سلام دوستان ممنون بابت نظر هاتون اگه دنبال داستان خوب میگردید می تونم فرمانروایان طبیعت و بیشتر شدن لحظه به لحظه عشق من به کت نوار رو معرفی کنم حتما یه سر بزنید ممنونم ??
ملکه جواب داد اون اتاق ، یه اتاق خاصه ... یه اتاق مهرمانه الکس ادامه داد که فقط ملکه و شاهزاده ها از وجودش خبر داشتن ((راستش رو بخواید اگه الکس حرفی نمی زد فراموش می کردم که وجود داره )) به ملکه نگاه کردم و اون ادامه داد درسته ، اون اتاق جایی برای محافظت از دوعنصر اصلی هست که توی تمام دنیا های کپی وجود داره ...... حرفش رو قعط کردم و گفتم مرگ و زندگی درسته برای همین اسم اتاق رو مرگ و زندگی گذاشتید ؟؟ ملکه گفت دقیقا ولی میدونی مرگ و زندگی به چه شکلی هستن ؟؟ گفتم حتما یه گلی ، نور ، شایدم مایع ، یا سنگ و یا شاید .......ملکه وسط حرفم پرید و گفت درسته اونا به شکل سنگ هستن
من گفتم وای چه جالب ولی میشه بگید چی کار می کنند ؟؟؟ ملکه گفت وقتی سنگ زندگی که جواهری سبز و زیباست به موجودات ، الف ها ، گیاهان یا .....زندگی میبخشه بعد از مدت مشخصی سنگ مرگ نیروی زندگی رو از اون گیاه یا الف میگیره و اونو یه انرژی تبدیل می کنه و به سنگ زندگی بر میگردونه گفتم چه حساب شده ملکه گفت بله اون شب وقتی مادربزرگ ، ماربزرگم رد پا ها را تا جلوی در مخفی اتاق مرگ و زندگی دنبال کرد ترس برش داشت چون در باز شده بود ، آروم به داخل اتاق نگاه کرد و اون موقع بود که اونو دید ، اون الف جوان ، باچشم های قرمز ، موهای سیاه (( که در بین الف ها وجود نداره )) و حاله ای سیاه که دور تا دور اون دختر رو فرا گرفته بود ??
مادر بزرگ ، مادربزرگم از چیزی که میدید خیلی ترسید اون دختر داشت به سنگ زندگی نزدیک میشد نزدیک و نزدیک و نزدیک تر ،مادربزرگ ، مادربزرگم می دونست که اگه حتی یه قطره از فساد غلیظ اون دختر هم با سنک ارتباط پیدا کنه همه ی الف ها فساد رو خواهند داشت حلا اگه یهویی اون همه فساد با سنگ لمس بشه همه ی گیاهان حیوانات و ساکنین این سرزمین با فساد آغشته می شن ،مادربزرگ مادربزرگم تصمیم خودش رو گرفت باید از سنگ به عنوان ملکه دفاع می کرد وبا تمام سرعتش به سمت اون دختر دوید و درست قبل از این که دست اون الف به سنگ بخوره اونو هل داد الف سیاه ((همون الفه که فساد دار بود ?)) افتاد روی سنگ مرگ ......
با خوشحالی گفتم مرد ؟؟? ملکه لبخند تلخی زد و گفت نه ? پرسیدم پس....... چی شد ؟؟? ملکه جواب داد همه هم مثل تو فکر می کردن الفی که تسخیر فساد شده اگه سنگ رو لمس کنه میمیره((چون فساد همون مرگه که سنگ مرگ اونو از دیگران میگرفت و تبدیل به انرژی میکرد اما چون اونا به دست سنگ مرگ گرفته نشدن تبدیل به فساد شدن و دنبال بدن هستن تا توش ساکن بشن اما چون زنده هستن باید احساسات رو که کلیدی برای زنده بودن هست رو نابود کنن)) اما برعکس شد((چون اون زنده نبود ?))وقتی روی سنگ افتاد ، سنگ با قلبش ارتباط پیدا کرد و قلبش رو نابود کرد(( چون قلب دیگه نمی تبید )) و خود سنگ به عنوان قلب جایگزین شد و اون اشتباه بزرگ باعث شد تا نیروی مرگ به دست الف سیاه بیوفته و همین اتفاق باعث شد که افرادی مثل خانواده ، دوستان و حتی افرادی که اتفاقی با اون ارتباط داشتن فساد اونارو فرا بگیره از جمله مادربزرگ مادربزرگم گفتم چی یعسنگ در این حد قوی بود که فساد اون الف سیاه رو منتقل کنه ؟؟؟ ملکه به نشانه تایید سرش رو تکون داد و ادامه داد ما خیلی سعی کردیم که جلوشو بگیریم و از سنگ زندگی محافظت کنیم اما اون الف خیلی قوی بود وبا داشتن قدرت پرواز هم که بد تر بود چون هر چی تیر پرتاب می کردیم جاخالی میداد و همین باعث شد........
