
تواین قسمت حدودا می فهمید که مرد رداپوش کیه خب چیزی نمیگم برید داستانو بخونید امیوارم لذت ببرید
سیصد سال قبل..... دو پسرجوان در روستایی کوچک زندگی می کردند . نام یکی اریا و نام دیگری هانس بود . انها با همدیگر دوستان خوبی بودند تا اینکه یک روز ...... « هی اریا زودباش الان کاروان می رسه » .. « اومدم » .......کاروان سیرک ارام ارام ایستاد . « خوبه که به موقع رسیدیم » ... « اوهوم !!!! البته زودتر می رسیدیم اگه تو دیر نمی کردی »..... اریا لبخندی زد و سرش را خاراند : باید مراقب خواهر کوچیکم ارورا می بودم اخه اون تازه راه رفتن یادگرفته و مادرمم رفته بود خرید ».... « از دست این ارورا کی میشه که من این بچه رو از یه دره ای چیزی بندازم پایین »....
اریا لبخند ملیحی زد و گفت : دلت نمیاد چنین کاری کنی ... وبعد دوید به طرف کاروان ...هانس پشت سر او دوید و گفت : چرا خوبم میاد .. « نه نمیاد ».. « چرا میاد ».. کاروان سیرک بسیار کوچک بود ویک دلقک یک تردست ویک خواننده داشت ... هانس و اریا به زور از میان جمعیت جلو رفتند و درصف اول ایستادند . اریا : به نظرم یه نفر اضافه شده .. هانس : یه خوانندست ، اخه یه خواننده به چه دردی می خوره ؟ .. کاروان سیرک قراربود چند روزی در انجا بماند . شب شده بود هانس و اریا روی پله های سنگی نشسته بودند هانس از جایش بلند شد و فریاد زد :
من می خوام یهدردست بشم ... من می خوام یه سیرک داشته باشم .. صدای او در میان کوه ها پیچید و به خودش بازگشت « من می خوام ... می خوام ... می خوام ....» هانس خندید و به طرف اریا برگشت : توچی ؟؟؟ اریا با تعجب گفت : من چی !!! ا خب من می خوام .. وبعد لبخند ردو فریاد کشید : من میخوام تاابد دوست هانس باشم .. هانس اخمی کرد و گفت : این که نشد ارزو به نظرم تو دلقک شو ... اریا گفت : برای چی دلقک ؟؟ هانس گفت : چون همیشه می خندی .... اریا بلند خندید و گفت : باشه .. و فریاد کشید : پس من میخوام ... صدایی حرف اورا قطع کرد : اریا هانس بیاید داخل وقت شامه ». این صدای مادر اریا بود .
هانس سر تکان دادو سریعا رفت داخل . اریا ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد . کوهای بلند ...: من ... من » او واقعا نمی دانست .. صبح روز بعد ......... « اریا اریا بیدارشو ببین چی پیدا کردم حالا می تونیم تر دست و دلقک بشیم ... اریا چشمانش را مالید ، به چهره ی خندان هانس نگاه کرد و به چیز هایی که در دستش بود « اینا ، اینا دیگه چیه ؟؟؟ « ببین با این پرده ی سیاه و کلاه من یه تر دست میشم می خوام همین امروزیه نمایش باحال اجرا کنم .. این میوه هاهم برای تو ان می تونی توی هوا بچرخونیشونوباهاشون نمایش اجرا کنی ».... « من که بلد نیستم » ... « کاری نداره که زود باش »....مردم جمع شده بودند و اریاو هانس روی سکو ایستاده بودند « دوستان من ، من می خوام از توی این کلاه یه خرگوش در بیارم ».. و بعد طعنه ای به اریا زد و اریا شروع کرد بع چرخاندن میوه ها
هانس وردی زیر لب خواند ودستش را داخل کلاه کرد ولی چیزی نبود .. همه شروع کردند به خندیدن همان لحظه میوه ها از کنترل اریا خارج و روی زمین افتادند و له شدند . هانس کلاه را به روی زمین انداخت . همه با خنده و تمسخر انجا را ترک کردند باران به ارامی شروع به باریدن کرد . همه رفته بودند جز ان سه نفر : هانس ، اریا و مردی شنل پوش که صورتش را در زیر کلاه مخفی کرده بود هانس روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن : اخه چرا منو تو دقیقا همون کارا رو کردیم ولی ، ولی نشد اخه چرا ؟؟ مرد کلاه کهنه را از روی زمین برداشت و روی سر هانس گذاشت . دستش را به طرف او دراز کرد : تو به جادو باور داری ؟؟؟ هانس سرش را به طرف تر دست بلند کرد ...
یک سال بعد ... اریا روی بشکه ای ایستاده بود و سعی می کرد تعادلش را حفظ کند اما مثل دفعات قبل به زمین افتاد . هانس شروع کرد لبه بلند بلند خندیدن « واقعا که یه دلقکی ».. اریا لباس هایش را تکاند و گفت : ولی مثل اینکه تو دیگه موفق شدی .. « درسته چون من دیگه یه تردستم ، نه شایدم یه جادوگر یک سالی شده که تمرینم می کنیم ».. : اره هرماه کاروان سیرک میاد اینجا صبح تا شب از تو تعریف می کنن اخه چرا می خوای منم توی سیرکت باشم ، من به کشاورزی بیشتر علاقه دارم تا یه دلقک بودن .. همان لحظه کاروان سیرک از راه رسید خواننده از گاری بیرون پرید و به طرف ان دو رفت : حال دوستان عزیز من چطوره ؟؟؟ .. هانس چشم غره ای به او رفت و گفت : خوبه .. اریا مثل همیشه لبخند زد .
شب شده بود اریا روی پله ها نشسته بود و از دور به هانس و تردست خیره شده بود که کنار اتش نشسته بودند .. مدت ها بود که هانس را از دست داده بود و مدت ها بود که به تنهایی به کوه ها نگاه می کرد و منتظر انعکاس صدای خود بود .. ـ داداشی » .. اریا به پشت سرش نگاه کرد .« ارورا چرا بیداری ؟» .. « خوابم نمیاد تو چی ؟؟ » .. : تازه می خواستم برم بخوابم ».. ارورا چشم هایش را مالید و گفت : پس بیا باهم بخوابیم » .. خواننده در تاریکی شب به تنها شمعی که در اتاق کوچک روشن بود خیره شد . .. « داداشی برام شعر می خونی ؟؟ » ... « ها ؟ برای چی ؟» .. « اخه تاحالا اینکارو نکردی فکرکنم تو بهتر از مامان بخونی » .. « باشه »
شب به ارامی میگذرد ماه به زیبایی می تابد تاریکی تمام راز هارا فاش می کند وتیرگی تمام چشم هارا می گریاند ترس تورا فرا خواهد گرفت اما صبح خواهد رسید و خورشید طلوع خواهد کرد از میان تاریکی روشنایی خواهد امد و چه دیدنیست ان زمان بیکران اسمانها صبح خواهد رسید و تا ان زمان نور ماه ناظر توست ..... « حوابای خوب ببینی ارورا »
این داستان ادامه دارد
امیدوارم لذت برده باشید و لطفا نظر یادتون نره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آفرین حالا شد ی چیزی !
مبهم و خوب❤