رمان دوست داری؟! بخونش !
مقدمه به هر کجا می نگریم، هر کس نقابی دارد ؛ نقابی از دروغ و انکار ، برای رهایی از اجبار ، اجباری ناگوار . ما هم نقاب داریم ، شش دختر نقاب دار ! که در زیر نقابمان پنهان شده ایم ، تا شاید نقاب محافظی برایمان باشد . نقابمان را برداری ، شاید بفهمی که هستیم ، اما هرگز نخواهی دانست که بوده ایم . _____________________________________ به ما میگن نقاب دار بیخود نمی گن نقاب دار ما مثل شبح می مونیم ما نه ۳ نفریم ، نه چهار و نه پنج ما شش نفریم ، دختریم از نوع مغرور و سنگی اما پیش دوستامون و صافو ساده ایم .ما پولداریم اما خسیس نیستیم . ما زیباییم اما افاده ای نیستیم . ما نقاب داریم . چرا بهمون میگن نقاب دار ... تو رمان می فهمین
شخصیت های اصلی خانم ها :آرشیدا :حوریا :دنیز :مرسانا:نیروانا :دلوین و شخصیت های اصلی آقایون : آرمیا : باتیس : پاتریس: راتین : سپنتا : یاشا
پارت ۱ (آرشیدا ) باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم . بازم یه روزه گند دیگه مگه تو این ۳ سال روز خوشیم داشتیم . از جام بلند شدم و به سمت دستشویی اتاقم رفتم و بعد انجام کار هام بیرون اومدم و لباسام رو عوض کردم رفتم بیرون به سمت اتاقه حوریا در زدم باز کرد (حقا که مثل اسمش زیبا بود ، آخه حوریا یعنی کسی که مثل حوری زیباست ) اونم آماده بود یه لبخند تلخ زدم و بهش نگاه کردم اونم متوجه شده یاد قدیما افتادم اون موقعی که پسرا هنوز بودن چقدر شاد بودیم همیشه منو حوریا زودتر از بقیه بیدارو آماده می شدیم و آرمیا و باتیس همش غر میزدن که چرا گیر ما افتادن . بالاخره همه ی بچه ها روبیدار کردیم تا آماده بشن البته به زور . همه بزور بیدار شدن آخه دیشب تا نصف شب پارتی بودیم ، الکس پارتی گرفته بود . خانوادهامون کجا بودن که ببینن ما به بهونه ی درس اومدیم فرانسه ولی تنها چیزی که بهش فکرم نمی کنیم درسه . هر روز پارتی و مهمونی های مختلف و دوست پسرای مختلف برای وقت گذروندن چون هممون میدونیم که بعد پسران نقاب دار هیچ پسری نتونست توجهمون رو جلب کنه هر چند اونا هم ولمون کردن . پوزخند تلخی روی لبم نقش بست . هیچوقت فکر هم نمی کردم آرمیا ولم کنه .
پارت ۲ حالا که دقت می کنم می بینم یه شعرخوب وصف حاله منو آرمیا هست . ( معرفت دُر گرانیست به هر کس ندهند ،پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند ) وجدان : الان منظورت اینه که آرمیا کرکسه ؟ من : ? ارمیا خیلی بی معرفت بود اون لیاقت منو نداشت اما نمیدونم جرا با این حرفا آروم نمیشم هه البته راسته که میگن چشم عاشق کور می شه کور بودم ندیدم با صدای بچه ها به خودم اومدم همه آماده شده بودن . دنیز گفت : کجایی تو ؟ بریم ؟ منم گفتم : همینجام بریم . نیروانا : پس لطفا سریع تر همین الانشم کلی دانشگاه دیر شده . مهرسانا بیخیال گفت : بیخی بچه ها فوقش کلاس اول رو می پیچونیم . من : موافقم . نیروانا : اگه هیمن الان راه بیافتین می رسیم به کلاس دوم . من : تو چرا انقدر جوش میزنی ؟ بیخیال ، دلوین جون شما نظری نداری ؟
پارت۳ دلوین بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت : نوچ نیروانا : اوف بچه ها پاشین بریم بخدا اگه خانواده هامون بفهمن هیچی درس نمیخونیم با چک و لگد برمون میگردونن ایران و میدونین که برگشتن به ایران مساویه با زنده شدن تمام خاطراتمون با پسران نقاب دار :/ (نه که الان اصلا با خاطراتشون سرو کار نداریم ) من: همین الانشم منتظرن یه آتو بدیم دستشون تا برمون گردونن ایران میدونین که چقدر دلتنگمونن ، بنابراین پاشین بریم دانشگاه بلکه امروز سوزان و سارا رو دیدیم امار پارتی های این هفته رو بهمون دادن . مهرسانا گفت : اوهوم بریم دلم برای سارا تنگ شده . حوریا : منم برای سوزان . رفتیم بیرون تو پارکینگ سوار ماشینامون شدیم . ماشین من لامبرگینی ،حوریا لکسوس ، مهرسانا مازراتی ،نیروانا پورشه ، دنیز : فراری ، دلوین بنز
