سلام دوستان این پارت دوم داستان هستش..... امیدوارم خوشتون بیاد نظرات فراموش نشه ?
فردا ساعت ٨ اومدم رو یکی ار ساختمون ها چند دقیقه بعد هم گربه اومد.. کت نوار گفت : خب بانو ی من چی مخواستی بگی؟ گفتم: میخواستم بگم دیگه وقتشه هویت همدیگه رو.... بدونیم گربه گفت : بالاخره وقتش رسید... خب اول کدوممون؟ من گفتم : اول تو
کت نوار گفت:پنجه ها داخل.. یهو دیدم ادرین جلوم زاهر شده ? چیزی که میدیدم رو باور نمکردم یهو هم از خوشحالی هم از خجالت غش کردم و تو بغل ادرین بعد چند دقیقه چشمامو واز کردم ادرین گفت:کفشدوزک شرتمون یادت رفته؟ حالا نوبت توعه ? من گفتم:اها یادم رفته بود.. ? خال ها خاموش و تبدیل شدم به مرینت
ادامه داستان از چشم ادرین: باورم نمیشد گفتم :واییییی یعنی در تمام طول این مدت تو مرینت بودی عشق رویاهام تو بودی؟ مرینت هم گفت : ادرین من تمام این مدت تو رو دوست داشتم اما چون معروف بودی خجالت میکشیدم بهت بگم.. ? و بعد گونه هاش سرخ شد ? من گفتم:اینکه من معروفم حرف زدن باهام خجالت نداره... حالا دبکه میتونی جلوم حرف بزنی؟ مرینت گفت : اره اما یه شرت داره! گفتم :چه شرتی؟ گفت:نباید هویتمو به هیچ کس بگی اون روزی که من تو حالت دختر کفشدوزکی بودم و برات نامه گذاشتم بانیکس اومد و اینده رو بهم نشون داد
بعد ادامه داد : تو اینده تو هویت منو به همه گفته بودی شرور شده بودی. من تعجب کردم ? اخه من چیزیو یادم نمیومد ولی برای امنیت خودمون گفتم:باشه.
بعد دوباره تبدیل شدیم رفتیم هتل خودمون.. فردا صبح بلند شدم پدرم رفته بود سر کار نشستم صبحونمو خوردم و اخبار پاریس میدیدم تا از وضعیت پاریس با خبر باشم خداروشکر که هیچ خبری نبود و همه چیز آدی بود به کت نوار تبدیل شدم و رفتم تو شهر گشت بزنم اما جوری که کسی منو نبینه ( اخه اگه منو میدیدن شک میکردن و هویتمو از اونجایی که معروف بودم میفهمیدن)
یهو رسیدم به یه هتل که مرینت توش بود رفتم و یکم باهاش صحبت کردم مرینت گفت : خوشحال شدم دیدمت کت اوه! مامانو بابام دارن صدام میزنن بهتره من برم خداحافظ✋? و رفت منم برگشتم به هتل هنوز نگفته بودم پنجه ها خاموش که یهو
که یهو پدرمو دیدم ? و بدبختانه هنوز گربه سیاه بودم و حواسم نبود و گفتم :پنجه ها داخل و پدرم از تعجب شاخ در اورده بود! ? من گفتم : پ. پ.... پدر ا.. ا... الان.. ت.. ت... توضیح... می.. می... دم ?? بعد پدرم خونسردی خودشو حفز کرد و گفت : باشه پسرم بعدا باهات حرف میزنم. بعد با لبخن موزیانه ای رو صورتش ? از اتاق رفت
سریع رفتم پیش مرینت و گفتم:واییییی مرینت بدبخت شدم.. مرینت گفت:برای چی؟؟؟ گفتم: پدرم هویتمو فهمیده ?? مرینت گفت:و بدبختانه پدر توهاکماث هست! گفتم: دیگه بد تر.. بعد گفت فردا ساعت۵ بیا رو همون ساختمون تا با هم یه نقشه ای بکشیم
ببخشید بچه ها چون یکم دیر این پارت رو نوشتم مجبور بودم کوتاهش کنم
پارت بعدی جمعه میاد تا پارت بعدی.. خدافظ ✋??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وا چرا انقدر زود تمام کردی امروز باید قسمت جدید بزاری
عالی پرتغالی❤️??????
بله درست خوندی من کلاس سوم هستم
عالی
ببخشید دوستان من دیر به دیر میزارم اخه من کلاس سوم و بعضی روزا درسام خیلی زیاده و همیشه بعد مشق هام پارت مینویسم سعی میکنم یکم زودتر پارت بزارم ?
عالی❤?????