سلام این هم پارت دوم امیدوارم خوشتون بیاد ?و لطفا نظر بدید??
شاهزاده گفت اما شرطی داره ؟ گفتم چه شرطی ؟ گفت باید توی مسابقه ی مرگ شرکت کنی اگر جون سالم به در بردی ۳ سال به شاه خدمت می کنی ولی اگه وسط حرفش پریدم گفتم اگه قبول نکنم ؟ فرماننده غرید تا اخر عمرت اینجا می مونی تا موهات هم مثل دندون هات سفید شه کمی فکر کردم و نگاهی به شاهزداه کردم از چهرش می شد خواند که منتظر جواب مثبت هست گفتم قبول می کنم اما منم شرط دارم فرماننده با لحن تمسخر امیزی گفت تو در موقعیتی نیستی که بخوای شرط بزاری ? شاهزاده گفت بگو گفتم من ۱ سال خدمت می کنم گفت ۲ سال گفتم ۱.۵ گفت قبول بعد سری به فرماننده تکان داد دو خدمتکار وارد تالار شدن و من را بردن ? اول حمام کردن با دو قالب صابون بعد هم موهایم را خشک کردن و سینی از مخلفات غذا جلوم گذاشتن نگاهی به غذا کردم تا قاشق پر از گوشت را بردم توی دهنم بالا اوردم خیلی وقت بود که جز سوپ سبزیچات چیزی نخوردم از جام بلند شدم رفتم سمت اینه به صورتم نگاه کردم خیلی لاغر بود و با شکم گرسنه خوابیدم ??
کسی پتو رو از روی من کشید گفت بلند شو چشم هایم را باز کردم فرماننده بود گفت باید بریم این لباس ها رو بپوش رفتم و لباس هایم رو عوض کردم (شلوار مشکی با یک روی مشکی با کفش های چرم و یک شالگردن خاکستری )موهام رو بافتم و همراه با فرمانده و سرباز ها پاین رفتم فرماننده وایساد انگار منتظر کسی بود سگ شکاری اومد سمتم و صورتش به دستم مالید که یک دفعه ?
دو جفت کفش چرمی دیدم سرم رو بالا بردم ? شاهزاده سم بود گفت مثل اینکه سگ ها خیلی تورو دوست دارن سرم رو تکان دادم گفت امادهای بازم سرم تکان دادم و از جام بلند شدم شاهزاده گفت یعنی من از صدای خودت محروم می کنی ??گفتم ببخشید سوال هایی که شما پرسید لازم به کلام نبود گفت شما من ببخشید بعد رفت و سوار اسب شد فرماننده اومد سمتم و زنجیر ها رو به دستم زد گفتم واقعا زنجیر لازم گفت برای اینکه یک وقت فکر فرار به سرت نزنه و بعد هر دو سوار اسب شدیم کاروان بزرگی بود نگاهم به شاهزاده که جلوی من بود که یکدفعه?
فرماننده گفت به چی نگاه می کنی یک دفعه به خودم اومدم گفتم هیپی حوصلم سر رفته بود گفتم اسمت چی گفت جک کابر گفتم خیلی وقت شاهزاده رو میشناسی نگاهی زیر چشمی به من کرد گفت برای چی می پرسی ؟ لبخند زدم گفتم همینجوری ? گفت اره از وقتی بچه بودیم ما باهم دوستیم زیر لب گفتم واقعا ?تعجب کرده بودم گفتم چند سالته گفت این سوال ها به چه درد تو می خوره گفتم هیچی فقط حوصلم سر رفته گفت ۲۳ سالم گفت تو چند سالت گفتم ۱۹ از نگاهش میشد فهمید که تعجب کردم گفتم چی به سن من نمی خوره که همچین مهارتی داشته باشم ?جگ گفت سلینا قاتل بودن مهارت نیست عصبانی شدم ? گفتم چرا هست جک زیر لب غرغر کرد دوباره نگاهم به شاهزاده که جلوم کردم یکدفعه
فرماننده گفت حتما خیلی معادن انتونی برات سخت بوده نمی دونستم این حرفش یک تمسخر بود یا دلداری ولی نمی دونم چرا گفتم اره بوده وقتی اولین روز من اوردن ۲۰ ضربه شلاق خوردم و در حدی بودم که داشتم میمردم جک گفت کسی نبود که اونجا بهت دارو بده گفتم چرا یک زنی به من دارو داد به لطف اون که هنوز زندم و زخم چرک نکرد فرماننده با تعجب گفت ?مگه به جز تو زنی دیگه هم بود گفتم اره خواست حرفی بزنه وسط حرفش پریدم موضوع رو عوض کردم گفتم ازدواج کردی ؟ نگاهش به جلو دوخت گفت نه مجردم و یک لبخند شیطنت امیزی زدم گفتم ? من هم مجردم فرماننده از عصبانیت لب هاش به هم فشار داد سعی کردم جلوی خندم نگیرم
وسط جنگل بود که فرماننده دستش بالا برد با صدای بلند گفت اینجا استراحت می کنیم من از اسب پیاده شدم فرمانده زنجیر من به دست خودش بست تکه نونی وگوشتی داد دستم گفت بخور نگاهی کردم به غذا گفت نگران نباش سمی نیست گوشت گذاشتم توی دهنم سعی کردم بالا نیارم? که متوجه چیزی شدم
سرباز ی داشت میگفت شنیدم قبلا اینجا جادو بوده همشون زدن زیر خنده من گفتم راست میگه فرماننده نگاهی به من کرد گفت تو چیزی از این جا می دونی گفتم قبل اینکه جادو از بین بره این جنگل محل زندگی پری ها بوده فرماننده از تعجب چشم هاش گرد شده بود منتظر بقیه حرف بود که گفتم فقط همین می دونم سر تا پای من برنداز کرد و رفت من خیلی چیز ها می دونستم از این جنگل از جادو من یک راز خیلی مهمی داشتم و اون همیشه باید توی قلبم نگه دارم? دستم دور پا هام حلقه کردم و سرم رو به درخت تکیه دادم و چشم هایم رو بستم
از نگاه سم ?چشم هاش بست و سرش به درخت تکیه داد توی نور ماه موهایش نقره ایی به نظر می رسید نمب دونم چرا این حس برام اشناس فردا می رسیم قلعه باید خودم رو اماده کنم برای همه چی ?
ادامه دارد ............
???????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)