
خوب دیگه بریم سراغ داستانمون😉
سلام کیوتا 🙂 آنچه گذشت:گفت مگه تو از سربازان الیزابت نیستی🧐گفتم کی🙄 گفت پس چجوری آمدی اینجا🧐 خوب بریم سراغ داستان💜👈
بعد گفت به اون دست نزن😤 بعد گفتم اون کردن بعد و دستبند مال شما بودش🤔 گفت آره به دستبند را داد به هانا و گردن بند را انداخت گردن من☆بعد من گفت این گردن بند به من قدرت نامرئی کردن را میده🧐گفت آره فقط باید برای نامرئی شدن باید بگی یک اتفاق عجیب و برای مرئی شدن باید بگی مرئی هستم🙂 از زبان جودی: بلند گفتم می دونستم 😎
بعد پیر مردِ گفت آراااااااامممممم😂 بعد هانا گریه اَش را تمام کرد و با ناراحتی روبه به پیر مردِ کرد و گفت دستبند من چیکار میکنه🍂 بعد پیر مردِ گفت به تو قدرت تلپورت را میدهد🍁 بعد جودی آرام رفت سمت کتاب خانه جوری که پیر مردِ و هانا متوجه نشود😁 بعد اون کتاب که روش نوشته بود تلپورت را برداشت دُزدَکی برداشت😕
بعد یک کیف گوشه ی اتاق بود 🎒(کیف کولی بود) بعد جودی گفت میشه اینو بدهی به ما🥺 پیر مردِگفت باشه🙄 بعد کتاب را آرام جوری که نه هانا و نه پیر مردِمتوجه شود گذاشت داخل کیف و زیپ کیف را بست⛓
از زبان هانا👈به پیر مردِ گفتم اسمتون چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیر مردِ گفت ،(نیکُلاس)🙂🙂🙂🙂🙂
بعد هانا یک سوال دیگر پرسید و گفت👈 من چی بگم که تلپورت کنم🤓نیکُلاس گفت 👈 نمی دونم ولی میدونم که می تونی خودتون کشف اَش کنید🙂🏴
بعد نیکُلاس گفت راستی اسم شما ها چی هست🧐بعد هانا گفت اسم من(هانا لافینگ هوب)هستش🍂
جودی گفت من جودی ام(جودی هافینیلا) هستم🍂 بعد نیکُلاس گفت👈چی چی به خورد به یک صندلی🪑 و سریع یک کتاب از کتاب خونه اَش بیرون کشید 📗 ناگهان کتاب خونه کنار رفت یک گاوصندوق که داخل دیوار بود پشت اون کتاب خونه بود😱 بعد دستش را گرفت جلوی جایی که رمز را می زنند تا ما رمز را نبینیم 😳بعد رمز را زد یک کتاب از گاوصندوق برداشت و خواند و گفت ای دروغ گو😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡 تو نوه ی تاک هستی👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿👿😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😡😠😠
خُب این پارت هم تموم شد😭آنچه خواهید خواند👈 من نمی دونم چی بگم_ اعتماد کن_ پای من را ول کن_ بای بای کیوتا🧁🧁🧁🧁
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیبودآجی
مرسی آجو☺☺☺
عـــالــی بــود خشمل آجی 😘👏
مرسی آجو🥰