سلام دوستان تصمبم گرفتم زودتر پارت بزارم این پارت پنجم داستانه... ? اگه پارت های قبلی رو نخوندین برین بخونین چون به هم ربط داره ?
صبح شده بود مامان بابام طبق معمول رفته بودن منم صبحونمو خوردم و اخبار پاریس میدیدم تا از وضعیت پاریس با خبر باشم خداروشکر که هیچ خبری نبود بعد صبحونه ولو شدم رو تخت اخه خیلیییی خستم بود و گرفتم خوابیدم
یهو با صدای بوم توی تلویزیون از خواب پریدم دیدم اخبار داشت میگفت: وای یه ابر شرور خیلی قوی توی شهر اومده خبری هم از لیدی باگ و کت نوار نیست!... ای واییی نهه من باید چی کار کنم؟؟ ?? من که نمیتونستم برم پاریس!
همین تور داشتم تو موج بدبختی هام غرق میشدم که بانیکس اومد و گفت : زود باش لیدی باگ شهر پاریس در خطره!!, دنبالم بیا! منم رفتم دنبالش رسیدیم به پاریس سریع تبدیل شدم خیلی تنهایی جنگیدن با اون شرور سخت بود ? به بانیکس گفتم که گربه ی سیاه رو هم بیاره.. چند دقیقه بعد هم گربه سیاه اومد اون پنجههای برنده زد به اون شرور منم اکوما ش رو خنسا کردم بانیکس گفت سریع باشید الا تونل زمانی بسته میشه ما هم رفتیم تو تونل و برگشتیم به نیویورک
برگشتم خونه تعجب کردم ? اخه مامان بابام داشتند چپ چپ نگام میکردند و گفتن مرینت عزیزم ما باید درباره ی یه چیزی باهات صحبت کنیم گفتم چی؟ گفتن تو چرا به ما نگفتی؟ نگران شدم امام خونسردی خودمو حفظ کردم و گفتم چیو؟ من که همه چیز رو به شما میگم ? گفتن:دروغ نگو تو باید به ما میگفتی که.. لیدی باگ هستی ترس بدنم رو فرا گرفته بود ? کی به اونا گفته بود؟؟؟ گفتم اره من.. لیدی.. باگ. ه.. ه.. هستم ?
ادامه دادم : خب کسی که معجزه گر رو به من داده گفته به هیچ کس نگم به غیر از گربه ی سیاه مگرنه مجبورم معجزه گرمو پس بدم? شما نباید به هیچ کسی بگین مامان و بابا ? اونا هم گفتن باشه ?
خلاصه رفتم تو اتاق هتلم و نشستم کتاب خوندم ساعت ها بعد مامانم صدام زد مرینت بیا کمک بابات میخواد شیرینی درست کنه گفتم : مگه وسابل قنادی هم با خودتون بردین؟؟ ? گفتن اره ? اخه شغلمون تو نیویورک همینه ? خلاصه رفتم کمکشون
آه بالاخره پخت شیرینیمون تموم شد واقعا ماکارون های خوشمزه و خوشگلی بودن ??
دستامو شستم و رفتم دوباره ساعت ها کتاب خوندم تا اینکه شب شد و مامان برای شام صدام زد من رفتم شاممو خوردم و گرفتم خوابیدم
ببخشید دوستان این پارت کوتاه بود چون برای پارت 6 برنامه ریختم ? و قراره هیجانی باشه!
خداحافظ ???
ببخشید دوستان ولی من تصمیم گرفتم دیگه داستان ننویسم ?اخه اینجا جای مناسبی برای من نیست و من زیاد چیزی به ذهنم نمیرسه و امسال کلی درس دارم
خیلی بدی دیگه به هیج وجه نمیبخشمت اصلا هم ازت راضی نیستم فکر کردی با تین حرفت مارو خوشحال مبکنی اصلا دوست ندارک
بانیکس کارش تو زمان هستش و اگر مثل توی زمان اختلالی پیش اومد باید بیاد نه راننده تاکسی مرینت باشه که بهتر بود می گفتی با معجزه گر اسب خودش رو تلپورت کرد
خب میتونه ببرتش به چند دقیقه بعد پاریس?
سلام لطفا به داستان من هم سر بزن اسمش دختران زرنگ است
لطفا داستان من رو هم بخونید اسمش داستان عشق دو نفر هستش
من خوندم ولی باید بعدی رو هم بخونم تا نظر بدم??