خانه ی سه برادر عاشق قسمت اول
داستان از زبان راوی گل : این داستان درمورد دختری به نام رزیتا است که 2 سال پیش مادر خود را بر اثر سرطان از دست میدهد و پدر آن افسرده میشود و پدرش تصمیم میگرد که دخترش را برای یک مدت پیش خالهی خود بفرستت چون آن پدر درگیر کار و شرکت بود و دختر او از پدر ناراحت بود و میخواست تفریح داشته باشد . برای همین پدرش تصمیم گرفت دخترش را پیش خالهاش در نیویورک بفرستت . ( رزیتا داخل کالیفرنیا زندگی میکنه و اسم مادرش رز و اسم پدرش کایا است ) . داستان از زبان رزیتا : پدر من نمیخوام برم پیش خالهام
بعد از حرف پدرم رفتم پیش خالهام . یک لباس کوتاه تا زانو که رنگ سفید بود پوشیدم موهام هم باز گذاشتم ( رزیتا شبیه مرینت چشمهای آبی داره اما موهاش رنگ قرمز است مثل تصویری که روی تست گذاشتم همون شکلیه ) با دو تا چکمه قهوهای تا زانو / لباس هام را پپوشیدم با بلیط هواپیما رسیدم نیویورک با چمدونم رفتم سوار تاکسی شدم و بعد ...
وقتی که به خانه خاله رسیدم پیاده شدم رفتم سمت در یک عمارت باشکوه سه طبقه و باغ زیبا / در خانه را زدم ولی دیدم کسی باز نکرد دوباره زدم در خودش باز شد رفتم داخل و در را بستم داد زدم کسی هست . خاله منم رزیتا اما کسی جواب نداد . تا اینکه ...
یک پسر قد بلند و با چشم های آبی و موهای آبی روی پلهها دیدم ( خونهی خاله ی رزیتا شبیه خونهای است که داخل سریال عاشقان شیطانی بود ) ان پسرخاله ام بود بهش گفتم :
سلام الکس منم رزیتا خاله کجاست بعد از کمی مکث گفت خاله رفته خرید بر میگرده . گفتم باشه بعد از پله ها رفتم بالا وقتی داشتم از روی پلهها از کنار الکس دستم را گرفت و گفت
بزار چمدونت را کمکت بیارم من هم گفتم باشه
اتاقم را بهم نشون داد و چمدونم را آورد من هم تشکر کردم و گفتم ممنون و بعد گفت خواهش میکنم بعد الکس رفت و من ...
و بعد من هم خیلی خسته بودم برای همین یک لباس راحتی پوشیدم و رفتم خوابیدم
بعد از چند دقیقه خوابیدن و استراحت کردن از خواب بلند شدم و صورتم را شستم و رفتم لباس عوض کردم . ( لباس = یک بلوز قهوهای بلند تا زانو با یک ساپورت جورابی جذب و کفش پاشنه بلند ) بعد رفتم روی مبل نشستم که دیدم صدای شکسته شدن شیشه از
پاشدم رفت داخل آشپزخانه و دیدم که ..... ( ادامه دارد )
بچهها داستان تموم شد . تازه بچهها پدر رزیتا موهای سفید و مشکی مخلوطی با چشم آبی و مادر رزیتا که بر اثر سرطان فوت کرد چشمهای آبی و موهای قرمز داره مثل رزیتا . رزیتا شبیه مرینت داخل سریال میراکلس است . اما فکر نکنید که بقیه شبیه به داستان های میراکلس هست مثلا الکس مثل آدرین نیست . ممنون لطفا کامنت کنید داستان چطوری باشه = ( عاشقانه ، ترسناک ، منحرفی ، خون آشامی و ... ) متشکرم تا داستان بعدی بای ?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاشقانه و خون آشامی لطفا زودتر بزار
باشه من فقط می خواستم بدونم?البته که میدونم شماقصدبی ادبی ندارین
نه نداشتم . داستان هات خیلی خوبن توصیه میکنم همه بخونن ?
قابل توجه بعضی از دوستان که میگن اسم من یا داستان من را کپی کردی من این داستان ها را خودم فکر کردم و نوشتم و اسم ها هم همینطور . تازه خیلی ها یک اسم را دوست دارن میزارن . لطفا گیر ندید
اسم رزیتاروازروی من کپی کردی؟من قصدبی احترامی ندارم اماجوابموبده
نه . اول میخواستم بزارم رز بعد که فکر کردم رزیتا به ذهنم آمد . اگر اسم برای تو بود ببخشید قصد بی ادبی نداشتم چون فقط اسم رزیتا را بلد بودم گداشتم و خوب بود . اثلا من داستان تو را نخوندم.
بچهها پارت بعد را گذاشتم .
البته بعد بررسی