اینم پارت یک عشقا بفرمایید نظراتتون برام ممه ها بچه ها پنج نفری که اول از همه کامنت بزارند اسماشون در تست بعد معرفی میشه
از زبون وایولت : الکس پاشوووووووووووووووووو _ولم کن الیزا _خیلی خوب خودت خواستی. شتلق. _هووووووووووووی چته روانی چرا از تخت انداختیم پاییین _میخواستی بیدار شی زودتر پاشو وگرنه هم از صبحونه جا میمونی و هم از دانشگاه. _ (زیر لب) دختره ی دیوونه _اوهوی شنیدم ها.از پله ها رفتم پایین و نشستم یر میز _سلام الیزابت _سلام مامان سلام بابا _پس ارانا و الکس کجان _دارن میان مامان. (بعد صبحانه) رفتم سر کمدم توی لباسام دنبال یک لباس خوب میگشتم اهان پیداش کردم یک لباس بادمجونی با یک دامن مشگی (عکس اسلاید لبای الیزابت) پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و رفتم سمت ماشین المس تو ماشین بود _کجا بودی تو! _داشتم اماده میشدم شازده _ اره دارم میبینم. خوب دیوه بزن بریم. (رسیدن به مدرسه) خوب پیاده شو بانوی من _لوس بی مزه _خواهش میکنم. رفتیم توی مدرسه رفتم نشستم سر جام پیش فیلیسیتی _سلام الیزا _سلام فیلی سلام روزا (مخفف اسن دوتا دوستای صمیمیش). معلم اومد شروع کد به درس دادن. _راستی الیرا تو میدونی جاناتان کجاست امروز نیومده. _ چیه چرا میپرسی شیطون، ماهم دعوتیم _بی مزه نخیر فقط برام عجیب بود چون جاناتان زیاد غیبت نداشته. _ببخشید خانم کینگ بلند بگید ما هم متوجه بشیم،خانم توماس ایشون با شما کاری داشتن. _بله خانم ایشون درست متوجه تقسیم سلولس نشدن داشتن از من میپرسین ببخشید _مشکلی نیست خانم توماس خانم کینگ از این به بعد مشکلاتتون رو از من بپرسید _بله خانم چشم. (بعد کلاس توی حیاط) _هی الیزا کارت عالی بود خیلی خوب جمعش. کردی _من همیشه خوبم خانم تو نمیدونستی و یک ژست خیلی باکلاسوبه خودم گرفتم. _باشه بابا استاد اونطوری نکن خودتو _راستی بچه ها _چیزی شده رزا؟ _من فهمیدم چرا جاناتان نیست. _جان؟! از کجا فهمیدی؟
_ مدیر دلشت به خانم میگفتش که غیبت اقای جاناتان مرویس به دلیل این بوده که پدرشون باید یک کاری انجام میدادن و ایوشن باید به جای پدرشون به کارخونه ها سر میزدن. (نکته :شغل بابای جاناتان کارخونه دار و تاجر خیلی معروفه و خوانوادشون هم خیلی پولدارن و شغل بابای الیزابت هم همون تجارت هست و با بابای جاناتان دوست هستن.) _ خوب اخه روزان حان خنگ من الان که چی الان 0را واسه شما دوتا هویج مهمه که اون پسره خل و چل کجاست؟ _ مهم نیست فقط کنجکاوی بود الیزا جووووووووون 😁_درد _🙄. دانشگاه تموم شد و الان الیزا، رزا ن و فیلیسیتی دم در دانشگاهدارن حرف میزنن) _خوب پس قرار ما شد ساعت 4 جلوی بازار وایول دیگه _اره بچه ها فقط زود بیاید که حسابی کار داریم _نترس الیزا جون شما نگران خودن باش با اون داداش سیریشت که تا میخوای بیای بیرون ازت بازجویی میکنه _ بخدا ها از ژانوالژان هم اندازه من بازجویی نشده بود. _الیزابببببببببببببببببببت بیا دیگه چقدر ور میزنید شما سه تا _بفرما اینم موضوع حدیدش واسه گیر دادن برم تا منو نکشته بای دخترا _بای الیزا. رفتم نشستم توی ماشین و در و بستم الکسم گاز داد و رسیدیم خونه. _سلام مانان سلام بابا _رفتن سفر بیا اینو ببین. الکس یک نامه نشونم داد و گفت میره بخوابه نانه رو خوندم بابا گفته بود رفتن سفر و 3 روز دیوه بر میگردن. اه از نهادم بلند شد منم رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم. (میریم ساعت 7و نیم)رفتم و لباسم و پوشیدم (عکس اسلاید) و اناده شدم که برم
داشتم از در میرفتم بیرون که ازراعیل پیداش شد ( منظءرش رو که میدونید الکسه) _کجا میری پرنسس _به تو چه فضول _میدونی که در نبود مامان و بابا باید به حرفم گوش بدی حالا جوابموو بدهدببینم _با بچه ها داری میریم بازار. _کدوم بچه ها _به نظرت کدوم؟ خوب فیلیسیتی و روزان دیگه ایکیو. _برو ولی راس 10.خونه ای ها _ده که دیره اورو خدا 11 _همون 10 تمام. و رفت ازدست این المس من یک روز جوون مرگ میشم ببینید کی گفتم. سوار ماشین شدم و رفتم سر قرار._سلام دخترا ببخشید دیر شد گیر ازراعیل افتاده بودم _خودمون میدونم الیزا جون عادی شده _🤦♀️ خوب دیگه بریم _بریم. _بچه ها پس نقشمون این شد میخوایم بریم و رابرت و ببینیم. چطوریم الان میگم. (نکته :رابرت برادر روزان هست که بی گناه افتاده گوشه یک زندان و حق ملاقات نداره چند وقتدپیش ردزان کلی خواهش کرد و تمنا کرد که فیلیسیتی و الیزابت باهاش برن تا اونو ببینه الانم دارن یواشکی میرن داخل زندان تا ببیننش.) _خوب گوش کنید من حواس زندان بان و پرت میکنم. فیلیسیتی تو هم کلید و بدزد و بده روزان روزان بعدش توبرو در زندان های انفرادی رو باز کن و داداشتو ببین و بای تا 10 اینجا باشید وگرنه الکس منو میکشه باشه _باشه _باشه _خوبه حالا بریم (خلاصه بچه ها میرن و نقششون عنلی میشه اما تا ساعت 11 بر نمیگردن و اان ساعت 11 که همه دور هم جمع شدن) _من شما دوتا رو به وفتش میکشم الان برنخونه الکس منو تیکه تیکه میکنه باید برم خدافظ. و رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم رییدم خونه الکس جلو در خونه وایساده بود. _کجا بودی؟_........... _گفتم کدوم گوری بودی نصف شبی _.................. (سرمو انداختم پایین و ساکت ساکتم) _ ساعت چنده پرنسس _............ _ساعت 11 و چهل و پنج دقیقه است یعنی تو 1 ساعت و 45 دقیقه دیر کردی. چرا جواب نمیدی _............. _به وقتش باهات کار دارم الیزابت خانم نمیدونی چقدر نگران شدم برو تو اتاقت. رفتم توی اتاقم و در و بستم یک اووه بلند کشیدم و لباسام و عوض کردم حسابی خسته بودم. گرفتم خوابیدم.
