عشقام اومدم با پارت دو داستان 🌼 امیدوارم پیشرفت دیده باشید 🌹
هفته بعد جیمین با دوستای هیه یه قرار تو کافی شاپ گذاشت تا هیه رو سورپرایز کنه . ساعت ۹ صبح دوستاشو رو برد تو کافه و بهشون گفت که اونجارو حسابی به سلیقه هیه اماده کنن 😍 هیه تو ماشین به جیمین گفت = ...
خوب نگفتی دقیقا کجا میریما . جیمین = میریم یه سر به یه کافه بزنیم که اگه بشه از اونجا دسر عروسیمون رو بگیریم 😜😁 هیه هم خوشحال شد که کافی شاپ هم انتخاب شده . وقتی که دم کافه پارک کردن ...
.. جیمین به بهانه یه تماس فوری رفت تا از در پشتی کافه وارد شه. هیه که در کافی شاپ رو باز کرد یهو کنیا پرید تو بغلشو و چو کیک دستش بود و نگوت فشفشه ها رو روشن کرد . 😍😍😍😍 هیه که از ذوقش متعجب شده بود ، خوشحال هم شد 😁😍😍 اما این تمام ماجرا نبود و یکدفعه همه جا رو سکوت برداشت . ....
.. جیمین که پشت یکی از ستون های کافه قایم شده بود ، اومد جلوی هیه و زانو زد و بعد جعبه کوچکی رو که در اون انگشتری از الماس قرار داشت رو به طرف اون گرفت و سرش رو یک آن از خجالت گرفت پایین اما بعد با صدای رسا در حالی که اشک از چشماش میومد گفت : با من ... با من ازدواج میکنی ؟😍😳 ...
سکوت عمیق تر شده بود اما هیه ناگهان گفت : بله . 😍 اگه تو نباشی کل دنیا بی ارزش است اما تا تو هستی ، هیچ چیز ، همه چیز است ...💖 بعد در همون لحظه کنیا اهنگ بی کلام بومبایا رو روشن کرد و جیمین اون رو برای هیه خوند .... چون هیه عاشق اهنگ بومبایا بود 😃
... ساعت ۲ بعد از ظهر بود که چو یاداور کار واجبشون شد . هیه نگاه با معنی ای به جیمین کرد و اون هم گفت = خوب دیگه بچه ها و هیه عزیزم بهتره که برید به کاراتون برسید منم دیگه مزاحمتون نمیشم . 😳😳😳🌹
لایکیدم🙃
ممنون 💝
عالی بود اجی❤️
لایک کردم❤️
نه برای چی بترسی اتفاقا داستانت خیلی خوب بود💕
خیلی ممنونم 💝💝💝💝اجیییی❤❤❤
خیلی عالیه کیوتم احساس میکنم این داستان متعلق به منه😘😌
شما لیاقتت همین ادم های خوب و معروف و خوشگلن دیگه 💙💙💙
همچنین گلم😘😘😘😗
عااالی بوووووود 💞👏🏻
اصلا نترس چون شروع داستان خیلی مهمه که تو خوب شروع کردی و قطعا میتونی خوب ادامه بدی حتما ادامه بده😍
وای خدا مرسی گلمممم💗💗💗💗