سلام به شما عزیزای دل. یه داستان جدید ساختم امیدوارم خوشتون بیاد لطفا نظراتتون رو بگید. اگر این داستان چند تا نظر خوب دریافت کنه بلافاصله قسمت بعد رو میزارم. بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم، بیاید شروع کنیم.
از زبان مرینت : چند روزه حال خوبی ندارم از طرفی استاد فو ما رو ترک کرده و از طرفی آدرین رو از دست دادم. الان تو یه دو راهی قرار گرفتم. لوکا پسر خیلی خوب و خوش قلبیه و کت نوار هم که خیلی منو دوست داره ولی من بهش علاقه زیادی ندارم برای همین نمیخوام هویتم براش فاش بشه و از طرف دیگه هنوز داغ از دست دادن آدرین برام تازس...
از زبان آدرین : داشتم عکس های لیدی باگ رو نگاه میکردم و همیشه با خودم میگفتم که: یک هفته ای میشه که لیدی باگ نگهبان شده اما هنوز هویتش رو نمیدونم، نمیدونم چرا هویتش رو بهم نمیگه، دیگه نمیتونم تحمل کنم، دوسش دارم، دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم و از طرفی علاقه زیادی به کاگامی ندارم، اون فقط برام یه دوسته ولی نمیخوام دلش رو بشکنم...
رفتم به پارک کنار خونه مرینت چون با عکاس مودم قرار داشتم. به پارک که رسیدم کاگامی رو اونجا دیدم. رفتم جلو و بهش گفتم سلام اینجا چکار میکنی؟ گفتم معلومه دیگه میخوام تو عکسای عشقم حضور داشته باشم. منم چیزی نگفتم. عکاس مشغول عکس گرفتن از چهرا غم انگیز من و چهره خوشحال کاگامی بود که یک دفعه...
یک موجود عجیب که داشت تو آسمون پرواز میکرد و با لیزری که از چشماش بیرون میومد درحال تخریب شهر بود. ظاهرا اونم یه فرد بدبخت بود که طعمه یکی از آکوما های هاکماث شده بود...
تو آسمون داشتم نگاش میکردم و خواستم برم و به کت نوار تبدیل بشم که یکدفعه صحنه خیلی عجیبی دیدم. یک دفعه قلبم به درد اومد....
صحنه ی خیلی عجیبی بود. لیدی باگ با یویو اسرار آمیزش از رو حیاط پشت بام خونه مرینت بلند شد. ی ی ی یعنی مرینت همون لیدی باگه؟ یعنی عشق من مرینت؟ یک دفعه حجم انبوهی از سوالات تو ذهنم به وجود اومد...
لیدی باگ با مرینت خیلی شبیه هم هستند، هر دو باهوش و خوش قلب اند ولی خب مرینت برخلاف لیدی باگ یکم دست و پا چلفتیه و...لیدی باگ یک نفره در حال نبرد با اون شرور بود ولی من نمیتونستم به کمکش برم چون از ته دل احساس درد میکردم...
رفتم خونه و لیدی باگ رو با اون شرور تنها گذاشتم. روی تختم دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. یعنی تمام این مدت لیدی باگ مرینت بوده؟ چطور نفهمیدم؟ چه خوب میشد اگه ای شک به حقیقت تبدیل بشه. پس تصمیم گرفتم به جای اینکه صبر کنم که شاید یه روزی خودش هویتش رو بهم بگه، خودم هویتش رو بفهمم.
پلگ رو دیدم که مثل همیشه سرش تو خوردن پنیر کممبر بود?? ازش پرسیدم که تو میدونی که لیدی باگ کیه پس لطفا بهم بگو وگرنه دیگه از کممبر خیری نیست. پلگ گفت من اجازه ندارم هویت ابرقهرمانا و همچنین نگهبانها رو فاش کنم حتی اگر دیگه بهم کممبر ندی پس مزاحم نشو دارم غذا میخورم. منم باخودم گفتم نخیر فایده نداره نمیشه رو این شکم متحرک حساب کرد باید خودم یه نقشه بکشم. ناگهان جرقه ای در ذهنم به وجود اومد و با خوش حالی داد زدم به زودی میفهمم عشقم کیه؟ ????
خب خب عزیزای دلم، مرسی که داستان منو تا آخر خوندید. امیدوارم خوشتون آمده باشه. لطفا نظرات فراموش نشه. قسمت بعدی آمادس و اگه چند تا نظر مثبت ببینم قسمت بعد رو میزارم. تا قسمت بعدی خدا یار و نگهدارتون.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوستان قسمت بعدی رو دیشب گذاشتم الان در حال بررسی هستش فک کنم تا دو ساعت دیگه منتشر بشه
عالیه ادامه بده بعدی رو زود بزار
عالیییی بود عزیزم
عالی هسته ادامه بده
عالی بعدی رو زودتر بزار
عالی عالی