لطفا نظرات فراموش نشه
از زبان مرینت: بعد از قرارم با آدرین رفتم خونه و هنوز ساعت پنج بود رفتم نشستم رو صندلیم و بعد از یه مدتی دیدم یکی داره داد میزنه میگه مرینت. دیدم تیکیه که میگه مرینت از ساعت پنجه اینجا نشستی و داری به حلقه ات نگاه میکنی منم به تیکی گفتم تیکی چند دقیقه بود دیگه بعد تیکی گفت بد نیست ساعتو یه نگاهی بندازی. ساعتو نگاه کردم و دیدم ساعت نه. واقعا نمیدونستم چی بگم
بعد به تیکی گفتم چرا زودتر بهم نگفتی؟ اون گفت راسش منم مثل تو شده بودم . گفتم داشتی به چی فکر میکردی؟ یهو از دهنش پرید پلگ. بعد جلوی دهنشو گرفت . گفتم تیکی چی شده تو میتونی به من اعتماد کنی. بعد تیکی گفت باشه مرینت . تیکی گفت:من از پلگ ناراحتم چون وقتی من و پلگ داشتیم بچه دار میشدیم پلگ به من گفت بیا بریم بیرون بچه که حالا حالاها به دنیا نمیاد. من خنگم رفتم
یواشکی از جعبه معجزه گر اومدیم بیرون بدون اینکه استاد فو بفهمه و رفتیم بیرون و من چون بیرون بچه دار شدم بچه ام گم شد ولی اگه تو حعبه معجزه گر میموندم این اتفاق نمی افتاد
بعد من بهش گفتم ناراحت نباش بچه ات دست آدم خوبی افتاده. بعد اون گفت به خاطر اینکه معجزه گر دست تیم افتاده ناراحت نیستم از این ناراحتم که چندین قرنه که منو پلگ با هم قهریم و این ماجرا تقصیر اون بوده به خاطر اینکه بعد از چند قرن بازم از من عذرخواهی نکرده ناراحتم
بعد من گفتم اون بالاخره به این اشتباهش پی میبره ومیاد و ازت معذرت خواهی میکنه و کلی دلداریش دادم تا حالش بهتر شد.از زبان آدرین
امشب میخوام با مرینت صحبت کنم به خاطر همین از خونه زدم بیرون و با ماشین رفتم دم خونه مرینت اینا. رفتم داخل آقا و خانم دوپن چنگ منو دیدن خیلی خوشحال شدن و گفتن دامادمون اومده. گفتم شما از کجا میدونید؟ اونا گفتن ما پدر مادرا از راز دل بچه هامون خبر داریم. بعد ازشون اجازه گرفتم و رفتم بالا ور زدم مرینت گفت بیا . بعد وقتی منو دید خیلی شوکه شد و گفت آدرین تو اینجا چی کار میکنی؟منم گفتم
اومدم باهات در مورد یه مسئله خیلی مهم صحبت کنم اون گفت چی؟ منم گفتم خب راستش من نمیتونم دیگه صبر کنم راستش من تحمل دوری تو رو ندارم خب راستش
میدونی که دوستت دارم و میدونم که دوستم داری و به خاطر همین میخوام زودتر باهم چیز کنیم یعنی ازدواج کنیم. مرینت دهنش باز مونده بود???و خیلی هم قرمز شده بود و گفت من که مشکلی ندارم منم دیگه نمیتونم تحمل کنم
از زبان راوی داستان: بچه ها من خودمم هیجان دارم که بعدش چی میشه از زبان آدرین: مرینت قبول کرد و بحث جدی شد و من بهش گفتم وقت عروسی مون کی باشه اونم گفت برای من فرقی نمیکنه.من گفتم هفته دیگه خوبه ؟ اون گفت هفته دیگه؟ باید لباس عروس آماده باشه و یه تالار بگیریم. اون گفت از نظر من یه ماه دیگه. منم گفتم
مرینت من دیگه صبرم تموم شده خواهش میکنم یکم زودترش کن مثلا دو هفته دیگه . مرینت گفت باشه حالا که اصرار داری باشه. بالاخره خیالم راحت شد و بعد از یک ساعت که خونه مرینت اینا بودم رفتم خونه. ممنون که تا اینجا با من همراه بودید. دوستان من یکمدرس و مشقام زیاده و کلاس های جدا از مدرسه هم میرم به خاطر همین وقت کمی دارم ولی به خاطر شما دوستان عزیز مینویسم هرچقدر هم که سرم شلوغ باشه و لطفا نظر بدید چون اگه بیشتر نظر بدید من زودتر مینویسم???
نتیجه 1
تو یه میراکولر واقعی هستی لطفا نظرات فراموش نشه???
نتیجه 2
تو یه میراکولر واقعی هستی لطفا نظرات فراموش نشه???
نتیجه 3
تو یه میراکولر واقعی هستی لطفا نظرات فراموش نشه???
نتیجه 4
تو یه میراکولر واقعی هستی لطفا نظرات فراموش نشه???
در خواست هم کاری من می خواهم تست انیمه بسازم
ممنون از نظراتتون من از صبح ۲۳ مهر گذاشتم قسمت بعدو ولی نمیدونم تستچی چرا انقدر لفتش میده
عالی بود واقعا بهتر از این ندیده بودم خواهش میکنم زودتر بعدی رو بزار
بعدی خیلیهیجانی شده
اره درکت میکنم منم مقام خیلی زیاده منم وقت زیادی برای رمان نوشتم ندآرن بعد بی زحمت رمان منم بخون اینو جستجو کنید?لیدی نوار ❤
عالی عزیزم یه سر به تست های من بزن
میشه عکس پارت بعدی فقط خود مرینت و آدرین باسه مرسی
اوف همه وقتی کشف هویت می کنن می رن تو فاز ازدواج و ... اصلا خوشم نمی یاد ولی اومید وارم بعدی جالب باشه
عالیییی بود اما از نظرم درسته داستانت یکم کمه اما همین کم رو می تونی خیلیش کنی با ایده مثلا به جای اینکه فقط مرینت و تیکی نشسته باشن و از دزد و دل هاشون بگن و آدرینم بیاد و در مورد ازدواج صحبت کنن و تمام میتونی توش هی اتفاق ایجاد کنی می دونی چی میگم یعنی متنت نه کمتر نه بیشتر باشه اما با هی اتفاق های باحال و هیجان انگیز میتونه برا بیننده زیاد شه در حالی که همنقدر متنه ولی بازم عالی بود مرسی
ممنون از شما من میخواستم یکم رک داستان رو ادامه بدم و بزارم یک بار هم ک شده راحت صحبت کنن و زودتر تموش کنم