سلام به شما عزیزای دل خیلی ازتون عذر میخوام که ادامه داستان رو نزاشتم، راستش دلسرد شدم چون تعداد بیننده ها کم بود ولی دوباره نظرم عوض شد و این قسمت رو که قسمت پنجم هست گذاشتم و همچنین اسم داستان رو از miraculous4 part به آدرینت، انتقام یک مبارز عوض کردم. امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه میخوام قهرمان ها رو تو سراسر دنیا برگردونم تو نظراتتون بگید که آیا اونا رو به ایران هم بیارم یا نه. راستی اگه قسمت های قبلی رو نخواندید برید بخونید چون خیلی به هم ربط دارن و عاشقانه و خنده دار هم هستند، این قسمت یکم کوتاهه چون برای قسمت های بعد نقشه دارم. و همچنین عکس بالایی عکس سایکو هستش. بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم بیاید شروع کنیم.
از زبان آدرین :آدرین در حال صحبت درباره پدر و مادرش بود که یکدفعه سایکو پرید وسط حرفش و گفت: چی؟! چی گفتی؟! مادرت ناپدید شده؟! درست شنیدم؟! ? خب حالا با این وجود باید بهتون بگم کسی که تمام این مدت بهش مشکوک بودم آقای گابریل اگراست یعنی پدر تو بود آدرین. با این حرفی که میزنی شک ندارم مادر تو همون مایورا بوده که به علت استفاده از تمام انرژی روحش برای نجات هاکماث و همچنین از بین بردن گروه رپتور که بالا ترین خطر برای هاکماث بوده، جونش رو فدای هاکماث کرده...
آدرین: منو مرینت هم قبلا به پدرم مشکوک شدیم ولی موتجه شدیم اون هاکماث نیست، درضمن مایورا الان زندست و اگه مادر من مایورا بود پس الان نباید زنده باشه. مرینت هم تایید کرد. سایکو: ولی ممکنه پدرت معجزه گر طاووس رو به کسی دیگه داده باشه، اگه پدرت هاکماث نیست پس چرا امنیت خونه شما به شدت قویه، این به این معنی نیست که پدرت چیزی رو مخفی میکنه؟ ?? آدرین: امنیت؟! منظورت چیه؟! ? حدود یک ماه پیش دوربین های خونه شما رو هک کردم ولی به طرز عجیبی بعد از 7 دقیقه دسترسی من به شبکه دوربین ها قطع شد. متأسفانه نتونستم هیچگونه اطلاعاتی به دست بیارم..
آدرین : چکار کردی؟ توووو?? مرینت: مگه خونه شما دوربین داره؟ آدرین: آره تو حیاط خونه داره. به هرحال من مطمئنم پدرم هاکماث نیست. من موضوع مادرم رو بیان کردم چون حدس زدم که شاید پدر و مادرم از اعضای سازمان بوده باشند... مرینت: حرف های هردوی شما درسته ولی فعلا نباید زود تصمیم بگیریم. حالا سایکو بیشتر از خودت برامون بگو، چرا اومدی به مدرسه ما و در ضمن برای من خیلی عجیبه که همچین تکنولوژی پیشرفته ای رو به یه بچه دادن و گذاشتن سرگروه تیم بشه??...
سایکو : راستش الان من 19 سالمه و 3 سال از شما بزرگ تر هستم. قیافه من و آدرین????. درسته که خیلی جوونم ولی من بخاطر شایستگی هام انتخاب شدم، چون چهرم خیلی جوون نشون میده تصمیم گرفتم خودم رو هم سن شما جلوه بدم و بیام مدرسه شما تا بیشتر با شما در ارتباط باشم و مهم تر از همه بتونم از طریق آدرین اطلاعاتی درباره پدرش به دست بیارم... این تنها راهی بود که داشتم. من آدم بدی نیستم، میخوام بهتون کمک کنم تا شاید بتونم اشتباهی رو که در گذشته انجام دادم، جبران کنم همچنین میخوام انتقام مرگ لونا، پدرم و بقیه عزیزانی که از دست دادم رو بگیرم... آدرین اومد جلو، دستشو گذاشت روی شونم و گفت: من درک میکنم چقدر سختی کشیدی، مطمئنم با کمک هم میتونیم هاکماث رو شکست بدیم. داشتیم صحبت میکردیم که یهو....
