دوستان پارت ۲ با اتفاقی خیلی هیجانی و دنیایی جدید برای سوفی
بچه ها از زبان تیمی بودیم: بعد مرده گفت بچه ها من مدیر اینجا هستم و میگم فراارررر کنید و همه رفتن و سوفی گفت نه باید ببینم اینجا چه خبره و گفتم بابا سوفی بیخیال بیا بررریم و گفت نه من باید بفهمم و همون موقع دوباره صدای تیربار میومد و گفت بعدا می فهمیم و با هم داشتیم در می رفتیم تو حیاط بودیم که دوباره زلزله اومد و ساختمان دانشگاه داشت آجر آجر می ریخت و وقت نداشتیم بریم از حیاط بیرون چون بزرگ بود بعد دیدم سوفی دستش رو به اون دیوار حیاط که راه پله داشت گذاشت و وقتی باز شد منو گرفت سریع رفتیم اونجا و دیوار بسته شدم و صدای ریختن ساختمان اومد و سوفی دیگه نمیتونست دیوار رو باز کنه چون انگاری پشتش آجر ها ریخته و گفتم واای حالا چیکار کنیم اینجا گیر افتادیم و نوری هم نیست آهای سوفی کجایی و بعد دیدم چراغ گوشیش رو روشن کرد و گفت هیس من به اینجا مشکوکم با من بیا و از راه پله داشتیم می رفتیم پایین و دوباره صدای جلیز ولیز اومد
بعد نور اومد و ما رفتیم به سمتش و سوفی جلوتر از من داشت میرفت و منم پشتش و خیلی تاریک بود و یهو سوفی منو تکیه داد به یه سنگ و غایم کرد منو و دهنمو گرفت و علامت هیس رو نشون داد ?و فهمیدم اون یه چیزی دیده و صدا میومد این دنیا دیگه جای سوسولا نیست آره تا فردا میتونیم با قدرت تکنولوژی این دانشگاه این دنیا رو دنیایی که ما ها قدرتی عجیب داشته باشیم و مردم بدبخت به احتمال زیاد میمیرن ههه هههه و بعد سوفی گفت تیمی اونجا یه چیزی دایره شکل قرمز و نارنجی هست مثل خورشید و هر کی بره توش قدرتی میگیره که فکرش آدم رو از بین میبره اما آدم های دیگه از بین میرن ما باید یه کاری بکنیم و من گفتم اما آخه این ها قوین و ما هیچی نیستیم و گفت نه ما با همیم و وقتی با هم باشیم خطری ما رو تهدید نمیکنه و ...?? و بعد گفتن چی صدای چیزی اومد و یکی دیگه گفت نه هیچکس جز ما نمیتونه دیوار رو باز کنه
بعد اومدن نزدیک تا ببینن و من و سوفی غایم شدیم اونها نزدیک شدن و سوفی رو دیدن و گفتن چطوری وارد شدی و من گفتم باز بود?و گفت ضر الکی نزن بگو چطوری اومدی و سوفی رو دیدم که چشماش رو بست و یهو از از زمین نور درخشان و اومد و اونها در تعجب فراوان فرار میکردن بعد که سوفی چشماش رو باز کرد زمین درست شد من گفتم س سوفی اینجا چه خبره و گفت خودشم نمیدونه
بعد یکی از اون جاسوسا اومد جلو و گفت امکان نداره و دست سوفی رو گرفت و اشک می ریخت و سوفی هم گفت نزدیک نیاا و چشماش سبز شد و گفت اینجا چه خبرههه و گفتن ما میخوایم دنیا رو مال خودمون کنیم و کسی هم حق فضولی نداره و گفتم برو گمشو و دیدم سوفی مثل این فرشته ها رفت از زمین بالا و چشماش سبز شد دوباره و دستاش هم سبز شد و موهاش هم سبز شد و کشش باز شد و موهاش ریخت وای چقدر مو? و بعد بهشون گفت یا اون رو از بین می برید یا همینجا دفنتون میکنم و همون جاسوسه که اشک می ریخت اومد و گفت سوفی این خودتی و من گفتم هوی به ناموس مردم چیکار داری? و مرده عصبانی شد و یه چیزی به دهنم پرت کرد که وا نمیشد اه اه و بعد سوفی گفت تو اسم منو از کجا می دونی و گفت د دخترم و سوفی گفت چیی نه تو بابای من نیستی پدر من مرده و اون یارو رو گرفت به آسمون و داشت خفش میکرد و اون مرده هم مثل سوفی شد و گفت اگر تو این قدرت رو داری منم دارم سوفی چون پدرتم
بقیه از چشم سوفی?من میگفتم باورم نمیشه نه این یه دروغه و گفتم تو اسمت چیه و گفت من پدرتم هندری و گفتم چیی? امکان نداره و با قدرتم اون وسیله رو که نقششون بود رو نابود کردم و همه عصبانی شدن و تیربار میزدن و هندری گفت نزنید این دخترمه و گفتم تو پدر می کاشکی که هیچوقت نمیدمت جاسوسه نفوذی نابود کننده ازت متنفرم و گریه کنان دست جیمی رو گرفتم و گفتم بیا جیمی بعد دیوار رو محکم کوبیدم و ساختمان رو مثل روز اولش کردم و گریه میکردم و میرفتم به سمت خونه??
