شروع میکنیم 🚶🏻♀️ با نام و یاد خدا XD لایک*_*
یه توضیح بدم : تو یه دختر 21 ساله ای که عکاسی . تو قبلا بی تی اس رو از داخل گوشیت دیده بودی ولی از نزدیک نه *_* عکسی که میبینی تویی و تو در طول داستان با این«» علامت نشون داده میشی بریم ادامه *_*
یه روز گرم تابستونی بود ٬ «» از دست غر غر کردنای رییسش برا رفتن به همایش بی تی اس خسته شده بود «»:خیله خب میرم به اون همایش 😒 رییست :افرین دختر خوب 😁 «» اولین عکاسی بود که اجازه نزدیک شدم به سلبریتی هارو داشت ولی ازش راضی نبود چون همیشه مجبورش میکردن به همه همایش های مختلف بره 🙂
اون روز رسید و «» به مقصد همایش رسید اون اولین ادمی بود که به جز اعضا بی تی اس اونجا بود. هرچقدر چشم هاشو میچرخونن نمیتونست کسی رو ببینه به ساعت نکاه کرد 😳 «» 4 ساعت زود تر اومده بود 😳 روی صندلی عکاس ها نشست رییسش نزدیک ترین صندلی رو رزرو کرده بود 🤦🏻♀️
بعد از چند دقیقه نشستن دید مردم کم کم دارن میان؛ اعضا اروم اروم اومدن و روی صندلی هاشون نشستن سالن پر از صدای جیغ و داد شد 🙂 «» با وی چشم تو چشم شد 😌 وی دست برای «» تکون داد و «» لپاش قرمز شد و خجالت کشید
نزدیکای تموم شدن همایش بود «» متوجه چیزی شد 😳😳 وی داشت با کوکی دربارش حرف میزد. کوکی که فهمید «» داره بهش نگاه میکنه برایش دست تکون داد «» خیلی خجالت کشید 😳🤦🏻♀️ همایش تموم شد و همه رفتن فقط «»داخل سالن بود و داشت دوربینش رو جمع میکرد.
متوجه قدم دو نفر شد که داشتن همینجوری نزدیک تر و نزدیکتر میشدن «»اول فکر کرد که میتونن وی و کوکی باشن ولی وقتی سرشو اوورد بالا دوتا پسر رو دید که از «» میخواستن که باهاش برن خونشون یکم که «»مقاومت کرد اون دوتا پسر تلاش کردن بزننش «» جیغ کشید و... ⋇⋆✦⋆دنبالم کنید تا اپیزود بعدی⋆✦⋆⋇ 💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮
نظرات بازدیدکنندگان (0)