سلام اينم پارت چهارم
اون يك مرد با يك نقاب ترسناك بود از پشت سرم بهم گفت : به زودى از ياد جيمين خواهى رفت و بعد يك دستمال روى بينى ام گذاشت و من خوابم برد همون موقع كانيل زنگ زد و گفت : معموريت را انجام داديد ؟ اون مرد:بله قربان
از اون ور جيمين به پليس زنگ زد و گفت:سلام اقاى پليس من يك چيزى متوجه شدم پليس:چى متوجه شديد ؟ جيمين:اين همه اتفاق توى چند روز افتاده ممكنه كار يك نفر باشه پليس:ممنون بابت اين اطلاعات
بعد چند دقيقه ماكانى (دوست هميشگى جيمين) به جيمين زنگ زد و گفت :سلام جيمين اين چند روزى هست كه كم پيدا شدى جيمين هم ماجرا را گفت ماكانى؛چند روز پيش ا/ت را ديدم با يك دختر داشت مى رفت يك جا فكر كردم خبر دارى
جيمين:ممنون بيا بريم دنبالش و بعد جيمين به پليس ماجرا را گفت سريع رفتن دنبال ا/ت اما حال خوبى نداشت همون موقع پليس با يك امبولانس اومد و ا/ت را بردن بيمارستان تو راه جيمين خيلى گريه مى كرد از اون ور كانيل اومد تا به ا/ت سر بزنه اما اون نبود رفت دوربين ها را ديد و ماجرا را فهميد و رفت دنبال اون ها دكتر درحال درمان ا/ت بود و گفت :......
بچه ها ببخشيد پارت 4را حذف كردم و دوباره گذاشتم چون خواستم كل اعضا نباشن
اگه لايك ها به١٥ تا برسه و نظر ها به ٢٣ تا پارت بعد را مى ذارم به زودى پارت بعد داستان هام را مى ذارم
میشه پارت بعد را بزاری ؟
پارت بعدو نمیذاری؟