
Hey everyone! Welcome to Part X (X یه عدد یونانیه به معنی ده)

همه بچه ها کنار پنجره ها جمع شدن. معلم هم رفت کنارشون ایستاد! زیرلب گفت:فکر نمیکردم تا این حد کارت خوب باشه!!!!!! بعدش برگشت به سمت هارپی و پرسید:اون عقابا جوری پرواز میکنن که انگار میخوان به کسی حمله کنن!باید جلوشونو بگیری! وگرنه ممکنه اونا به دانش آموزا حمله کنن و فاجعه به بار بیاد!!!!! هارپی بلند گفت:نههه! معلمم گفت:پس یعنی میگی همه کارا رو خودم باید انجام بدم؟ و دوباره میره سمت میزش. عینکش رو میذاره و یه کتاب رو از کشوی میزش در میاره. شروع به گشتن توی کتاب میکنه تا بلاخره ورد مورد نظرش رو پیدا میکنه ^^ بعدش شروع به زمزمه کردنش میکنه و حالا به نظر میاد عقابای هارپی میخوان به جایی ک ازش اومدن برگردن. هارپی بدو بدو میره سمت شیشه و میبینه که اون دوتا پسری که میخواستن توی روند مسابقه ادموند مشکل ایجاد کنن و یکم پیش بخاطر عقابا منصرف شده بودن دوباره برگشتن! هارپی جیغ میزنه:نهههههههههه!!!!!!!!!!!!!😱و هارپی ها برمیگردن ، میرن سمت اون دوتا پسر و با تمام توانشون سعی میکنن اونا رو از روی زمین بلند کنن یکم ببرن بالا و از اون ارتفاع بندازنشون پایین!
دوتا پسر ک قدرت یکیشون تغییر شکل دهنده کلاغ و اون یکی تغییر شکل دهنده گرگ بود سعی میکنن به حیووناشون تبدیل بشن و فرار کنن اما اونی که گرگه فقط دم و گوشای گرگ رو در میاره 😂 اونی که کلاغه تبدیل به کلاغ شده و سعی داره پرواز کنه و فرار کنه اما اون گرگه پاهاشو میگیره تا مثلا وقتی داره پرواز میکنه اونم با خودش ببره!😐😂😂🤲🏻 اما کلاغی به اون کوچیکی تحمل وزن به اون زیادی رو نداره و هی میفته😂هارپی که وضعشونو این دید زود فکرشو به کار انداخت و تصمیم گرفت.
سریع به عقاب هارپی تبدیل شد و رفت اون کلاغ رو با پنجه های تیزش گرفت ^^ اون دو نفرو برد دفتر مدیر و همه چیو گفت😊اونام که هی ناله میکردن و میگفتن بخدا تقصیر ما نبود یه نفر بهمون گفته بود که این کارو کنیم 😩 مدیر پرسید:و میتونم بپرسم دقیقا چه کسی بهتون گفته که توی روند مسابقه اختلال ایجاد کنید؟!!! پسرا هم گفتن: یه پ...پسر به اسم سایمون بود...اون یه تغییر شکل دهنده پگاسوس مغرور و خود خواهه! نگاه کنید!همون پگاسوسی که مشکیه سایمونه!!!! و همه به پنجره نگاه میکنن و اونو میبینن :^ مدیر با لحن خیلی جدی و خشک گفت:سریع سایمون کوپر رو به دفترم احضار کنید!😠هارپی تو دیگه میتونی بری. ممنون که گزارش دادی!و هارپی میره ^^
(برمیگردیم به کلاس آناکوندا) کلاس تقریبا تموم شده بود و کلی مار آناکوندای کوچیک و بزرگ تو کلاس بودن ^^ (همونطور که میدونید این جلسه احضار مارهای آناکوندای واقعی بود) معاون برای یه لحظه کوچیک میاد تو کلاس تا چیزیو به معلم بگه و وقتی مارا رو میبینه از ترس جیغ میزنه😂💔معلم گفت:خب بچه ها هفته آینده امتحاناتتون شروع میشن باید خوب درس بخونید و تمرین کنید چون یه بخشی از آزموناتون عملین و بخش دیگه حفظی🙂(اینجا همه آه میکشن😂) کلاس رو تموم میکنم برید به کاراتون برسید😁همه که از خستگی میخوان ولو شن از کلاس میرن بیرون. فقط آناکوندا و چند تا دختر میمونن. سر دسته شون درو میبنده و میگه: خب خب ببین اینجا چی داریم!خانم دروغگوی نفرت انگیز کوچولو! 😏آناکوندا جواب داد:به من نگو کوچولو وگرنه برات بد تموم میشه!😡 دختره گفت:وااااایییی ترسیدم! مثلا میخوای چیکار کنی ها؟ تو که هیچی نیستی جز یه کرم کوچولوی بدون مامان!!!!😏 آناکوندا هم گفت:خودت خواستی😈و به یه مار آناکوندای خیلی بزرگ تبدیل میشه. به سرعت میره میپیچه دور دختره و میگه:اگه جرئت داری باهام بجنگ توی حالت ماری!!!!! دختره هم که از خودش مطمئنه به مار آناکوندا تبدیل میشه. حالا دوتا مار آناکوندا توی کلاس رو به روی هم فش فش میکنن و میخوان همدیگه رو تیکه پاره کنن!😱
