گایز ارمیای خوشگلم...ازتون دلخورم چون تست لطفا عاشقم شو رو انجام ندادید...داخل چنلمون کلی ادیت،پروف،ویدیو،عکس،تصورات،والپیپر،ری اکشن ،اهنگ،کنسرت و....از بی تی اس میزاره...یه رمان خیلی عالی با ژانر متفاوت میزاره که میخواد خواننده های رمانو به چالش بکشه..پس بیا...😘😘
بالاروبخون مهمه☺☺
تی/اس:(وقتی درو بستم به در تکیه دادم و دستمو رو صورتم گذاشتم، داغ شده بود...هووووف عجب پروییه اینا...خداروشکر از دستش راحت شدم...به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم..) جین:(وقتی بیرونم کرد به حرکتش خندیدم و با سرخوشی رفتم طبقه پایین.وااای چه شیطون شدما...انگار دست خودم نیست وقتی پیششم...چقدر دلم میخواست همیشه کنارش باشم و تو بغلم بخوابه...فکرو خیال بسه...یه روزی خودم اینو حقیقیش میکنم....) تی/اس:(از رو تخت بلند شدم و خودموتو اینه مرتب کردم و با ادکلن یه دوش کوچیک گرفتم و از اتاق به سمت پایین حرکت کردم...پسرا سر میز نشسته بودن و از بدبختیم کنار جین فقط جا بود و اونجا نشستم...همگی مشغول صبحونه بودیم که جیمین گفت) جیمین:تی/اس تا کی اینجایی؟؟ تی/اس:اممم کارم دیگ تموم شده باید امشب برم.. جین:(یهو از حرفی که زد کلی ناراحت شدم و دلم گرفت...ینی دوباره میره؟؟کاش بیشتر پیشم بود) جیمین:تی/اس میشه لطفا فردا بری؟من میخوام امشب هشتامون بریم یه دوری بزنیم واسه شب اخری...هستی پس؟؟ تی/اس:امممم واستا فک کنم ..خبب..چرا قیافتو اینجوری کردی جیمین؟؟من با این قیافه ها خر نمیشم...یاااااا چرا همتون مثل گربه شرک نگام میکنین؟؟باشه باشه قبول.. جیمین:ایول... تهیونگ:چه شبی بشه امشب... جین:(لبخندی از این همه خوشحالی زدم و به صبحونه خوردن ادامه دادیم...)
(چند ساعت بعد) تی/اس:(ساعت۷:۳۰شبه و دارم خودمو اماده میکنم...یه دست لباس سفید مشکی از تو کولم برداشتم و پوشیدم....زیبایی خاصی داشت و جذاب ترم میکرد..میکاپ خیلی کمی کردم وموهامو باز رها کردم و باادکلن مارکم دوش گرفتم کتونیامو پوشیدم و کولمو کلاهمو برداشتم و از اتاق خارج شدم... به سمت اتاق جین رفتم و در زدم) (تق تق *صدای در*) تی/اس:جین حاضری؟ جین:اره الان میام...(یک شلوار مشکی با یک پیراهن طوسی گشاد و استین بلند ساده با کفشهای مشکی پوشیدم و خودموتو اینه نگاه کردم...هر کار میکردم موهام اونجوری که میخواستم درست نمیشد...)تی/اس هنوز اونجایی؟؟ تی/اس:اره کارم داری؟ جین:میشه یه دقه بیای تو؟ تی/اس:باشه اومدم...(و وارد اتاقش شدم که دیدم جلوی اینه وایستاده و کلافه به موهاش نگاه میکنه)چیشده؟ جین:موهام درست نمیشه اعصابمو خورد کرده.... تی/اس:واستا الان خودم برات درست میکنم...(به سمتش رفتم و چون قدش بلند بود یک چارپایه کوچیک پیدا کردم و روش وایستادم...کرم و روغن مو زدم به موهاش و حالتشون دادم...یک حالت خیلی مردونه و شیک...)خبببببب تموم شد....چی ساختم...دست خودم درد نکنه جین:ایول خیلی خوب شد دستت درد نکنه.. تی/اس:خب واستا این ادکلنم برات بزنم... جین:(دستشو به سمتم اورد و ادکلن و از دور روی لباسم و به گردنم زد...تازه حالا فهمیدم چه لباسی پوشیده..پاهاش دیده میشد و مخصوصا قسمت شانه وگردنش که هرپسری و تحریک میکرد.نمیتونستم بگم درش بیار و هیچ بهونه ای نداشتم.) تی/اس:خب اینم از این..بریم؟؟ جین:بریم.. (عکس بالا استایل تی/اس)