یهو یه پورتال باز شد و بانیکس از توش اومد بیرون. سایکو: سلام بانیکس خیلی وقته ندیدمت. سریع گفت: سایکو! تو همین فردا باید از مدرسه خارج بشی. هم هویت هاتون و هم جونتون در خطره. هممون با تعجب گفتیم چرا؟؟!!???. گفت: هاکماث تو رو میشناسه و میدونه کی هستی، نباید هیچ جا آفتابی بشی، تو آینده نزدیک، اون تو رو تو راه مدرسه میبینه و با تحقیق و تعقیب هرسه تاتون رو گیر میندازه... هرچه زود تر از مدرسه در بیا و سعی کن زیاد از خونه بیرون نیای???.
سایکو : ولی چطور ممکنه؟! اون منو از کجا میشناسه؟!... هممون با قیافه های متعجب به هم نگاه میکردیم، سایکو خیلی ناراحت و عصبانی بود و یه دفعه گفت : آها حالا فهمیدم. هممون با تعجب گفتیم چی فهمیدی؟? گفت: بدون شک یکی از اعضای سازمان خائن بوده، همیشه برام عجیب بود که هاکماث چجوری محل سازمان رو پیدا کرد و اینقدر راحت به اونجا نفوذ و اونجا رو نابود کرد و همچنین خیلی راحت اون تله هوشمندانه رو برای گروه رپتور پهن کرد باید همه چیز رو بفهمیم. باید به شانگهای بریم...
مرینت: شانگهای؟!!! ولی ما نمیتونیم پاریس رو ترک کنیم، اگه یکی شرور بشه چی؟! سایکو : نگران نباش تو مدتی که ما به شانگهای میریم کسی شرور نمیشه، هاکماث آدم عاقلیه، میدونه با وجود من قدرت شما چند برابر شده و با شرور کردن افراد فقط وقتشو تلف میکنه، اون برای طراحی یک نقشه مناسب به وقت زیادی نیاز داره، بانیکس: سایکو درست میگه، سایکو ادامه داد : ما باید از فرصت استفاده کنیم و به شانگهای سفر کنیم، اونجا یکی رو میشناسم که از دوستان پدرم بود و در سازمان کار میکرده همچنین یکی از دوستای قدیمیم هم اونجاس که میتونه کمکمون کنه...
مرینت: ولی از طرف دیگه بازم نمیتونیم، اگه خانواده هامون متوجه نبود ما بشن نگران میشن، اگه هم بخوایم مرتب بین شانگهای و پاریس با معجزه گر اسب تلپورت کنیم، هیچ ارزشی نداره و علاوه بر این اگه آقای اگراست متوجه نبود آدرین بشه خیلی بد میشه... دیدم آدرین تو فکر فرو رفته، ازش پرسیدم تو هم چیزی بگو، به چی فکر میکنی؟ آدرین: ولی من یه راه پیدا کردم که راحت میتونیم بریم و یه هفته اونجا بمونیم. بانوی من فکر میکنی من لذت بودن با تو در شانگهای رو از دست میدم??.
مرینت قرمز شد و گفت : چه فکری زده به سرت؟ یدفعه پلگ از تو جیب آدرین دراومد و گفت :امیدوارم این فکرت هم مثل نقشه هات نباشه?? آدرین : پلگگگگگگگگ. ???(اگه میخواید به نقشه های آدرین بخندید مخصوصا نقشه سومش که خیلی براش برنامه ریزی کرده بود قسمت های قبلی رو مطالعه کنید، شک ندارم خوشتون میاد. ??) مرینت: نقشه؟! موضوع چیه؟ آدرین : هیچی هیچی همینجوری یه چیزی گفت. پلگ : بعدا برات میگم مرینت ?? آدرین: اگه چیزی در باره اون نقشه ها بگی تا دوهفته خبری از پنیر کممبر نیست؟ پلگ : اگه میخوای نگم باید تا دو هفته پنیر اضافی بهم بدی ??.حالا نقشت چی هست؟ آدرین : خب نقشه اینه...
