عزیزم چرا اونجا وایستادی بیا بشین دوست دارم با هم بیشتر اشنا شیم! وای خدا میدونه چقدر تظاهر به خانوم بودن سخته! اصلا با سیستمه من نمیخونه! ولی خوب مجبورم دیگه! - چشم . کنارش روی کاناپه نشستم. - خوب یه مقدار از خودت بگو دوست دارم بیشتر بشناسمت - چی بگم؟ - مثلا این که چند سالته ... رشتت چیه؟ از اینجور حرفا دیگه! خوب بگو بیو تو بده دیگه! دوباره شدم آیوی شیطون قدیم!:
اهان! یعنی ... بله! خوب بنده کیم آیو هستم 20 ساله از سئول و رشته ام هم گرافیکه تک فرزندم به قول بعضیا یکیدونه خلو دیوونه! البته بیشتر خلم تا دیوونه با گفتن این حرف خانم پارک شروع به قهقه زدن کرد بین خنده گفت: - وای آیو تو چقدر بانمکی اخش داشتم خفه میشدم اخه مگه میشه آیو ساکت بمونه و شیطونی نکنه! اصلا داریم همچین چیزی؟ - وای واقعا که شیرینی! جوون؟! این چی میگه! نگفتم؟ نگفتم یه کاسه ای زیر نیم کاسس هنوز نرسیده میخواد منو بخوره!( برات نقشه داره خواهر😐) - چی شده سویون صدات رو از طبقه بالا شنیدم به به گل بود به سبزه گفت بیا وسط! - اوه خدای من هانسو بیا ببین آیو چقدر دختر بامزه ایه! من نمیدونستم باید چی بگم فقط لبخند زدم! الآن میگن دختره راستی راستی خلو چله! اقای پارک: فعلا بهتره که اتاقش رو بهش نشون بدیم آیو لطفا همراهم بیا سرمو سمت خانم پارک چرخوندم که لبخند زد و گفت - اوه درسته تو حتما خسته شدی زود باش باید اتاقتو ببینی سرمو اروم تکون دادم و به همراه اقای و خانم پارک به طبقه بالا رفتیم ... خونه نبود که قصر بود! از بس بزرگ بود! بالاخره اقای پارک در یه اتاقو باز کرد و گفت - خیلی خب رسیدیم اینجا اتاقیه که ما برات آماده کردیم امیدوارم خوشت بیاد ما وسایل مورد نیازتو تهیه کردیم اگه بازم چیزی کم داشت بگو تا برات فراهم کنیم! - اروم تشکر کردم و صاف وایستادم داشتم تمرین میکردم که روی تیپ خانومانه ام کار کنم چون اگه خرابکاری کنم مامان وقتی برگرده منو از سقف اویزون میکنه
اقای پارک اروم سرشو تکون داد و گفت - خیلی خب آیو امید وارم اینجا احساس راحتی بکنی سویون تو رو با اتاق و وسایلش اشنا میکنه سرمو اروم تکون دادم همچین گفت با اتاقو وسایلش اشنا کن انگار منو قراره با خانوادش اشنا کنه😐 خلاصه بعد از اینکه مراسم آشنایی به پایان رسید تصمیم گرفتم برم بخوابم *** امشب شب اولی بود که این جا بودم ... در کل از خانم و اقای پارک خوشم اومد اخه واقعا مثل یه پدر و مادر مراقبم بودن! ولی خوب هنوز نتونسته بودم جیمین رو ببینم میتونم بگم داشتم از فضولی جان به جان افرین تسلیم میکردم حسابی کنجکاوم ببینم این پسره چجور ادمیه سرمو اروم رو بالشت گذاشتم! حالا مگه خوابم میبرد! همیشه همینجوری بودم جام که عوض میشد نمیتونستم کپه مرگمو راحت بذارم! خلاصه هی این دنده اون دنده که بالاخره بعد از یه ساعت خوابم برد! ~~~~~~~~~~~~ پایانP1
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میگم خانه های رویایی با برادران اسکات و میگی؟
😂
یه طورایی
چند بار تا حالا خوندمش اجی🙂❤️
مرسییی💞🐢
پشمام یادش بخیر
آره
من داستانت رو با یه اک دنبال میکردم(:یادش بخیر ماهی میگفتیم آپ کن تو میگفتی درس دارم😂بعد باز ما فسیل میشدیم هفته به هفته پارت آپ میکردی
😹چقدرم درس میخوندم مثلا الانم پرفسورم🤦🏻♀️
از من به تو نصیحت ما الان داریم برای کنکور حاضر میشیم پوستم کندس
البته یادم نیست تو چند سالته😂
من یازدهمم
۱سال ازم بزرگ تری😂🧸
پوست شما رو هم کندن با کنکور نه؟😂
اره دیگه مخصوصا ریاضی یازدهم واقعا سنگین و زیاده شیمی و ریاضی یکمی سخت شدن
اوهوم
میگم ادمین جون اجازه هست تبلیغ کنم؟
اره عزیزم
ومنیکدارمبرایسومینبارامروزازاولاینداستانومیخونم...