دو روز بعد الف سیاه روبه روی سنگ زندگی باشه اما همین که به سنگ زندگی دست زد سنگ درخشید درسته سنگ مرگ به سنگ زندگی آسیبی برسه ولی .... سریع پرسیدم ولی چی ملکه با لبخند ملیهی گفت وقتی نور کم شد همه دیدن به جای سنگ یه الف اون جاست که یه تیر و کمان توی دستش بود اون تیر و کمون از برگ و شاخه های نازکی ساخته شده بود که به رنگ طلایی بودن خیلی زیبا و در عین حال زیبا هم بود واینم بگم که او الف هم می تونست پرواز کنه با تعجب گفتم چه قدر جالب ملکه گفت بله الف ها هم خیلی تعجب کرده بودن الف سیاه فکر کرد اون الف سنگ زندگی رو برداشته برای همین به سمتش هجوم برد جنگ سختی بینشون بود چون هر دوشون در یه سطح بودن حد اقل این چیزی بود که ما فکر می کردیم چون درست در زمانی که ما فکر می کردیم همه چی به نفع الف سیاه اون الف از تمام قدرتش استفاده کرد و درخشید ، یه حاله طلایی دور تا دور اون الف رو گرفت و رنگ چشم هاش هم تغییر کرد و به رنگ طلایی در امد و تمام نیروش وارد تیر و کمونش شد و تیرش تکثیر شد و تبدیل به پنچ تا تیر طلایی که سرشار از نیرو بود ، نیروی زندگی .........
فقط در چند ثانیه اون تیر ها پرتاب شد و قسمتی از سنگ مرگ را شکست ((اگه سنگ مرگ شکسته بشه نیروی مرگواری رو به وجود می آره )) نیرویی که به شکل رعد و برق از سنگ خارج شد باعث شد تا الف سیاه خیلی صدمه ببینه اما وقتی که اونو زندانی کنیم از قدرت اپارات سنگ استفاده کرد و قبل از این که بره گفت ((مرگ زندگی رو پنهان می کنه )) اون با این حرفش. اعلام کرد که بازم بر می گرده بعد از اون ، اون الف گفت که اسنگ زندگی زاده شده و قلبش همون سنگه ، اون قلبش رو به ما داد و به جاش یه قلب انسانی جایگزین کرد و گفت فرزند های دیگر سنگ زندگی رو میتونید در دنیای انسان ها پیدا کنید که لحساسات بر اون ها حکم فرماست ....
گفتم پس اولین الف افسانه ای این طور ظهور کرد !!!چقدر باحال ملکه خندید و گفت درسته مثل تو که خیلی عجیب وارد این سرزمین شدی !!!??گفتم جااااااانم؟؟؟?مگه الکس منو نیورد این جا ؟؟؟؟ الکس کفت مگه من بهت نگفتم که من تورو نیوردم این جا ؟؟؟؟ رو بهش گفتم فکر کردم داری اذیت می کنی ? ملکه گفت می خوای بدونی چطوری امدی این جا ؟؟؟ گفتم سراپا گوشم ملکه گفت باشه پس خوب گوش کن که خیلی جالبه ?? ............ وقتی که بیهوش شدی الکس تازه به خودش امد ((قیافه الکس ?)) و به سمتت امد دید که گل ها دارن روت رشد می کنند تغریبا ترسیده بود برای همین تلاش کرد که گل ها رو بکنه و چون گل ها نشانه تو بودن اصلا حتی یه برگشم کنده نشد الکسا دیگه خیلی ترسیده بود گل ها داشتن دیگه روی صورتت هم رشد می کردن .....