خب خب عزیزای دلم مرسی که داستان منو تا آخر خوندید، امیدوارم خوشتون اومده باشه، لطفا نظراتتون رو بگید، ببینم میتونید نقشه آدرین رو حدس بزنید، ??. راهنمایی: یک نقشه خیلی جالب و خنده داره??. پس اگه میخواید قسمت بعدی رو از دست ندید لطف کنید حتما همین الان منو با نظراتتون مهمون کنید، خیلی خیلی دوستون دارم همتون رو به خدای بزرگ میسپارم، خدا یار و نگهدارتون
یه سوال تو حرف اول فامیلت ص هست
و اسم داستانت هم از بازديد كننده هاش كم ميكنه نظر منو بخواي يه اسم ديگه بزار مثلا اممممم…Love in Paris يه اسم متنوع و جالب عكست هم همينطور حتى اگه يه داستان غمگين هم هست يه عكس عاشقانه بزار و حتما تبليغ كنه ببين چقدر بازديد كننده هات بالا ميره🌹🌹🌹
ببین داستان واقعا اوکی هست.ویژگی داستانت اینه که خیلی ایده داری و عالی مینویسی ولی طرفدار نداره.مثل داستان من.برو داستانتو تا میتونی تبلیغ کنه به تمام داستان های تستچی مخصوصا اون پر طرفدار هاش منم بهت قول میدم تو تست بعدیم از داستانت نام ببرم چون خیلی قشنگه و متنوع هستش❤️❤️❤️
خیلی ممنونم ولی دیگه منصرف شدم. و حوصله ادامه ندارم. داستانم رو هیچکس نمیشناسه و همچنین چون یه بار اسمشو تغییر دادم دیگه نمیشه اسمشو تغییر داد چون مسخره میشه.
کلا بخاطر نظرت ممنونم ولی دیگه منصرف شدم و خیلی وقته ادامه نمیدم
باش هر جور دوس دارى ولى عالييييييييى مينويسى💚💚💚
ممنونم
داداش گلم ( همیشه دوست داشتم به یکی بگم داداش) قسمت2 رو گذاشتم بخون ببین اگر همینجور پیش برم طرفدارام زیاد میشن؟
اوکی میخونم همونجا نظر میدم
Merinto Adrienne 1. اسم داستان. بعد از شانس خوب من فقط یک ساعت نیم داخل صفحه اصلی بود اونم ساعت 12:30 تا 2:00 ظهر خداییش انصاف نیست داستان مهشید خانم حدود چهار ساعت تا پنج ساعت داخل صفحه اصلی بود از نزدیکای 10 تا 2 ظهر بعد داستان من 12:30 تا 2:00 . اگر تستچی یک یا دوبار دیگه اینجوری کنه دیگه ادامش رو نمیزارم
خداییش فقط تویی که میتونی درکم کنی ایکاش تستچی یه جایی داشت برای همکاری یا چت خصوصی
آره واقعا، کاملا باهات موافقم.
میگم تا حالا دقت کردی داخل تستچی دخترا همش میگن عزیزم
آره دخترن دیگه همشون یجورن. راستی اسم داستانت چیه که منتشر کردی؟؟؟؟
فکر کنم بد جور منصرف شدی بنظرم نزار
من یه داستانی رو دیشب ساعت1 گذاشتم تا امروز که ساعت 1:36 منتشر نشده نمیدونم چرا دیگه داره اعصابم هورد میشه
آره کلا منصرف شدم. تعداد تست ها به شدت بالا رفته به همین دلیل هم کسی که تست میزاره، تستش فقط پنج یا شش ساعت منتشر میشه که این خیلی بده. ادامه دادن داستان اصلا معنا نداره
فکر کنم دیگه بعدی نزاری
به نظرت بزارم؟ باشه میزارم
خوشم اومد نقشه آدرین رو نمیتونم حدس بزنم
میشه کمکم کنید من میخوام داستان درباره میراکلس بنویسم ولی هرچی به ذهنم میرسه تکراری? لطفا کمک کنید
والا ببین به نظرم نوشتن فقط وقت تلف کردنه چون بیننده های میراکلس خیلی کم شده، از بس داستان های میراکلس زیاده دیگه کسی نمیخونه، و درضمن تعدا نویسنده ها بالا رفته، همین قسمتی که من نوشتم رو فقط چهار ساعت منتشر کردن اونم ساعت 1 شب تا 5 صبح! آخه تو این ساعت کی آنلاینه و داستان میخونه. کلا بنویسی وقتت تلف میشه، هیچی هم گیرت نمیاد. از ته دل دارم بهت میگم
من تا یه مدت داستان مینوشتم بعد اثلا باز دیدکننده ها کمتر از۳۰ تا بود
یه بار یه کسی یه داستان منتشر کرد۷۰۰ تا بازدیدکننده داشت بعد داستان تو به این قشنگی رو فقط ۱۷ نفر خوندن خیلی چیزه عجیه
از تعریفت خیلی ممنونم ولی متاسفانه همونطور که گفتم داستانم فقط ساعت 1 شب تا 5 صبح منتشر شد، فقط 4 ساعت اونم نصف شب. تو این زمان هیچکس آنلاین نیست که داستان رو بخونه
متاسفانه این قسمت ساعت 1 شب تا 5 شب منتشر شد. به همین دلیل بیننده ها اینقدر کم بودن، این موضوع یکم آزارم میده