خب دوستان عزیزم اینم از قسمت سوم امیدوارم خوشتون بیاد
دیدم که همون کانجیرو دیشب بود من بهش یه نگاه کردم و زود سرم رو پایین گذاشتم و با خودم گفتم یعنی اون هم سن منه؟ بعد کنار شالیکا نشسته بودم و آروم بهش گفتم تو این پسره تازه وارد رو میشناسی ؟ اونم گفت اره خیلی وقته اون پسر عمویه لیاست منم با خودم گفتم پس به اون گفته بود? بعد وقتی داشتیم از مدرسه خارج میشدیم اون بهم گفت سلام من یه نگاه کردم و گفتم با من بودی؟ گفت آره منم گفتم سلام گفت دیشب بلاخره تونستی در رو باز کنی ؟ یه جوری میگفت انگار خودش نمیدونست ولی فکر کنم کاملا بحث دیشب رو فراموش کرده بود و منم گفتم آره به لطف تو یه تشکر ساده کردم و رفتم تو راه وقتی با شالیکا حرف میزدم بهش گفتم میدونی چرا لیا امروز نیومدمدرسه،؟گفت فکر کنم دیشب..
مادر و پدرش دعواشون شده بود و دعوایی که کردند خیلی بد بود اونطوری که میگفت شاید پدر و مادرش از هم جدا شن و منم گفتم خب این چه ربطی به قضیه مدرسه رفتن داشت گفت اخه حالش خیلی خراب بود یعنی فکر کنم افسرده شده بود ??
خب خیلی براش ناراحت بودم و وقتی رسیدم خونه زود گوشیم رو آوردم و بهش پیام دادم و یکم همدلی کردم و گوشیم شارژ نداشت و تا میخواستم خداحافظی کنم خاموش شد بعد رفتم غذا بخورم خیلی تنها بودم حوصله هیچی نداشتم فکر میکردم اگه مادربزرگم هرگز خوب نشه و بمیره چی؟ اگه پدر و مادر لیا از هم جداشن چی ؟چون اگه جداشن لیا با مادرش به مکزیک میره چون شهر مادرش اونجاست و دیگه هیچوقت هم رو نمیبینیم کلا خیلی ناراحت بودم و بخاطر همین شالیکا رو اون شب دعوت کردم تا بیاد پیشم و درس هامون رو بخونیم بعد
بعد زنگ در رو زدن و منم با خوشحالی در رو باز کردم و گفتم سلام شالی.. و تا خواستم حرفم رو کامل کنم دیدم دوباره کانجیرو بود بعد گفتم اینجا چیکار میکنی ؟ در کل من زیاد باهش خوب رفتار نمیکردم ولی انگار واقعا اون من رو دوست داشت و گفت اومدم یه سری بهت بزنم دیروز لیا گفت که مادربزرگت حالش بد شد و رفت بیمارستان برای همین خواستم بگم اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو بعد منم گفتم باشه ممنون و تا خواست بره من گفتم وایسا وایسا ! اونم گفت چی شده؟ گفتم دیروز لیا دفترش رو به من داد تا هرچی نکته خوندیم براش بنویسم ، یه لحظه بیا تو تا دفتر رو بیارم چون هوا سرده اونجا سردت میشه رفتم اتاق و با خودم گفت چرا اینو بهش گفتم کاش همون بیرون بود بعد هرچی دنبال دفتر گشتم نبود بعد هی میرفتم و میگفتم یه لحظه وایسا! الان پیداش میکنم! لطفا نرو! یکم صبر کن! بعد بلاخره بعد 20 دقیقه پیداش کردم بعد همون موقع که داشتم دفتر رو بهش میدادم شالیکا رسید اون من و کانجیرو رو تو حالتی دید که نباید میدید...
ما رو اینطور دید که من و کانجیرو از زاویه ی اون دستمون رو گرفته بودیم ولی نگرفته بوید فقط داشتم دفتر رو بهش میدادم اما متاسفانه مارو اینطور دید و خیلی تعجب کرد و لبخند زد و منم سرخ شده بودم و کانجیرو گفت حالت خوبه منم دفتر رو ول کردم و افتاد بعد تا خواستم برشدارم اونم همزمان همین کار رو کرد بعد من دیگه اونوقت داشتم از خجالتی منفجر میشدم و دیگه دستم رو کنار بردم و گفتم خب دیگه کانجیرو باهات کاری ندارم برو ممنون که کمک کردی و زود شالیکا رو کشوندم تو و در رو بستم و اون همین طوری مثل مجسمه وایساده بود.....و گفت..
تو که همین دیروز باهاش اشنا شدی چطور باهم دوست شدید؟ چطور آدرس خونه تون رو میدونه ؟ چرا گذاشتی بیاد تو ؟ چطور...منم حرفش رو قطع کردم و گفتم سوءتفاهم بود اشتباه متوجه شدی من هم از چند روز قبل باهاش آشنا شده بودم فقط دیروز ازت سوال کردم تا ببینم تو هم اونو میشناسی الانم بخاطر این اومد چون ماجرای مادربزگم رو فهمیده بود بعد هم دیروز لیا دفتر خودش رو بهم داد و گفت که نکته های دیروز رو براش بنویسم منم تا خواستم دفتر رو بهش بدم تو اومدی، اخه چرا انقدر زود اومدی؟ اونم گفت اگه میخوای الان میرم ؟ نه م..ن منظورم.... نه من .... کلا قاطی کرده بودم تا یه لحظه....
بعد یکی زنگ در رو زد کلا این زنگ مارو دیوونه کرده بود بعد در رو باز کردیم دیدیم خانواده شالیکا بودن بعد به شالیکا گفتم شالیکا تو بهشون گفتی بیان دنبالت اونم گفت نه من چیزی نگفتم و شالیکا به خانواده اش گفت مامان،بابا چرا اینجایید اوناهم گفتن یه کار خیلی مهم پیش اومده باید همین الا بریم بعد منم گفتم اخه سایو امشب تنهاست میشه من نیام بعد مجبور شد که بره و خیلی با ناراحتی خداحافظی کردم و در رو بستم چون تنها بودم و دیگه هیچ کس رو نداشتم مجبور شدم به یکی زنگ بزنم......
دوستان عزیزم این قسمت چطور بود؟
لطفا کامنت بزارید
منتظر قسمت بعدی باشید???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت خیلی جذابه و بیشترین چیزی که جذابش کرده اینه که زود میزاری پارت های بعدیشو واقعا ممنونم بخاطر اینکار همینجوری ادامه بددههههه???
سلام ببخشید قسمت اول و دومش کجان پ ؟
سرچ کن زندگی شیرن همه ی قسمت هاش رو میاره?
سلام دوست عزیزم داستانات خیلی قشنگ وفوقالعاده هستن،قصدهمکاری باهات رودارم واگرمایل باشی.