الکسا هر کاری کرد نتونست جلوی رشد کردن گل ها رو بگیره گلها تماما روتو پوشودن و وقتی آخرین گل رشد کرد غنچش باز شد و بعد از اون تمام گل هایی که رو تو رشد کرده بودن هم باز شدن و بعد یهو تمام گل ها نوری کور کننده تولید کردن وتو ناپدید شدی ، به محض ناپدید شدنت گل ها پژمرده شدن وزمین دوباره به حالت اولیه خودش باز گشت ، الکس فورا یه دریچه به این سرزمین باز کرد و وقتی رسید اینجا دید که سنبل تو همون گل رز غنچه ای که بالای قصر رشد کرده یعنی اون باید هر چه سریع تر تو رو پیش من میورد خه وقتی سنبل یه الف افسانه ای رشد می کنه یعنی یعنی الف افسانه ای وارد سرزمین Green Peaple شده گفتم وای همه چی اینجا جادویه !!!!!! ملکه خندید و گفت درسته حتی گل ها روی تخت ملکه ای من هم جادویی اند گفتم یعنی اونا هم هر کدوم سنبل یک الف افسانه ای هستن ملکه گفت درسته زارینا درست حدس زدی .......
بعد ار کلی توضیح ملکه گفت خب حالا برای این که شایستگی الف افسانه ای بودن رو داشته باشی باید چند تا چیز رو یاد بگیری گفتم من خیلی مشتاقم ملکه ادامه داد 1-آموختن دفاع شخصی و کار با اسلحه 2- یادگیری وضایف هر گروه از ساکنین این سرزمین 3- و آخر یاد گیری کنترل درست قدرتت پرسیدم ببخشید کی قراره اینارو به من یاد بده ملکه لبخندی زد و گفت پسرم ، من و الینا گفتم الینا کیه ملکه گفت حالا می بینیش و به یکی از سربازا گفت برو الینا رو بیار سرباز تعزیم کرد و رفت چند دقیقه بعد با یه دختر زیبا و در عین حال سرشاد برگشت ملکه الینا رو پیش من اورد و گفت این دختر الیناست روبه الینا کردم و گفتم سلام من زارینا هستم از دیدنت خوشحالم الینا لبخند بزرگی زد و گفت منم همین طور و باهام دست داد همون لحظه چشمم به الکس افتاد که دستش جلوی دهنش بود و داشت زیر چشی به الینا نگاه می کرد و سرخ شد با خودم گفتم هه عاشقو باش ملکه امد جلو و یه دست لباس بهم داد و گفت این لباسا رو از من قبول کن اینا مخصوص تو دوخته شدن امید وارم خوشت بیاد?
خب این قسمت هم تموم شد ببخشید که دیر شد مشکل اینترنت داشتم راستی بچه ها ممکنه یکی دوقسمت بهد زیاد جذاب نباشه اما قول میدم که بهتر شه ممنونم که خوندید فعلا بای ??((عکس : ملکه و سنگ زندگی ?))
عااااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییییییبببببب واقعا معرکه ای تو دست مریزاد. نویسنده ی فرمان روایات طبیعت هستم.
او بله ممنونم که خوندی و نظر دادی
خیلی خوشحالم که خوشت امده
منتظر قسمت های بعدی داستانت هستم ????
عالی????????
بچه ها ببخشید پارت بعدی رو از قسمت چهار چلو تر نمیره ببخشید ممکنه یکم بیشتر طول بکشه معذرت سیع می کنم درستش کنم ممنونم که دنبال می کنید ???
ای کاش این داستانت یه سریال تلوزیونی بود چون خیلی قشنگه. خیلی دوست دارم ببینم قیافه های همه ی اعضای داستان چجوریه
واقعا ؟؟؟ یعنی این قدر خوبه ؟؟؟?
بسیار عالی و قشنگ?
باز خم ادامه بده
حتما ممنون که می وقت گذاشتی ????
مثل همیشه عالی بود زود بعدی رو بزار
ممنونم که همیشه کامنت می زاری
دوست عزیز ?????????