رسیدم خونه از جیمی خداحافظی کردم و رفتم خونمون بعد دیدم خونمون داداشم وایستاده بود و گفت به به دختر سربه هوامون بالاخره رسید کجا بودی تا الان به خاطر همین می خواستم باهاتون و بیام و من گفتم تنی لطفا خفه شو و به مامان گفتم سلام مامان پدر چطوری مرده و گفت آره عزیزم این چه سوالیه و دستش رو گرفت جلو صورتش و گفت آه آه اهه و گفتم مامان قبرش رو اوردن یا گمشده و گفت عزیزم بشین تا بهت بگم همون موقع داداشمم اومد پیشم نشست و گفت خب
و بعد مامانم گفت قبل از اینکه شما ها رو به دنیا بیارم پدرتون یه ماموریتی براش پیش اومد اما من گفتم لطفا نرو روز دیگه بچه هامون به دنیا میان اما اون گوش نکرد و رفت بعد 10 روز من شما رو به دنیا آوردم و یکی از دوستاش که تو ماموریت بود باهاش اومد و گفت خانم ویلتسون هندری رو پیدا نمی کنیم انگار تو ماموریت گمشده و دشمن گرفتتش و من چشمام اونموقع پر اشک شد و گریه میکردم و همش تو فکر شما ها بودم که یتیم میخواهید بشید اما اونها گفتن میرن دنبالش و آخرین چیزی که ازش آوردن یه کلاه بود که خونی بود اونها رفتن و اون خون رو آزمایش کردن و خودش بود و هر چی گشتن چیز دیگه ازش پیدا نشد و وقتی حرف های مامان تموم شد من رفتم تو اتاق و فقط گریه میکردم?
تنی اومد تو و گفت آبجی سوفی چی شده و گفتم تنی پدر زندست و گفت چ چی میگی و منم گفتم تو راه مخفیه دانشگاه پیداش کردم و اون الان یه خلاف کارره و گفت اسمش هندری هست و منم مثل اون قدرت های عجیب دارم یعنی تو هم داری اون نشست رو صندلی و گفت خیالاتی شدی 17 سال از اون موقع گذشته و گفتم به خدا اون دقیقا شبیه عکسش که مامان داره هست فقط خیلی ریش درآورده ایناها تیمی شاهده و گفت حالا به مامان چی بگیم و گفتش فعلا چیزی نگو و همینجوری تو فکر مونده بودیم
پایان شد
دوستان مرسی که دیدید امیدوارم لذت برده باشید و نظرات فراموشتون نشه???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا نمیزاری الان نزدیک یک ماهه
متاسفم این داستان رو دیگه نمیذارم??
دوستان پارت 3 منتشر شد
وااای این داستان خیلی عالی بودد
مشتاقم تا پارت های بعدیت رو بخونم ??
دوستان پارت 3 خیلی زیباست و در حال بررسی هست
سلام عالی بود ممنون❤
میشه بپرسم شما دختری یا پسر؟
مشکلی ندارم من پسرم