از اونجایی که خیلی از شما قشنگا داستان منو دوست دارین ادامه پارت هارو سعی میکنم سریع تر بزارم💜💜💜💜💜💜💜
دیگه شب شده بود و داشتم برمیگشتم خونه که دیدم بارون گرفته،اونم از شانس من نه هر بارونی بارونی که اگه ۵مین زیرش وایستی خیسه خیسی. ولی برای مهم بود؟البته که نه من عاشق بارون بودم عاشق اون حس قسنگش وقتی روی صورتت میریزه همینجوری که داشتم راه میرفتم دیدم یکی صدام زد _وایولت
مایکل بود که از اونور خیابون داشت منو صدا میکرد وقتی خاستم برم پیشش از روی یه قسمت توری روی زمین رد شدم و پام محکم رفت توش کل اون قسمت پام زخمی شده بود و خیلی درد میکرد.دیدم مایکل داره میدوه سمت من _وای حالت خوبه؟ آره خوبم یکم زخمی شد پام _بیا دستمو بگیر همون لحظه که دستشو گرفتم دوباره سرم تیر کشید به زور بلند شدم و دیدم بجز رنگای سیاه و سفید دارم رنگای دیگه ایی رو هم میبینم...
عین خواب بود از چیزی که فکرشو میکردم رنگا قشنگ تر بودن حس عجیبی داشتم و برای چند لحظه اون سردرد و فراموش کردم ولی بعد حالم دوباره خراب شد و پاهام شل شدن دست مایکل رو ول کردم و دیدم رنگا دوباره محو شدن و سردردم هم گم شد،خیلی تعجب کردم _مطمئنی خوبی؟ قیافت یه لحظه خیلی عجیب شد. خوبم نگران نباش _بیا بریم،پات خیلی درد میکنه؟ نه میتونم راه برم _خوبه که نزدیک خونه ایی باید سریع بری و پانسمانش کنی.
سرمو تکون دادمو باهاش تا خونه رفتم چترشو دوتایی استفاده میکردیم و بارون هنوز داشت میبارید و من هنوز تو فکر اون حس عجیب و قشنگ بودم... _رسیدیم اها باشه مرسی که تا اینجا باهام اومدی _تشکر؟خونه منم همینجاست هااا اوه اره،یادم رفت پس فعلا بای _بعدا میبینمت چییی؟الان جدیی؟میفهمی چی داری میگی دیگه؟ به پات ضربه خودره یا سرت ویولت؟ من خوبم میرا،مطمئنم رنگارو دیدم... ولی سرم خیلی درد گرفت. وقتی دست مایکلو ول کردم همچی دوباره برگشت سرجاش. _خب... حرفی که داری میزنی خیلی جدیه میدونی دیگه؟ البته که میدونم فقط.. _فقط چی؟
به نظرم باید دوباره امتحانش کنم،باید دوباره دستشو بگیرم تا مطمئن شم بخاطر اون بوده. _ولی چرا اون حالا؟ اینو منم نمیدونم... صبح ساعت ۱۰ رفتم دم در خونه مایکل تا کتابیو که قرار بود بهش بدمو بدم،و بهانه خوبی بود که شاید بتونم دوباره دستشو بگیرم. سلام _سلام،پات بهتره؟ آره خوبم،اومدم کتابو بهت بدم. _اها اون.. مرسی کتابو ازم گرفت ولی هرچی سعی کردم دستم بهش نخورد. _بیا تو نه مرسی کار دارم باید برم _امروز جمعس روز تعطیل چیکار داری؟ اوه یادم نبود،باشه
رفتم تو خونش از خونه من و میرا بزرگتر و قشنگ تر بود.نشستم رو مبل _چای؟قهوه؟یا آبمیوه دوست داری؟ امم آبمیوه اگه داری سرشو تکون داد و رفت تو آشپزخونه.. _دیروز حالت خوب بود؟دیدم بدون چتر داشتی زیر بارون میرفتی. من عاشق بارونم و با خیس شدن مشکلی ندارم _جالبه.... اینو گفت و اومد روی مبل روبروییم نشست،دیگه وقتش بود و از اونجایی که نمیشد اتفاقی دستشو بگیرم گفتم : اشکالی نداره دستتو بگیرم؟ (خیلی بی هوا گفتم؟ضایع بود؟چرا اینقد یهویی گفتم،وایییی خیلی زشت شد؟) _....؟
