سلام اینم پارت سوم ، ممنون از نظر هایی که دادین ????
وقتی به یکی از برگ ها دست زدن .... خودش رو جمع کرد و به اندازه ی عبورم یه دروازه درست کرد اول به بیروم نگاه کردم یهو دیدم ببره درست یکم اون ور تر روی زمین افتاده و ازش داره کلی خون میره رفتم جلوتر دیدم داره به سختی نفس میزنه وقتی بیشتر به زخماش دقت کردم دیدم انگار یه چیز های تیزی سوراخش کردن گفتم اگه قبل از این که من سپر رو درست کنم اون سالم بوده پس...... یه باره دیگه به سپرم نگاه کردم باورم نمی شد داخل سپر از برگ های نرم ساخته شده یود و لی بیرونش پر از تیق بود .... من چیکار کرده بودم من این بلا رو سر این ببر اورده بودم ،من یه هیولام ،.....
اشک از چشم هام رونه شد کنار ببره نشستم از بزرگ ترین زخمش خون خیلی زیادی داشت میرفت دستم رو گذاشتم روش تا کمتر خون ریزی کنه یهو یه نور سبزی از زیر دستم شروع به تابیدن کرد ? ترسیدم و خواستم دستم رو بردارم اما انگار قفل شده بود همون طور که داشتم تلاش میکردم دیدم که خون هایی که از زخم خارج شده بود به صورت حباب های ریز توپر دارن وارد زخم میشن ، بعد از چند ثانیه نور کم کم محو شد و منم احساس کردم که دستم آزاد شده ، وقتی دستم رو برداشتم .........
دیگه اثری از زخم نبود ، هم تعجب کرده بودم هم خوشحال بودم دستم رو روی یه زخم دیگه گذاشتم ودوباره همون اتفاقات افتاد من تا شب داشتم همین کار رو انجام میدادم وقتی کارم تموم شد تازه فهمیدم که شبه ، به آسمون نگاه کردم هیچ ابری نبود و ماه کامل بود با خودم گفتم خوبه حداقل ماه این سرزمین مثل ماه خودمونه ،? بعد رفتم تا هیزم جمع کنم با هزار و یک بد بختی تونستم آتیش روشن کنم وقتی کنار آتیش نشستم به ببره نگاه کردم هنوز بیهوش بود خیلی گشنم بود اما بیشتر خوابم میومد همون طور که داشتم به ببره نگاه میکردم چشم هام بسته شد
یهو احساس کردم هوا خیلی سرد شد و یه صدای خر خری میاد مثل صدای ببر بود چشم هامو باز کردم و دیدم که ببره داره به طرف یکی از درخت ها خر خر میکنه به درخت نگاه کردم دیدم یه پسر روش واستاده و با تیر و کمان ببر رو نشونه گرفته دیدم وقتی که کامل زه کمان رو کشید یه نور های آبی دور تیر چرخیدن و بعد به تیر چسبیدن و باعث شدن تیر روشن و آبی بشه انگار گه یه جادو بود یهو به خودم امدم و دیدم تیر رو پرتاب کردم با تمام توانم دویدن خودم رو جلوی ببر گرفتم و دست هامو باز کردم دست خودم نبود انگار بدنم میدونست چی کار کنه تیر هوارو میشکافت و میومد جلو
به تیر نگاه میکردم با سرعت باور نکردنی داشت میومد طرفم با خودم گفتم چرا دارم این کار رو میکنم اما دیگه فایده نداشت تیر فقط ده سانتی متر باهام فاصله داشت .... درست یک سانتی متریم تیر واستاد بین هوا و زمین لرزید و افتاد بهم نخورد ، خیلی جا نخوردم کل امروز چیز های عجیب دیده بودم ببره امد تیر رو بو کرد و رو به پسر قرش کردپسر از درخت پایین پرید و گفت خیلی جرعت داشتی که جلوی تیر من واستادی اما به شجاعت من نمی رسی اخم گردم و گفتم تو کی هستی ؟؟? موهاشو کنار زد و تقریبا نیمرخ بهم نگاه کرد (مثلا فکر کرد دلربا ترین نگاه دنیارو داره) و گفت من ..... راهنماتم گفتم الکس ؟؟؟ گفت درسته البته توی این دنیا منو باید الکساندر صدا کنی گفتم حرفا خودتم قبول نداری گفت من تو دنیای انسان ها گفتم میتونی الکس صدام کنی چون همه داشتن نگاه میکردن می خواستم بی ادب جلوه کنم
گفتم حالا هر چی ....... اهم اهم گلومو صاف کردم و داد زدم من کدوم گوریم ? الکساندر دو قدم عقب رفت و گفت دختره ی احمق آروم تر نمی خوام گوشای نازنینم رو از دست بدم یه نگا به گوشاش کردم و گفتم بعدش این جریان گوش های بلند رو برام توضیح بده الکساندر گفت به دستور نده دختر احمق گفتم تو منو اینجا ول کردی حالا من احمقم گفت حلا برات توضیح بدم یا میخوای همین جوری داد بزنی گفتم اگه لازم باشه همین کار رو میکنم گفت ببین تو الان باید بری پیشه ملکه اون جا همه چی رو برات توضیح میدن گفتم ملکه مگه اینجا آدم هایی هم زندگی می کنن یه نیش خند زد و گفت انسان نه الف......
ببخشید بچه ها این قسمت رو نتونستم طولانی کنم ولی قول میدم قسمت بعد رو بیشتر کنم??
لطفا نظر بدین ، ممنون میشم ???
راستی این عکس، عکس الکساندر هست وقتی داشت تیر رو پرتاب میکرد
بازم ممنون از دوستانی که نظر دادن
من رفتم پارت بعد😃
خیلی قشنگه ........خیلی قشنگه ✌
عالی بود من که طرفدارت شدم بعدی رو زود بزار
ممنونم که همیشه کامنت میدی ?
ایول ادامه بده خوشم اومد