یک نکته بچه ها رشته کل افراد کلاس الیزابت پلیسی هست اما در کنارش علوم و ریاضی هم تدریس میشه گفته باشم و الان همشون بلدن کامل با اسلحه کار کننن
از زبون جاناتان : صبح که پاشدم سریع رفتم سر کمد لباسام بابام و مامانم طبغ معمول سفر بودن.و من و جولیا خونه تنها بودیم خالم اومد پیش جولیا که تنها نباشه منم سریع رفتم تا لباسام و بپوشم و برم مدرسه چون هحسابی دیرم بود تازه دیروزم مدرسه نرفته بودم.یچ لباس اسپرت خوشگل پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم و رفتم دانشگاه. هم زمان با الکس رسیدم پارک کردم و رفتم پیشش _سلام الکس _به به سلام استاد خوب هستید دیروز تشریف نیاوردید. _ بی مزه _🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣. الیزا برو سر کلاست _ لازم نبود بگی داشتم میرفتم 😒😒😑. _راستی جانی جولیا رو چی کار کردی. _گذاشتمش خونه پیش خالم اخه نمیشدش بیار مدرسه مامان بابام هم که با والدین خودت رفتن سفر کاری اونم 3 روز چه شود 😒_بریم که الان صدای دبیر در میاد _موافقم بریم الکس. رفتیم توی کلاس نشستم سر جام پیش الکس _سلام جانی چرا دیروز نبودی پسر _سلام فرگوس. مهم نیست بعدا بهت میگم. از زبون الیزابت : مدبیر گفت :خوب بچه ها امروز اموزش عملی داریم قراره سواره یک اتوبوس به بیرون شهر بریم و تیر اندازس با کلت رو تمرین کنیم همه اماده بشن و برن بیرون سوار اتوبوس.
رفتیم سوار اتوبوس شدیم صندلی هاش 3 نفره بود من و فیلیسیتی و روزان روی اولین ردیف صندلی ها و ردیف صندلی های بغلمون هم الکس، جاناتان و فرگوس نشسته بودن _راست یروزان دیروز وقت نشد ازت بپرسم حال داداشت چطور بود.؟ _ نظرت چیه خودت یکم فکر کنی ببینی کسی که بی گناه افتاده توی زندان حالش میتونه چطور باشه؟ 🤦♀️_🙄_پس خودت جوابشو گرفتی الیزا، 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 _راستی الیزا دیشب که رفتی خونه الکس چی کار باهات کرد _راستش فیلیسیتی اون _تنبیهش کردم _ از من پرسید استاد تو چرا جواب میدی هان _چون دلم خواست _ خفه شو. و برگشتم سمت فیلیسیتی. _تنبیهم کردم _چطوری؟ _کل بازی های رایانه ایم و ازم گرف به مدت یک هفته _جاااااااااااااااااااااان!!! الکی نگو چخ بد جنس _درست صحبت کن _تو چرا خودتو نخود هر اش میکنی منظور ساکت باش و میفهمی اقای الکس توماس _نوچ نمیفهمم _بله دارم میبینم _ولش کن فیلیسیتی تو چی تو.......... نتونستم بقیه حرفمو بزنم چون ماشین نگه داشت و همرو بردن بیرون. ما به ردیف وسط برفا وایسادیم سمت چپ من جاناتان کنارش الکس و کنارش فرگوس بود سمت راستمم فیلیسیتی و کنارش روزان بود دبیر یک کلت اورد اما همون موقع (عکس اسلاید لباس الیزلبت. با یک کفش کتونی سفید)
نتیجه 1
چالش : داستان مورد علاقه خودتو توی تستچی کامنت کن * من که رنگ عشق و خدمتکار خونه من *
نتیجه 2
چالش : داستان مورد علاقه خودتو توی تستچی کامنت کن * من که رنگ عشق و خدمتکار خونه من *
نتیجه 3
چالش : داستان مورد علاقه خودتو توی تستچی کامنت کن * من که رنگ عشق و خدمتکار خونه من *
نتیجه 4
چالش : داستان مورد علاقه خودتو توی تستچی کامنت کن * من که رنگ عشق و خدمتکار خونه من *
نظرات بازدیدکنندگان (2)