
سلام دوستان من اومدم با قسمت جدید داستان سیرک مردگان ببخشید که دیر شد ولی امیدوارم لذت ببرید
صبح بود تازه خورشید طلوع کرده بود . آریا چشمانش را باز کرد . شب قبل کنار آرورا خوابیده بود ولی آرورا آنجا نبود. بیرون رفت ارورا داشت باخواننده صحبت می کرد :اوهوم اون خیلی قشنگ میخونه . آرورا بادیدن آریا لبخندی زد و به خانه رفت..... اریا با تعجب به خواننده نگاه کرد .. : چیزی شده ؟؟ .. خواننده کلاهش را بالا انداخت و گفت : دیشب اتفاقی شعری که خوندی رو شنیدم ، خیلی قشنگ می خونی .. به نظرم صدای خیلی خوبی داری .. حتی بهتر از من .. اریا من من کنان گفت : م..م..م.من نمی خواستم بی احترامی کنم فقط داشتم برای ارورا ... خواننده حرف اورا قطع کرد : منظورمو اشتباه گرفتی . دارم می گم چطوره یه خواننده بشی توی این کار اینده داری .. اریا کمی فکر کردو گفت : فکر کنم هرچی که هست بهتر از دلقک شدنه ..
یک ماه بعد .... اریا روی نوشتن شعر جدیدش تمرکز کرده بود و هانس هم داشت مثل همیشه با تردست حرف می زد همان لحظه دلقک به سرعت خود را به انها رساند : یه خبر خوب دارم ... همه سرهایشان را بالا اوردند دلقک نفس نفس زنان ادامه داد : یه مسابقه ، یه مسابقه که توی اون همه هنرمندا از سرتاسر جهان شرکت می کنن و اخرش تماشاچی ها به هنرمندا رای میدن و سه نفری که بیشترین رای رو داشته باشن برنده ی جایزه می شن و اسمشون تا ابد توی کتاب سیرک ثبت می شه ... کتاب سیرک کتابی بود که نام بزرگترین هنرمندان جهان در ان ثبت شده بود .. اریا و هانس با خوشحالی گفتند : پس قراره امسال یه نمایش فوق العاده داشته باشید ... تردست دستش را روی شانه ی ان دو گذاشت : نه ما نمی تونیم چون یه بار شرکت کردیمو اسممون هم داخل اون کتاب هست حالا نوبت شما دونفره ..
هانس و اریا به یکدیگر نگاه کردند و بلند فریاد زدند : اره ... پس از یک هفته تمرین هانس و اریا. اماده ی رفتن به مسابقه ی بزرگی بودند که قرار بود فردای ان روز برگزار شود : داداشی ، مراقب خودت باش ، هانس امیدوارم موفق باشی .. هانس اخمی کردو گفت : این چه حرفیه معلومه که من موفق میشم من قراره نفر اول بشم ... اریا و ارورا با یکدیگر خداحافظی کردند و هانس اریا به طرف شهر حرکت کردند
هانس به دیواری تکیه داد و گفت : فکر نمی کردم بری سراغ خوانندگی .. اریا لبخندی زد و گفت :، خودمم فکر نمی کردم ولی یه شب ... هانس حرفش را قطع کرد: برام مهم نیست منو تو از حالا دشمن همیم .. اریا از حرف های هانس ناراحت بود اما به دل نگرفت ...
فردای ان روز در مسابقه ... اریا تنها خواننده ی ان جمع بود . هانس از دور برای او دست تکان داد .نفر بعدی ای که باید نمایشش را اجرا می کرد اریا بود کمی دلهره گرفته بود .. « داداشی تو خیلی خوب می خونی ،چون ادم خوبی هستی شعرایی که می خونی از داخل قلبت میان و بخاطر همینه که وقتی می خونی همه لذت می برن ».. « اینو بدون اگه از ته دلت بخونی می تونی یه خواننده باشی » .. « امیدوارم موفق باشی » ... « برو و پیروز شو » ... به یاد حرف های ارورا ، خواننده ، دلقک و تردست افتاد ... نامش را صدا زدند .. ارام از پشت پرده به روی سکو امد . لباس ساده ای پوشیده بود ( شلوار مشکی با پیراهن سفید) همه منتظر بودند . اریا کمی سکوت کرد .و شروع کرد به خواندن.