باید از یه چیزی مطمئن بشم. _باشه اومد کنارم نشست و بهم نزدیک شد بعدم دستمو گرفت...دیدم، رنگارو دیدم و چشماش واقعا خوشرنگ بود.. دنیا خیلی قشنگ شده بود چند لحظه بعد به خودم اومدم و دیدم مایکل زل زده بهم... سرم داشت از درد میترکید تازه الان پاهامم شروع به درد گرفتن کرده بودن. ولی دیدن این رنگا قشنگ ترین حسی بود که تاحالا داشتم. _حالت خوبه؟چیزی شده؟ چی؟نه _پس چرا داری گریه میکنی؟ چی؟ دستشو ول کردم و دیدم دارم گریه میکنم،از جام بلند شدمو گفتم ببخشید ولی من باید برم. _ولی آبمیوتو نخوردی دفعه بعد
سری از خونش اومدم بیرون و رفتم تو خونه از اینکه دیگه رنگارو نمیدیدم خیییلی ناراحت بودم ولی چرا وقتی رنگارو میدیدم درد میکشیدم؟ _سرنوشت میرا اینو داد زد و رو کرد به من و ادامه داد _سرنوشتتون... شما سرنوشتتون یه جوری بهم گره خورده جوری که توضیحی براش نیست. خیلی عجیب نیست؟چرا وقتی دستشو میگیرم رنگارو میبینم؟تازه ایندفعه بجز سردرد پاهامم شروع به درد گرفتن کرد. _به نظر من که عجیب تر از اینکه تو فقط رنگای سیاه و سفیدو میبینی نیست. حالا هرچی بیا بریم بخوابیم ساعت ۱۲ شبه فردا باید بریم سرکار (میرا نقاش بود و توی یه شرکت کار پیدا کرده بود) _اوکی،شب بخیر وایولت
فردا با وحشت میرارو صدا کردم _چی شده؟ ر...رنگ _رنگه چی؟منو ترسوندی این چه رنگیه؟ (و به رو تختیم اشاره کردم) _بنفش خیلی قشنگه _وایسا وایسا،میتونی رنگارو ببینی؟ فقط بنفشو _وای این مثل،مثل معجزه میمونه وایولت واستا ببینم ، رنگ این لباسو میبینی دیگه؟ آره بنفش بود درسته؟ _آرهههه این یعنی هرچی بیشتر با اون پسر خوشکله وقت بگذرونی رنگای بیشتریو میبینی..این این واقعا محشره،باورم نمیشه،خیلی خوشحالم. منم همینطوررر اینو گفتم و محکم میرارو بغل کردم
اینقدر خوشحال بودم کم مونده بود وسط خیابون جیغ بزنم (نمیدونستم فرشمون بنفشه) _سلام وایولت امروز خیلی خوب بنظر میرسی مرسی تسا از اینکه با رییس احمقم دوباره روبرو بشم واقعا متنفر بودم ولی چاره دیگه ایی نداشتم. _سلام خانم وایولت سلام رییس _میبینم امروز حالت خیلی خوبه بله...ممنون ببخشید ولی من دیگه باید برم. تصمیم داشتم به مایکل راجب مشکلم و اینکه اون باعث میشه مشکلم (با سردرد) برطرف بشه بگم. ولی حرفمو باور میکرد؟ یه وقت فک نکنه دیونه ایی چیزیم؟فقط باید امیدوار باشم حرفمو باور کنه... مایکل از در کتابفروشی اومد داخل و باهم چشم تو چشم شدیم. _سلام سلام _حالت خوبه؟دیروز چیزی شد؟اخه با گریه گذاشتی رفتی من خوبم ولی... _ولی؟ امروز کاری نداری بریم بیرون؟ _نه کاری ندارم،کجا؟ مهم نیست،فقط باید باهات راجب یه موضوعی صحبت کنم،خیلی مهمه. _حتما ساعت ۷ روبروی برج ایفل چطوره؟ _خوبه پس میبینمت... ((*قشنگای من تا اینجا چطوره؟نظر دیگه ایی اگه دارین خوشحال میشم بشنوم*) 💛🧡❤💙💚💜💖
نتیجه 1
💖💜💚💙❤🧡💛🖤
نتیجه 2
💖💜💚💙❤🧡💛🖤
نتیجه 3
💖💜💚💙❤🧡💛🖤
نتیجه 4
💖💜💚💙❤🧡💛🖤
خیلی خوبههههههههه
عالی بود 😍😍😍😍
عالی بود ولی لطفا پارت ها رو زود تر بزار
💜💜👌
عالیه😻😻افرین همین طوری ادامه بده😻😻✌🏻
😍🌻🌻