سلام من با یک داستان زیبا اومدم
شروع داشتان
از زبان فیونا: من داشتم توی قصر میگشتم خیلی ناراحت بودم?چون مادرم رو تازه از دست دادم پدرم هم تو اتاق خودش رو زندانی کرده نمی دونم چی کار کنم زندگیم کاملان نابود شده از زبان جیسون: خیلی اصبانیم چون با پدرم دعوام شد سر یه چیز کوچیک اینقدر اصبانیم که میخوا از اینجا برم
یاد یک چیز افتادم یک وسیله که میتونه دریچه ای رو باز کنه که از یه دنیا به یه دنیای دیگه بریم سری رفتم تو اتاق سری و وسیله رو برداشتم شب شد رفتم تا دریچه رو باز کنم هرچی دکمه روشنی رو زدم روشن نشد دیگه اصبانی شدم یه مشت زدم اخیی روشن شد یکدفعه درچعی باز شد من کشید تو خودش نهههههههه داشتم انگار از اسمون پرت میشدم
از زبان فیونا: یاد اون لحظه ای افتادم که مامانم پاش رو یه ابر سیاه گذاشت و به یه دنیای دیگه رفت همه میگن اون مرده اما من هنوز فکر میکنم اون زندست سری رفتم تو منطقه ممنوع یک ابر سیاه برداشتم و پریدم روش نههههه داشتم از اسمون پرت میشدم پایین
از زبان جیسون: افتادم زمین خیلی درد داشت ایی کمرم یکدفعه یه چیزی افتاد رو کمرم بلند شدم وایی خداااااات
یک دختر زیبا ????شنیدین میگن ادم با یک نگاه عاشق میشه منم همین طور عاشق شدم
من عاشق شده بودم ??
دختره بیهوش بود نشستم کنارش بعد بلند شدم متوجه شدم روی سیاره زمینم باورم نشد
اومدم دختره رو بلند کنم هر چی صدا زدم بلند نشد که نشد
پایان ذین قشمت تا قسمت بعد بای امیدوارم که خوشتون اومده باشه
نظرات بازدیدکنندگان (1)