هانس صدای ارامی از سالن می شنید ، پرده را کنار زد همه ایستاده و در حال تشویق او بودند .. نوبت هانس شده بود اریا از کنار او رد شد : موفق باشی .. هانس پوزخندی زد و رفت .. با نمایشش لبخندی به صورت همه اورد و ارام ارام همه شروع به دست زدن کردند . حالا نوبت اهدای جوایز و معرفی سه نفر اول بود هانس طعنه ای به اریا زد و پشت پرده ایستاد : منو اول صدا می کنن ، پس همین جا می ایستم که تا صدام کردن برم بیرون .. داور شروع به خواندن کرد . : نفر اول ..ً............. اریا . اریا به هانس نگاه کرد . برق عصبانیت در چشمان هانس موج می زد .. اریا به روی سکو رفت : نفردوم : هانس .. هانس به روی سکو رفت مجسمه ی بلورین را گرفت ، تشکر کرد و بعد لبخند شیطانی ای زد مجسمه را بالا برد و ان را شکست اریا گفت : هانس این چه کاریه ؟؟؟
هانس فریاد کشید : به تو هیچ ربطی نداره ، تو همیشه پشت سرم بودی همیشه از من عقب تر بود ، حالا خودتو نگاه کن تو بخاطر من به اینجا رسیدی .. حالا که این طوره بهت می فهمونم ، جادو یعنی چی این نفرین منه تا ابد هرکسی در این سیرک بمیره از ان من خواهد شد .. از سرتا سر چادر ها ستون های سنگی بیرون امد . همه به سرعت فرار کردند ، همه به جز اریا : بس کن هانس ، به سرعت سیرک کوچک به قصری سنگی و بزرگ که سالن سیرک در وسط ان بود تبدیل شد . : واقعا می خوای تموم شه ؟؟ باشه تمومش می کنم تو هم نفرین می شی دیگه هرگز نمی تونی بخونی و بعد گردی ابی رنگ از دهان اریا خارج شد ، : لطفا این کارو نکن ... هانس خندید : دیگه نمی تونی بخونی ولی یه شانس بهتون می دم روزی که یک نفر از مردگان بتونه یک نمایش اجرا کنه روحشو ازاد می کنم
و بعد سرش را به طرف اریا خم کرد : ولی هرگز اجازه نمی دم کسی چنین کاری کنه . نوری در خشید روح سیرک ، اریا و هانس به دنیای دیگری رفت .. ارورا به اسمان نگاه کرد ستاره ای در اسمان درخشید : داداشی ..
بیست سال بعد ... ارورا رپی پله های سنگی کنار خانه شان نشسته بود . وای مامان چه شعر قشنگی بود . « اره می دونم » .. مامانی از کجا بلدی ؟؟ .. « وقتی بچه بودم برادرم برام می خوند اون صدای خوبی داشت اخه یه خواننده بود ، ولی تو یه نمایش همراه دوستش هانس مردن » .... چطوری ؟ .. « هیچ کس نمی دونه فقط یه روز بدن بی جونشو اوردن خونهامیدوارم توی اون دنیا شاد باشه ..» مامانی یه بار دیگه برام می خونی ؟؟ .. « اهوم .. شب به ارامی می گذرد .... » ... سیصد سال بعد « و نور ماه ناظر توست » .. بابا بزرگ این شعر خیلی قشنگه.. « درسته »..... حس خوبی بهم دست می ده وقتی بهش گوش می دم ... « بخاطر اینه که برادر مادر مادربزرگم اینو براش می خوند اون یه خواننده بود خواننده ای که از ته دلش می خوند .» ... وای چه باحال اسمش چی بود ؟؟ « اریا » .. چه اسم قشنگی ... سارا روی پلکان سنگی دست کشید و به اسمان خیره شد : ای کاش یه روز بتونم ببینمش »..
این داستان ادامه دارد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیدعالی دوست داشتم
وای اسمی بود جان من بعدیشو بزار
حتما فقط بخاطر درسا و اینا وقت نمیکنم مجبور میشم دیر به دیر بذارم
معذرت