(عکس بالا استایل جین) تی/اس:(به سمت طبقه پایین رفتیم که پسرا رو مبل مقابل راه پله ها نشسته بودن و به ما نگاه کردن) تهیونگ:*سوت میزنه*اهوع عجب تیپایی...شما دوتا بدرد فشن شوی کره میخورین...دخترا و پسرارو به کشتن میدین... جین:بلند شو کم نمک بریز...خب بریم دیگ..(وایستادم همه رفتن و پشت سرش راه افتادم و به اندامش نگاه میکردم...قول نمیدم امشب اتفاقی از جانب من نیوفته...با اقای کیم هماهنگ کردم و با دوتاماشین به سمت شهر بازی رفتیم...) تی/اس:(از ماشین پیاده شدم و گوشیمو تو جیب شلوارکم گذاشتم و کلامو سرم کردم...پسراهم هر کدوم با ماسک مشکی از ماشین خارج شدن..) (چند ساعت بعد) تی/اس:جییییییییین....ولممممم کککککن...میخوام برم خونموننننننن... جین:تی/اس تو حالت خوب نیست...بیا بریم(و سوار ماشین شدیم و من و اون روی صندلی عقب نشستیم و تو بغلم صفت گرفتمش تا تکون نخوره....بعد یکساعت تو ترافیک به خونه رسیدیم....کولش کردم و به سمت خوابگاه بردم....همش دست و پا میزد و میگفت که بزارمش زمین...) تهیونگ:داداش ما بریم؟ جین:اره شماها بخوابین من میبرمش تو اتاقش..اخه چرا انقد مشروب خوردی؟یک دقیقه ازت قافل شدما...مثل بچه ها میمونی...(به سمت اتاقش رفتم و درو باز کردم و رو تخت نشوندمش..) تی/اس:جییییین تو...تو دوسم داری؟؟هوووووم؟ جین:تی/اس بگیر بخواب تو مستی هیچی نمیفهمی ،خب؟؟ تی/اس:جوابمووووو ندادی؟تو..تو....دوسم داری؟؟اصلا بهم حسییییی داری؟؟؟یا نه؟؟؟
جین:کاش میتونستم اینو وقتی مست نیستی بگم...اما..بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی بهت نیاز دارم و دوست دارم...ولی تو دوسم نداری و اینارونمیدونی😞(یهو ل.ب.ا.ی گرمشو حس کردم...بهش نگاه کردم که چشماشو بسته بود و بی جون م.ی.ب.وسیدم...بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و بیهوش رو تخت افتاد...قلبم بدجور به سینم میکوبید و حالم دگرگون شده بود...چرا اینکارو کرد؟..وااای قلبم چرا اینطوریه؟؟به صورتش نگاه کردم و بو.س.ه ارومی به کتفش زدم...پتورو روش انداختم و به سمت اتاقم رفتم...لباسامو تعویض کردم و رو تخت دراز کشیدم....ساعدم و رو چشام گذاشتم و بهش فکر کردم...کاش حرفامو فهمیده بود...یااااا نه نمیفهمید...اصلا چه فایده ای داره وقتی فردا بیدار شه هیچی یادش نیاد...هووووف...چیکار کنم؟؟اگه نتونم بهش بگم؟اگه از دستش بدم چی؟!و با همه این افکار خوابم برد..) تی/اس:(با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم....دستمو به سرم گرفتم بدجور درد میکرد...یهو یه صحنه تاری جلو چشم ضاهر شد...یه چیزی شبیه این بود که...من رو تخت نشسته بودم و یه مردی پایین تخت..و بقیشو نفهمیدم...یه صدایی اکو میشد تو ذهنم اما نمیفهمیدم چی میگه...دیشب چیشد؟؟هیچی یادم نمیومد...به سمت حموم رفتم و یه دوش نیم ساعتی گرفتم ...تو حموم هم همش یه تصویرای تاری میدیدم اما نمیدونم چیه...از حموم اومدم بیرون و همون نیم تنه و شلوار لی مو پوشیدم...موهام یکم خیس بود...سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم...ضعف کرده بودم و نمیتونستم از جام تکون بخورم...میخواستم جین و صدا بزنم اما حالشو نداشتم..به سمت در حرکت کردم و چندبار خوردم زمین.
