
سلام قسمت ۱۱ حرفی ندارم فقط بخونیدو نظر فراموش نشه لطفااااا
قبل از اینکه بریم سراغ داستان ، یه چالش داریم باید بگم که داستان سیرکمردگان به زودی تموم میشه و من هنوز برای نوشتن داستان بعدی تصمیم نگرفتم پس چالشمون راجع به این موضوعه ده تا از بهترین کلماتی که فکر می کنین رو برام بذارین مهم نیست اگه بی ربط باشن فقط بسیار توصیفی ، قشنگ و عارفانه باشن من هم با ده تا از بهترین کلمات شما داستان بعدی رو می نویسم با اولین کامنت ها نوشتم داستان رو شروع میکنم و در قسمت اخر داستان سیرک مردگان اسمش و مقدمه ای از اون رو براتون میذارم پس یادتون نره اینکه داستان بعدی چطور باشه دست شماست ...
چند روزی میشد که رینو به فکر فرو رفته بود . سارا گوشه ای نشسته و به فکر فرو رفته بود .. به لحظه ای که رینو به همراه مرد رداپوش می رفت فکر می کرد : شما دونفر واقعا شبیه همین ، شما دونفر واقعا شبیه همین »... سرش را بلند کرد : باید برم اونجا ، باید نقاشی رینو روپیدا کنم »... وارد تونل های پیچ در پیچ شد ولی انگار که گم شده بود مطمئن بود که راه را درست رفته اما هرچه می گشت غار را پیدا نمی کرد ، ترسیده بود و گرمای داخل غار ازارش می داد . شروع به دویدن کرد همین طور که می دوید به دو راهی ای رسید ولی بدون تامل وارد یکی از انها شد . نفسش بند امده بود . کم کم هوای گرم به هوای خنک تبدیل شد .
قدم هایش ارام تر شد از پشت پیچ های تونل نوری را می دید .جلوتر رفت ، هرچه جلوتر می رفت دیوار ها هم سردتر میشدند تا جایی که به طور کامل یخ زده بودند . ... به جنگلی رسید . جنگل در داخل غاری پر از درختانی بود که شکوفه هایشان ارام برزمین می افتادند .. و زمین از شکوفه ها کاملادسفید شده بود . رود یخ زدهای در میان جنگل بود و شکوفه ها همچون برف می باریدند ... سارا جلوتر رفت : اهای کسی اینجا نیست ؟؟ اهای »... « پس بالاخره اومدی سالهایت که منتظرتم ».. سارا به شاخه ی یکی از درختان که کنار رود بود نگاه کرد فردی در انجا نشسته بود اما نور اجازه نمیداد که سارا اورا ببیند سارا جلوتر رفت تا اینکه بالاخره توانست چهره ی ان فرد را ببیند ، با دیدن او چشم هایش برق زد
:« تو ، تو چقدر شبیه منی !!... فقط رنگ چشمات ، چشمات خیلی شبیه چشمای ... اونه » .. ( دختری قد بلند ، موهای سفید ، چشمهای ابی ، پیراهن بلند ابی رنگ و کاملا شبیه سارا به جز رنگ چشمهاش ) .. آرورا ارام خندید وگفت :« ولی تویی که شبیه منی نه من شبیه تو ، من ارورام جدت از دیدنت خوشبختم ».. و بعد لبخندی زد . سارا به لبخند ارورا خیره شده بود :« چه طور ممکنه ، تو ... اینقدر شبیه من و در عین حال شبیه اون باشی ؟؟؟».. ارورا به سارا خیره شد منظورت از ( اون ) برادرمه ؟ » .. سارا شوکه شده بود پاهایش توان ایستادن نداشت ، به روی زمین افتاد
: چی داری میگی من که نمیفهمم ، منظورت از من ، تو ، جدم ، برادرت .. چیه ؟؟ » .. ارورا به ارامی همچون یک شکوفه ی درخت پایین امد و نزدیک سارا شد و در کنار او نشست دستش را برروی پیشانی سارا گذاشت : فکر کنم وقتشه که همه چیزو بفهمی » . نوری در چشمان درخشید و صحنه هایی همچون داستان در ذهن او روایت شدند ، چهره ها ناپیدا و تصاویر کاملا محو بودند . :« صبرکن منم بیام ، بخاطر خواهرت دیر رسیدیم ، من می خوام یه تردست بشم ، خوابای خوب ببینی ارورا ، داداشی ، اینکارو نکن ، همش تقصیر توئه ، آ... » ..
ارورا دستش را از روی پیشانی سارا برداشت :« فکر کنم تا اینجا کافی باشه » اشک از روی چشمان سارا بر روی شکوفه ها بارید :« یعنی رینو اون ، اون یه ... » .. ارورا گفت :« اونم مثل تو یهبچست ؟؟ ، یه بچه که هرگز فرصت نکرد زندگی کنه »..
سارا از جایش بلند شد :«باید نجاتش بدم بخاطر من تو این مخمصه افتاده من باید ... ».. ارورا دستش را کشید و سارا دوباره روی زمین افتاد :« خواهش میکنم برادرمو نجات بده خواهش میکنم همه رونجات بده» .. قطرات اب از گونه اش برزمین افتاد :« لطفا !! سالهاست که اینجا موندمتا با برادرم به بهشت برم ، خیلی دلم براش تنگ شده ».. سارا به ارورا نگاه کرد :« اما چطور ؟ چطور نجاتش بدم منم مثل همه یه مردم . هیچ قدرتی ندارم »..
_:«درسته تو یه مرده ای ولی اون نه ، اون هنوز زندست ، هنوز .. روحش ..... زندست اون ... تنها پل بین دو دنیاست اون ... ، دیگه وقتم تمومه باید برم ».. اروراهمچون پرنده ای به اسمان رفت و سارا همچنان به چهره ی او خیره بود :« اما چطور ؟!».. ارورا لبخند زد :« خودت میفهمی »..
و در نور غرق شد و جسم نورانی اش به شکوفه های سفید رنگی که در حال ناپدید شدن بودند تبدیل شد و ارام ارام تمام جنگل ناپدید گشت . سارا خود را درغاری که تاریخمردگان در ان نقاشی شده بود یافت اه بلندی کشید :« رینو ، رینو »
این داستان ادامه دارد...
دوستان چالشو فراموش نکنید زیر هفتا رای بقییه داستانو نمیذارم در هر صورت امیدوارم از داستان لذت ببرید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی دوست دارم داستانتو
منم تورو دوست دارم
منتظرم بزارش دیگ واسه اون چالشه هم نظری ندارم
واقعا ممنون تازه فهمیدم خواننده های این داستان بدجوری عاشق زایع کردنن . بقیشو خیلی زود میزارم رهاچان