پارت ۴ به سمت دانشگاه روندیم، به دانشگاه که رسیدیم ماشینامونو پارک کردیم رفتیم تو نیم ساعت از کلاس دوم دیر کرده بودیم در زدیم. استاد گفت :بفرمایید . در و باز کردیم با دیدنه ما گفت : به به چه عجب دانشجوهای تنبل ما سر رسیدن . همه خندیدن ، همه مسخرمون می کردن چون : ۱ : ایرانی بودیم . ۲ : شخص آنچنانی از ثروت مند بودمون خبر نداشت ۳ : درسمون افتضاح بود . ۴: نقاب میذاشتیم . پوزخندی زدم و با غرور گفتم : متوجه نشدم چی گفتین استاد گفتین تنبل ، با این حرفتون تصور می کنم دلتون می خواد از دانشگاه اخراج بشین ! استاد : خانم راد در هر صورت شما و دوستانتون اجازه ورود به کلاسه من رو ندارین . ( الان توقع که نداره بشینم التماسش کنم تورو خدا استاد دیگه تکرار نمیشه ) من گفتم : ما هم آنچنان مشتاقه حضور در کلاسه شما نیستیم . حالا این حرفو داشتم به استاده مهم ترین درسم می گفتم . خوبیش این بود که بخاطر ثروتمون پارتی زیاد داشتیم . تازه عموی عموی نیروانا هم اینجا تو پاریس خیلی سرشناس و پولدار بود . استاد : خانم راد متوجه هستین دارین به من که استاده مهم ترین درستون هستم این حرفو می زنین ؟ وجدان : آره بابا این کله خراب تر از این حرفاست ، الان جو گرفتتش، درست میشه. _?? من : شما هم متوجه هستین که دارین با پولدارترین دانشجوهاتون که نصف بیشتر هزینه دانشگاه از پول اونا استفاده میشه اینجوری صحبت می کنین؟
پارت ۵ استاد ساکت شد . پورخند زدم و گفتم : اوم استاد هیچوقت فکر نمی کردم استاد مهم درسمون یک روز اونقدر تنبل بشه که نتونه حتی جواب یکی از سوالات ساده ی دانشجوی تنبلشو بده . کثر شاءنتون نمیشه که تو گروه تنبل ها باشین ؟ هوم ؟ وجدان : حقته الان بگه گمشو از کلاسم بیرون .? من : تو طرفه منی یا اون ؟ وجدان : اون ? من :?? استاد : خانمه راد این یکبار رو می بخشمتون می تونین بیاین تو کلاس ولی دفعه بعد بخششی در کار نیست . گفتم: اما استاد من ترجیح میدم بجای اومدن به کلاس یک سر به آقای سایمن ( مدیره دانشگاه ) بزنم . استاد با ترس گفت : خانم راد شما نباید اینکارو بکنین . پوزخند زدم : اما میلی هم ندارم در کلاستون حضور داشته باشم . نیروانا : آرشیدا کافیه . من : چرا نیروانا ؟ فکر می کنم استاد خیلی خودشون رو بالا می دونن . ادامه دادم : پیشه آقای سایمن نمیرم استاد اما دفعه ی بعد که با ما اینجوری صحبت کنین ضمانتی نمی کنم . در هر صورت من میلی به حضور در کلاستون ندارم . و بعد از گفتنه این حرف از در بیرون رفتم . ( حوریا ) آرشیدا بعد گفتنه حرفاش از در بیرون رفت . استاد : خانم ها شما هم با نظره دوستتون موافقین و می خواین در کلاسم حضور نداشته باشین یا باهاشون مخالفین . ما هیچوقت پشت دوستمون خالی نمی کردیم نگاهی به بچه ها انداختم همشون مصمم به رفتن بودن . خیلی خونسرد رو به استاد گفتم : مطمئنن با نظرش موافقیم . استاد : اما من... نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم : مگه شما چیزه دیگه ای فکر میکردین ؟ و بعد بدومه اینکه منتظره جواب از جانبه استاد باشم رفتم بیرون .
