سلام امیدوارم که تا اینجا براتون داستان جال بوده باشه . ببخشید بعضی مواقع غلط املاییم زیاد میشه ? راستی توی پارت سه بخش آخر به جای امی باید جنی تایپ میشد ببخشید .
بلک گفت : جنی می خوام بهت اطمینان بدم که همیشه داخل گروه من یه جای خالی برای تو هست ، همیشه . یه دفعه بن از دری که پشت بلک بود اومد جلو و گفت : سلام جنی ، خوب خوابیدی ؟؟ جنی یه نگاه پر از خشم به بن کرد و گفت : آره خواب دیدم دارم میکشمت ? بن فقط پوزخند زد . بعد بلک با لبخندی به پهنای صورت گفت : حالا چیکار میکنی جنی ؟ به گروهم ملحق میشی ؟ به جز بنجامین ( بن مخفف بنجامین ) یه نفر دیگه هم به گروه من ملحق شده . جنی که خیالش راحت بود که الکس و آلیس و نیک دارن برای نجاتشون میان رو به بلک کرد و گفت : اولا پیشنهادت رو رد میکنم دوما امکان نداره کس دیگه ای به جز بن به گروهت ملحق شده باشه اسمش رو بگو شاید در مورد پیشنهادت فکر کردم ? بلک که از جنی ناامید شده بود گفت : نگران نباش یه فرد مناسبه که به زودی بهمون ملحق میشه ?
جنی با تردید پرسید : منظورت نیک که نیست ؟؟ بلک گفت : جنی عزیزم باید قبل از اعتماد به یه نفر حسابی ازش اطلاعات داشته باشه ، شما دقیقا از تیک چی میدونید ؟ حالا راحت بخواب که هیچ امیدی براتون باقی نمونده . جنی با فکر اینکه امکان داره نیک هم به گروه بلک ملحق شده باشه از هوش رفت .
جنگل ممنوعه جایی که الکس و آلیس و نیک دارن به سمت مقر بلک میرن .
نیک با خستگی گفت : الکس چقدر مونده ؟ دیگه دارم از راه رفت خسته میشم . الکس یه نگاه به نقشه کرد و گفت : تقریبا نزدیکیم . آلیس گفت : در هر صورت باید عجله کنیم . الکس یه دفعه ایستاد و گفت : بجه ها من می خوام قبل از اینکه به مقر بلک حمله کنیم و امی رو نجات بدیم از یه نفر درخواست کمک کنم . نیک پرسید : کی ؟؟؟! الکس گفت : بهترین دوست دوران بچگی من و خواهرم فرمانده بخش د ویکتور . آلیس گفت : مقرش نزدیکه ؟ الکس گفت : آره شما برید من یکم دیگه میرسم بهتون . بعد از خداحافظی الکس دور شدن نیک و آلیس رو تماشا کرد و در نهایت به سمت شرق رفت پس از 5 دقیقه راه رفتن به یه ... .
خونه ی نیمه سوخته رسید که انگار خالی از سکنه بود براش عجیب بود چون توی این هفته هیچ پیامی از ویکتور دریافت نکرده بود جلوتر رفت که یه دفعه یه نفر یه دشنه زیر گردن الکس گذاشت و گفت : حرکت اضافه انجام بدی ، خونت پای خودته . خیلی دیر شده بود که الکس از خنجر هاش استفاده کنه یه دفعه برگشت و فقط دو نفر رو دیدی یه پسر با موهای خاکستری و یه دختر که موهای بورش شبیه پسر ها بود و بعد از چند ثانیه الکس گفت : خدای من الکسا ( الکسا مخفف الکساندرا است ) خودتی ؟ باورم نمیشه اینجا چیکار میکنی ؟ بعد به طرف پسر مو خاکستری برگشت و گفت : خدای من رفیق حالا رو من دشنه میکشی ؟؟؟? الکساندارا الکس رو بغل کرد و گفت : الکس نمی دونی چقدر خوشحالم که میبینمت بعد الکس با ویکتوز به روش خاص خودشون دست داد و به طرف الکساندرا برگشت و گفت :
احیانا جناب عالی فرمانده بخش ب نیستی ؟؟؟ اینجا چیکار میکنی ؟ الکساندرا از غمی که تو صداش معلوم بود گفت : باورت نمیشه اما همه ی اعضا بخش ب نابود شدن همه چی کل زحمات این شیش ماه تبدیل به خاکستر شد .? من هم فرار کردم و مجبور شدم بیام اینجا چون فکر میکردم حداقل بخش د سرپاست . الکس پرسید : کی بهتون حمله کردن ؟ الکساندرا گفت : همون روزی که باهات تماس گرفتم یه چند ساعت بعدش بهمون حمله کردن . الکس گفت : امکان نداره همون موقع هم به ما حمله کردن و خیلی ها رو کشتن و یکی از اعضای اصلیمون رو بردن . ?
من و دو نفر دیگه هم اومدیم که نجاتش بدیم . بعد به طرف ویکتور چرخید و گفت : ساختمون بخش د چرا به این روز افتاده ؟ ویکتور گفت : همهدی اعضای بخش د رو گروگان گرفتن من و یه نفر دیگه تونستیم در بریم که اون یکی فرد مرد و بعدش هم ساختمون مقرمون به این روز افتاد ? الکس گفت : من می خوام انتقام همه ی کسایی که مردن و نجات دادن یکی از افرادم جونم رو به خطر بندازم باهام مییایید ؟ الکساندرا گفت : معلومه که باهات مییاییم فکر کردی میزارم تنهایی خوشبگزرونی ?
امیدوارم که از این پارت لذت برده باشید ?
نظر فراموش نشه ?
عکس این پارت هم متعلق به نیک هست .
سلام خیلی قشنگه زودتر بزار خیلی زود بزار دیر مزاری
سلام ممنون 🌸
عالی بود بعدی بود خداییش خیلی باحاله ???
داستان ماموریت ما پارت ۵ رسید
🌸