لطفا نظرات فراموش نشه???
اوف چه روز سختی بود بالاخره مدرسه تموم شد ولی کلی تکلیف برای انجام دادن دارم . تیکی: مرینت یادت نره امروز با آدرین قرار داری من: نه بابا چیزایی که درمورد آدرینه من یادم نمیره??? من رفتم خونه رفتم حموم بعدش موهامو خشک کردم بعد شونه کردم خلاصه ساعت ۵ شد . قرار بود ساعت ۵ برم کنار اون رودخونه( که تو قسمت آخر آدرین و کاگامی و خیلی از بچه های دیگه اونجا بستنی خوردن)
رفتم اونجا آدرین اونجا بود به هم سلام کردیم و پیش هم نشستیم بعد یکم که یکم یخمون آب شد دیگه بحث گرم گرفت . خلاصه اش میکنم داشتیم صحبت میکردیم که صدای آندره اومد من و آدرین رفتیم بستنی بگیریم . رفتیم پیش آندره ، آندره داشت برای یه نفر بستنی آماده میکرد
یه چند دقیقه بعد که کار آندره تموم شد رفتیم جلو و گفتیم یه بستنی برای هر دومون اونم گفت (یه زوج قوی ولی پنهانی ولی خوشبخت) رنگ بستنی ها بلوبری و پرتغال بود . رفتیم نشستیم باهم بستنی خوردیم . دیگه فضا خیلی عاشقانه شده بود تا اومدیم همو ببوسیم بعد از یه هفته یکی شرور شد و گند زد به صحنه عاشقونه مون?♀️?♀️?♀️.
حالا از قدرت های ابر شرور براتون بگم(یه دحتر بود به اسم الینا که اسمش وقتی شرور بود کابوس شده بود که یه مچ بند داشت که از اون یه اشعه ای بیرون میومد و اگه اون اشعه بهت میخوردباعث میشد توهم بزنی یعنی واقعا اون اتفاق نمی افتاد ولی احساس میکردی واقعیه)
وقتی اونو دیدیم منو آدرین هر کدوم به یه سمت فرار کردیم. اون رفت دنبال آدرین و من رفتم و تغییر شکل دادم و رفتم و دیدم تقریبا به آدرین رسیده تا اومد اون اشعه رو به آدرین بزنه با یویو گرفتش و کشیدمش عقب و نتونست اشعه رو به آدرین بزنه.
از دید آدرین: تا لیدی باگ منو نجات داد رفتم یه گوشه و تغییر شکل دادم و رفتم کمک لیدی باگ یکم با اون شرور جنگیدیدم که لیدی باگ از گردونه خوش شانسی اش استفاده کرد از دید لیدی باگ یا همون مرینت: از گردونه خوش شانسی استفاده کردم و بهم یه چسب و یه تیکه مقوا داده و بعد فهمیدم باید چیکار کنم به کت گفتم که اونو سرگرم کنه
اونم اونو سرگرم کرد و من چسب رو رو مقوا زدم و به سمت صورتش پرت کردم و تا داشت اونو از صورتش بر میداشت به کت گفتم نوبت توئه اونم از پنجه برنده اش استفاده کرد و دست بندو نابود کرد
منم شرارت آکوما رو خنثی کردم و همه چیزو به حالت عادی برگردوندم . و با کت زدیم قدش و از هم خداحافظی کردیم ولی یه چیزی برام عجیب بود چرا امروز تیم یا فلش نیومده نکنه براش اتفاقی افتاده
رفتم تغییر شکل دادم و رفتم زنگ خونه جیم رو زدم ولی کسی باز نکرد بعد بهش زنگ زدم جواب نداد نگران شدم دوباره وقتی تیکی انرژی گرفت تغییر شکل دادن و رفتم تو اتاقش و دیدم خدارو شکر چیزیش نیست فقط خوابه و هدفون هم تو گوششه
رفتم بیرون از خونه تیم و تغییر شکل دادم و دوباره رفتم پیش آدرین اون برگشته بود کنار رودخونه . رفتم و حالش رو پرسیدم اونم گفت ممنون خوبم و اون گفت تو چطور عزیزم؟ منم که قرمز شده بودم گفتم منم خوبم ممنون که پرسیدی. بازم فضا احساسی شد ولی ایبار که میخواستیم همو ببوسیم مانعی سر راهمون نبود و راحت تونستیم همو ببوسیم بهترین لحظه عمرم شده بود . بعد که کارمون تموم شد تیم زنگ زد گفت مرینت کارم داشتی ؟منم گفتم نگرانت شده بودم . ولی الان خیالم راحت شد اونم گفت خیله خوب خداحافظ و منم گفتم خداحافظ.بعدآدرین بهمگفت که باید بریم خونه کم کم داره شب میشه منم گفتم باشه بعد آدرین به راننده اش زنگ زد و اونم سریع اومد آدرین درو بران باز کرد و گفت من میرسونمت خونه منم رفتم سوار شدم . بعد از چند دقیقه رسیدیم دم در خونه و اومدم که پیاده شم آدرین گفت در گوشم گفت فردا می بینتمت عزیزم منم که خجالت کشیده بودم و قرمز شده بودم گفتم فردا می بینمت. و از هم خداحافظی کردیم و اون هم رفت خونه شون و منم رفتم خونه مون و بعد از یه ساعت مامانم صدام کرد و گفت عزیزم بیا شام بخوریم منم رفتم و شام خوردم و به خاطر اینکه روز سختی داشتم بعد از شام رفتم رو تختم و گرفتم خوابیدم. ممنون که تا اینجای داستان با من همراه بودید لطفا نظرات فراموش نشه???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
محشر بود
یک سوال .خروس برای پرینت روز سختیه؟چرا همش باید بخوابه
عالیه تو بهترینی گلم من داستان هات رو می خونم تو هم لطفا داستان هام رو دنبال کن استار❤❤مارکو و مرینت❤❤آدرینت رو خیلی ممنون میشم سریعتر بعدی رو بگذار
عالی لطفا بعدی رو هر چه زود تر بزار