پارت ۶ ( دنیز ) پشت سر حوریا راه افتادم . صدای پچ پچه دانشجوها میومد . خب معلومه چرا تا حالا این روی مارو ندیده بودن . از دور آرشیدا رو دیدم تو سلف بود . رفتیم پیشش ، حوریا برگشت سمتمون و عه پس نیروانا کو ؟ برگشتم هرچی نگاه کردم نیروانا رو پیدا نکردم . آرشیدا پوزخند زد و گفت : حتما بازم بچه خرخونیش اووت کرده مونده توکلاس . گفتم : امکان نداره نیروانا درسته یکم درسخون تر از ماست اما فکر نکنم انقدر نامرد باشه . حوریا : هر چیزی امکان پذیره دنیز . مهرسانا : این یه قلم رو باهات مخالفم حوریا امکان نداره نیروانا خیلی با معرفته . دلوین : برا چی دارین بحت می کنین برین شاید تو سالن یه چیزی شده . من : بریم . پشته سره مهرسانا راه افتادیم رفتیم تو سالن که دیدیم نیروانا خورده به یه پسره و کله وسایلش ریخته زمین با حرص رفتیم سمته پسره تا حیابشو بزاریم کفه دستش . حوریا و آرشیدا جلو رفتن . حوریا از پشت زد به بازوی پسره که برگرده منم رفتم پیشه نیروانا گفتم حالت خوبه چیشد ؟ اما نیروانا خشک شده به پسره نگاه می کرد . سرمو برگردوندم سمته پسره که ببینم کیه ؟ به محضه اینکه چهرشو دیدم خشک شدم ،یعنی چی این امکان نداشت اون تو دانشگاهه ما چیکار میکرد .
پارت ۷ ( نیروانا ) پشته سره دلوین از کلاس زدم بیرون آخر از همشون سرم پایین بود . من : آخه آرشیدا چرا اینطوری کرد اگه استاد یه وقت وضعیت درسیمو به خانوادمون بگه اون موقع چیکار کنیم . وجدان : تو باید می موندی تو کلاس . من : نه من نباید پشته رفیقامو بخاطر درس خالی کنم . همینطور ذهنم مشغول بود که به یکی برخورد کردم افتادم زمین آی خدا سرم ، دستم ، واییییییی اینارو بیخیال کله وسایلم ریخت رو زمین این یابوی عوضی کی بود خورد به من ای ایشالله بره زیر تریلی و هیجده چرخ همینطور داشتم نفرین می کردم و سرمو بالا میاوردم که بیینم کدوم آدمه احمقی اینکارو کرد سرمو بلند کردم با دیدنه شخصه روبروم خشکم زد . من : خدایا همه ی نفرین هامو پس می گیرم . اونم مثله اینکه منو ندیده بود هنوز اونم یه لحظه بهم نگاه کرد خشکش زد اما سریع خودشو زد به اون راه و گفت : خانوم حواست کجاست جلوتو نگاه . همون لحظه بچه ها رسیدن دنیز اومد کنارم اما من فقط خشک شده بهش نگاه می کردم . آره فقط بهش نگاه می کردم به کسی که روزی عشقم بود و عشقش بودم ولی حالا فقط براش یه خانوم بودم اره به سپنتا نگاه میگردم کسی که روزی مرد زندگیم بود و حالا یه پسره غریبه .
پارت ۸ ( آرشیدا ) با حوریا رفتیم سمته اون پسره ی یابو که کوره جلو چشاشو نمیبینه حوریا زد به بازوی پسره تا برگرده . ولی یه چیزی واسم عجیب بود اینکه نیروانا فقط زل زده بود به پسره و دنیز هم همینطور . پسره برگشت . دروغه اگه نگم با دیدنش کپ کردم . اون کثافط اینجا چه غلطی می کرد . نکنه اومده بازم نیروانا رو اذیت کنه . با این فکرا خون خونمو می خورد ?? اعصبانی و داغون حوریا رو زدم کنار رفتم سمت اون پسره و تقریبا داد زدم : تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ سپنتا : حرف دهنتو بفهم خانوم من اصلا شما رو نمیشناسم . با چشای گرد شده نگاش کردم این داشت چی می گفت انتظار هر چیزی رو داشتم جز این حرف . چرت و پرت داشت می گفت مطمئنم می خواد اینجوری مارو از خودش دور کنه که باز هر غلطی می خواد با نیروانا بکنه . اما کورخونده من دیگه نمیزارم دوستام نابود بشن . همین که یکبار نابود شدیم بسمونه هم واسه خودمون هم واسه خانوادهامون که ۳ ساله دارن دوریمونو تحمل می کنن . ۶ تا پسر مثل شبح وارد زندگیمون شدن ، یکم موندن و دوباره ناپدید شدن ، بیخود بهشون نمیگن پسران نقاب دار . هه فقط این وسط شش تا دختر نابود شدن که اینم اصلا برای اونا مهم نیست . دوباره رفتم سمته سپنتا بچه ها از حرکته یهویی من جا خوردن چون که تا الان ساکت و آروم نشسته بودم . رفتم سمتش و داد زدم : دیگه به تو و اون دوستای عوضی ترت اجازه نمیدم دوستامو آزار بدین . برام عجیبه که شما که مثلا پولدار بودین و درستون تموم شده بود الان چرا دوباره تو دانشگاه پیداتون شده . همون لحظه صدای یه پسر اومد که گفت : سپنتا کجایی تو ؟ تو رفتی گوشیتو بیاری از کلاس یا بسازی ؟ با بهت برگشتیم هه گل بود به سبزه نیز آراسته شد یکی دیگشونم پیدا شد .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی اجی میشی؟
بزار