یکی از دستامو به سرم گرفتم و درو به سختی باز کردم که یهو چشام سیاهی رفت و دیگ نفهمیدم...) جین:(صبح از خواب بیدار شدم و دست و صورتمو شستم...از اتاق خارج شدم که حس کردم در اتاقش باز شد به سمتش برگشتم که با حالی خراب دیدمش که داشت میوفتاد و زود گرفتمش...) پسراااا لطفا بیاین😳😫😫.. تهیونگ:چیشده جین؟اومدیم... جیمین:واااای چش شده؟؟😱 جین:نمیدونم...(بغلش کردم و به سمت تختش بردم...رنگش سفید شده بود و لباش خشک شده بودن...حس گناه کردم که چرا مراقبش نبودم...با پسرا بالا سرش نشسته بودیم و نگاش میکردیم....)جیمین برو یه دستمال و یک ظرف اب بیار... جیمین:باشه... جین:(دستمال و خیس میکردم و رو پیشونیش میزاشتم...چون دیشب مشروب زیاد خورده بود اینجوری شده بود...به پسرا گفتم مراقبش باشن و خودم رفتم تو اشپزخونه...یک سوپ درست کردم و یک شربت از تو یخچال دراوردم....وایستادم تا سوپ درست شه و بعد نیم ساعت درست شد و تو بشقاب ریختم و بردم بالا...پسرا همینطور وایستاده بودن و نگاش میکردن...)بچه ها شماها برین یه چیزی بخورین من هستم.. تهیونگ:اما جین ماام..... جین:گفتم که هستم لطفا برین...دورش خلوت باشه بهتره.. نامجون:باشه داداش..بچه ها بجنبین... جین:(پسرا رفتن و درم بستن...به صورت بی جون و رنگ پریدش نگاه کردم....قلبم با نگاه کردن بهش تو این حال درد میگرفت...اخه چرا همیشه اون اسیب میبینه...این دختر چرا هر حرکتش برام با ارزش و متفاوته؟!..به دستاش نگاه کردم...دستاش و داخل دستام فشوردم...دستای ظریفش داخل دستام گم میشد...با شستم دستشو نوازش کردم که لحظه ای تکون خورد...دستمو با دستاش فشار میداد...سرشو تکون میداد و عرق میریخت...میخواستم بیدارش کنم که حس کردم جمله هایی و زمزمه میکنه..خودمو نزدیک کردم تا بشنوم..) تی/ اس:ل...ل...لطفا...لطفا...ن....ن...نرو.... خواهش....خواهش میکنم...من ...من دوس..ت... ..فقط نرو خب؟..جین...نرو..ترکم نکن...
