سلام این اولین داستان من امیدوارم خوشتون بیاد و لطفا نظر بدید
بلاخره یک روز می فهمیدم کی این بلا رو سر من اورده سرم رو بالا گرفتم و به معادن انتونی قدم گذاشتم
دوسال از این ما جرا میگذره به دست هایم نگاه کردم پینه بسته کلنک رو انداختم زمین دیگه از زندانی بودن و کار کردن توی این معدن نمک خسته شده بودم یکی از سرباز ها اومد و زنجیر من از مال برده های دیگه باز کرد منو داخل قلعه برد اونجا کلی سرباز بود این غیر عادی بود مردی با نقاب سری برای سرباز تکان داد ( یعنی دیگه برو )من نمی دونستم اینجا چه خبر مرد جلو اومد و چشم های من با پارچه ای مشکی بستن مرد زنجیر های من گرفت و همراه خود میکشید شش سرباز پشت سر من و سه سرباز جلو بودن و از راهرویی تاریک به داخل راهرویی دیگه کردن بعد ایستادم پارچه را از صورتم بر داشتن دری جلوم بود نکنه می خوان من بکشن ?
نگاهی به مرد کردم گفتم چرا من اوردین اینجا مرد نقاب دار جوابی نداد ایندفعه با جدیت تمام گفتم چرا من اینجا هستم ؟؟؟ گفت داخل که بشی خودت می فهمی ?
در ها باز شد سنگ های زیر پایم از مرمر بود دیوار ها از شیشه هایی رنگی بود که نور خورشید به اون می تابید لوستر مثل شاخه ی درختی پیچ خورده و یکدفعه ?
پسری را روی تختی شیشه ای دیدم لباسش سبز یشمی بود و کفش هایش از چرم تاجی بر سر او بود و ?چشمانش ابی بود و موهایش مشکی و صورتش سفید مردی که کنار من ایستاده بود نقابش را در اورد او چشمانی قهوهایی و موهایی بلوطی داشت مرد تعظیمی کرد و گفت سرورم و بعد نگاهی تیز به من انداخت من هم توجه ای بهش نکردم
بعد عصبانی شد گفت به فرمانروای اینده تعظیم کن من تعجب کردم چطور یک شاهزاده می تونه انقدر زیبا باشه وبعد شاهزاده گفت نیازی نیست فرمانده کسی رو که علاقه ای به اشراف نداره مجبور به تعظیم کردن کنی ? به من نگاه کرد و گفت تو سلینا و اتسون هستی بزرگ ترین قاتل سرزمین های ارلیا
من که احساس غرور کردم سر رو بالا گرفنم و ادامه داد و من سم انتون هستم شاهزاده ی ارلیا شاهزدا از جایش بلند شد و نزدیک من شد بینیش را چروک کرد روبه فرمانده کرد گفت مگه نگفتم قبل از این که بیاریدش حمامش کند فرمانده گفت معذرت می خوام سرورم نمی خواستم دیر کنم من می خواستم با مشت بزنم تو دهنش ? وقتی دوسال توی این معدن نمک باشی نباید انتظار داشته باشی که خوشبو و زیبا باشم یکدفعه دیدم
چشم تو چشم هستیم شکم منقبض شد شاهزاده گفت چشم های زیبای داری چشم های من ابی بود که رگه هایی از طلایی دیده میشد و موهایم طلایی بود شاهزاده بلند شد و گفت می دونی چرا خواستم بیای اینجا گفتم شما من اوردین این جا اونوقت از من می پرسید فرمانده غرید سرورم گفتم چی ؟ گفت باید سرورم خطاب کنی
شاهزداه گفت پیشنهادی برایت دارم وسط حرفش پریدم گفتم چه پیشنهادی فرماندخ روبه من کرد گفت صبر کن دلم می خواست دهنش با نخ بدوزم چشم غریی بهش رفتم ?شاهزدا ادامه داد من تو رو ازاد می کنم دیگه زمان برام ایستاد باورم نمیشد یعنی ازاد میشم یعنی از این معدن و بردگی ازاد میشم ادامه داد اما شرطی داره و یک دفعه به خودم اومدم گفتم چه شرطی ؟؟.
امیدوارم لذت برده باشین و لطفا نظر بدید ????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (1)