سلام سلام سلام سلام
سونا و جک روشونو به هم کردنو سرشون رو تکون دادنو پریدن روی الکس« 😂😂😂» الکس:ای نزن نزن سونا:حقته جک:حقته میخواستی نگی فردای ان روز جنگل تاریک و ترسناک بود سونا:نمیدونم چرا امروز هوا این جوریه اگنس:شاید ،شاید، شاید، الکس:شاید چی اگنس:نمیدونم الکس:🤦🏻♀️
جک:فکر کنم که خون اشام جک که هنوز حرفشو کامل نکرده بود صونا گفت:نگو جک:باش الکس:خوب پس باید اماده بشیم همه:اهوم همشون داشتن اماده میشدن اگنس:خوب من چی کار کنم منکه یاد ندارم جک:سونا تو به اگنس یاد بده که چی کار کنه«میا نبود اونو نصف شبی جکبرده بود به شهر» الکس تو نگهبانی بده خودمم سونا:خودتم بشین مارو نگاه کن جک:تچ چرا همش وسط حرف من میپری داشتم میگفم خودممهمه چیزو اماده میکنم سونا،اگنس،الکس:چشم
۱ ساعت گذشت صدای یه حالم پا میومد الکس:اومدننننن اگنس:چی جک :اماده باشین روح ها و گرگینه ها هم اومدن کمک اون ها«کمک جک و اینا»
بچه ها من انگشت شستمو بریدم و چسب زدم و خوب نمیتونم بنویسم اگه اشتباه نویطتم ببخشید
رییس خون اشام ها خیلی ترسناک بود همشوت ترسیده بودن رییس خون اشام ها:به به چه اماده شدین که یک دفعه چشمش افتاده به اگنس گفت:ادم میزاد تو اینجا چی کار میکنی چجوری اومدی الکس پرید جلوی اگنس و گفت:تو نمیتونی خون این رو بخوری رییس خون اشام ها:هه چه دل و جرعت پیدا کردی اقای جک بهت یاد داده جک :خفه شو اون خودش دل چ جرعت داشت
خوب اینم پارت چهارم بابای
نظرات بازدیدکنندگان (1)