جین:(اون داشت چه خوابی میدید؟؟منو صدا کرد؟من نرم؟اشک از چشماش میومد..نمیتونستم حالشو اینجوری ببینم..دستشو فشردم...)من پیشتم ..نگران نباش...لطفا تی/اس ..من کنارتم...(عرقشو پاک کردم و سرشو نوازش کردم...کم کم چشماشو باز کرد...)حالت خوبه؟ تی/اس:من...من چم شده؟؟ جین:فعلا هیچی..بعدا بهت میگم...باید داروتو بخوری..باید شکمتو شستشو بدی... تی/اس:ب..با..باشه.. جین:(یکم بلند شد و کمرشو به تخت تکیه داد...قاشق دارو رو به ل.ب.ش نزدیک کردم و بهش دادم و ابو دادم دستش ...مثل بچه ها ازش مواظبت میکردم..از این تشبیه خندم گرفت..واقعا هم اون شبیه بچه ها بود..) الان حالت بهتره؟؟ تی/اس:اهوم...ببخشید تو دردسرافتادی..اونقدرم حالم بد نبود... جین:چی میگی تو...حالت بد بود ..کم مونده بود ....اصلا وللش الان که خوبی خداروشکر... تی/اس:(از اینکه کل این مدت مراقبم بود خنده ای روی صورتم شکل گرفت...یهو دلم بدجور درد گرفتـو حالت تهوع گرفتم...دستمو به شکمم گرفتم و ناله هام بلند شد...با دو به سمت سرویس داخل اتاق رفتم و کل محتویات دیشب رو بالا اوردم...دست و صورتمو شستم و حالم بهتر شد...از سرویس اومدم بیرون که دیدم جین جلوی در وایستاده و منتظره...) جین:حالت خوبه؟؟؟ تی/اس:عالیه عالیم...واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم...خیلی ممنون که مواظبم بودی... جین:وظیفمه ... کاری نکردم.. تی/اس:امممم یه چیزی بگم نمیخندی که؟ جین:نه بگو.. تی/اس:روده بزرگه روده کوچیکرو خورد...خیلی گشنمه..ضعف کردم.. جین:خب بگو چرا خجالت میکشی؟!..بیا برات سوپ اوردم...بخورش بعد بریم پایین که ناهارم درست کنم... تی/اس:واای خیلی ممنون...به به چقدر خوشمزست...خودت پختی؟ جین:اهوم... تی/اس:واقعا؟؟ناهارم خودت میخوای درست کنی؟ جین:اره دیگ تی/اس:وااااای خاک تو سرم...من هیچی بلد نیستم...بدبخت شوهرم...کد بانویی هستی بخدا جین جین:کد بانو؟🤣🤣🤣...واقعا هیچی بلد نیستی؟ تی/اس:نچ..این مامان و بابای من انقد منو لوس بار اوردن هیچیم بهم یاد ندادن... جین:باشه خودم بهت یاد میدم ....پس ناهارو با هم درست میکنیم.. تی/اس:وااااااای عالیه...(با جین به سمت طبقه پایین رفتیم که پسرا چندتاشون کاناپه و بقیشون کلافه راه میرفتن..تا منو دیدن به سمتم هجوم اوردن و حالمو پرسیدن و بهشون گفتم که خوبم..باهم کلی صحبت کردیم که ساعت۱۲:۳۰بودو جین از تو اشپزخونه صدام کرد..)بلههههه؟؟ جین:نمیای؟ تی/اس:چرا اومدم.. تهیونگ:کجا؟؟ تی/اس:میخوام براتون ناهار درست کنم نامجون:چیییییییی؟😳جین بهت اجازه داده بیای تو اشپزخونه؟ تی/اس:اره خب مگه اجازه میخواد اخه؟ نامجون:اما اون هیچوقت.... جین:نامجووووون .... نامجون:باشه باشه... جین:بیا دیگ تی/اس.. تی/اس:اومدممم...خب شماها یکم بازی کنید من برم بیام.. تهیونگ:این جینم مشکوک میزنه ها.. جیمین:اوم هیچوقت اجازه نمیده کسی موقع اشپزی بیاد تو اشپزخونه..انگار یه خبراییه
نتیجه 1
ببخشید اگه دیر شد....♡
نتیجه 2
پارت بعدی دیگه دیر نمیشه...♡
نتیجه 3
منتظر پارت بعدی باش که قراره زودتر ثبت شه...♡
نتیجه 4
حمایت کن و لایک و کامنت یادت نره تا بتونی پارت بعدو زودتر بخونی....♡
عالی منتظر پارت بعد هستم😊💚
تنکص..پارت بعد منتشر شد😘💜
پارت بعد پارت بعد پارت بعد
فهمیدی ؟ بسیار زیبا 😆🎁🎊
تنکص...اوکی عزیزم😘😘💜
خیلی عالیهه پارت بعدی پلیززز🥺🥺
مرص...اوکییییی💜💜
عععععغغععععااالللیییییییی.
پارت بعدی رو زود بزار.
که صبرم تموم شده.
باشه حتماااااا💜💜