سوزوندن صورت دختر بینوا فقط به خاطر عشق ...عشقی که به کینه تبدیل شد قرار نیست به همین سادگی این کینه از بین بره ...دختری که نقاب بر چهره دارد و پسری که تلاش برای برداشتن این نقاب میکند... دختر و پسری از جنس کینه🎭
های ارمیز امیدوارم حال دلت خوب باشه🧸 برای خوندن این داستان با ژانر mافیایی و اکشن و راز آلود روی پروفایل سیب زمینی ضربه بزن و شروع به خوندن این داستان و کن و از نویسنده حمایت کن🥂📝 ....صاری بابت تبلیغ 😅
عرررررررر عالی ترین بود 🤧💕
سوزوندن صورت دختر بینوا فقط به خاطر عشق ...عشقی که به کینه تبدیل شد قرار نیست به همین سادگی این کینه از بین بره ...دختری که نقاب بر چهره دارد و پسری که تلاش برای برداشتن این نقاب میکند... دختر و پسری از جنس کینه🎭
های ارمیز امیدوارم حال دلت خوب باشه🧸 برای خوندن این داستان با ژانر mافیایی و اکشن و راز آلود روی پروفایل سیب زمینی ضربه بزن و شروع به خوندن این داستان و کن و از نویسنده حمایت کن🥂📝 ....صاری بابت تبلیغ 😅.
عالی
مرسی😍🥑
اوکی رفتم
سوزوندن صورت دختر بینوا فقط به خاطر عشق ...عشقی که به کینه تبدیل شد قرار نیست به همین سادگی این کینه از بین بره ...دختری که نقاب بر چهره دارد و پسری که تلاش برای برداشتن این نقاب میکند... دختر و پسری از جنس کینه🎭
های ارمیز امیدوارم حال دلت خوب باشه🧸 برای خوندن این داستان با ژانر mافیایی و اکشن و راز آلود روی پروفایل سیب زمینی ضربه بزن و شروع به خوندن این داستان و کن و از نویسنده حمایت کن🥂📝 ...صاری بابت تبلیغ 😅
با اجازه رف تو لیستم :)
اوکی😘
من ؟ واقعا؟ 😹 :)
آره حتما سمیه ۱۲😐 :)💕
سوزوندن صورت دختر بینوا فقط به خاطر عشق ...عشقی که به کینه تبدیل شد قرار نیست به همین سادگی این کینه از بین بره ...دختری که نقاب بر چهره دارد و پسری که تلاش برای برداشتن این نقاب میکند... دختر و پسری از جنس کینه🎭
های ارمیز امیدوارم حال دلت خوب باشه🧸 برای خوندن این داستان با ژانر mافیایی و اکشن و راز آلود روی پروفایل سیب زمینی ضربه بزن و شروع به خوندن این داستان و کن و از نویسنده حمایت کن🥂📝 ....صاری بابت تبلیغ 😅
پارت ۲۱ رو کی میزاری احیانا؟؟
یکی دوروز دیگه میزارم