آناکوندا اولین حرکتو انجام میده. میره سمت دختره و سعی میکنه گازش بگیره. اما مارای آناکوندا دندون قوی ای ندارن... ولی آناکوندا متوجه دوتا دندون نیش میشه که توی دهنش هستن! با اونا به دختره حمله میکنه و دختره جیغ میزنه:آیییییییییییییییی! وایسا! دیگه نمیخوام کاری کنمممممم!وایساااااااااااااا !!!!!!!!! و به آدم تبدیل میشه. بازوش خونی شده! زخمشم عمیقه! دختره یه نگاه به بازوش میکنه و شروع میکنه به جیغ زدن:کمککککککک! این میخواد منو بکشههههههه!!!!! کمککککککککککککککک!!!!!!!! آناکوندام که به آدم تبدیل شده با تعجب نگاش میکنه. مارهای آناکوندا طبیعتا نباید دندون نیش داشته باشن! پس اون چطوری دندون نیش داره؟؟؟؟🤯🤯🤯😳😳😳😳😳 آناکوندا به دفتر مدیر فرا خونده میشه. مدیر با چهره ای نسبتا عصبانی میگه:از اولشم نباید شماها رو میوردم اینجا! هر روز یکیتون داره دردسر درست میکنه!!!!! بعد همه معلما رو بیرون میکنه. پشتشو میکنه به آناکوندا و میگه:هومممممم ، از اونجایی که تو دختر خیییلی با استعدادی هستی ، نمیتونم اخراجت کنم... مگه نه؟ و با یه لبخند بدجنس به سمت آناکوندا قدم برمیداره. صورتشو لمس میکنه و میگه: قبلا یه دختر با استعداد دیگه هم توی مدرسه بود....خیلی خیلی وقت پیش....تو منو یاد اون میندازی... آناکوندا تعجب کرد. گفت:یه دختر دیگه؟!😳 مدیر گفت:بله! یکی دیگه! همممممم ، من آینده ت رو میبینم که مال تو نیست! چون قبلا هم اتفاق افتاده!
آناکوندا گفت:یعنی چی....چی دارین میگین... مدیر دستشو برد سمت دهن آناکوندا بازش کرد و دوتا دندون نیش بلند و غیر عادی دید. گفت:درسته!همونه که حدس میزدم! بعدش رفت نشست سر صندلیش و گفت:فراموش کن این چند دقیقه پیش چی گفتم! مطمئنم که میتونی😊 آناکوندا گفت:ولی... میتونم بپرسم چرا من دندون نیش دارم؟ خانم استیونز گفت:البته! بخاطر اینه که تو یه آناکوندای کامل نیستی! تو یه دو رگه ای! روحت یه مار آناکونداست و توی رگ هات خون شاه کبری جریان داره!🐍
آناکوندا گفت:این یعنی...یکی از والدینم تغییر شکل دهنده شاه کبری بوده؟! اما کدومشون؟؟؟ مدیر جواب داد:پدرت! آناکوندا گفت:یعنی...مامانم...ونسا....آناکوندا بوده؟!!! پس چطور هارپی یه عقابه...و چطور مکس جادوی آتش رو داره...و مدوسا اصلا جادو نداره؟؟؟😨 مدیر گفت: اوه لطفا اینقد احمق نباش! واقعا فکر می کنی اونا خانواده واقعیتن؟!مثلا همین هارپی. چه نقطه مشترکی باهاش داری؟ آناکوندا گفت:البته! ما نقاط مشترک زیادی داریم مثلا.....آممممم.... (هرچی میگرده هیچی پیدا نمیکنه🙂) مدیر ادامه داد:دیدی؟ شماها اصلا نقطه مشترکی با هم ندارین!!! آناکوندا گفت:اما...امکان نداره...ماها خواهریم... خانم استیونز گفت:دیگه میتونی بری بیرون. آناکوندا که هنوز شوکه بود گفت:ولی...نمیشه که... مدیر گفت:بیرون!!!! و آناکوندا رفت.🙃
آناکوندا که چشماش گرد شده و پر از ترس و تعجب ؛ آروم آروم میره پیش دوستاش. بین راه جکسون میبیندش و میگه:به به مار کوچولو چخبر؟ شنیدم زدی یکیو ناکار کرد... قبل اینکه بخواد حرفشو تموم کنه به چشمای آناکوندا نگاه میکنه که با ترس فقط به فاصله دوری زل زده و خودشم بی هیچ حرفی و آروم آروم داره حرکت میکنه🤯 جکسون یکم نگران شد و گفت:چی شده؟ آناکوندا چی شدههه؟ آناکوندا در جواب خیلی آروم و زیر لب گفت: اون...اون گفت...من خواهرش نیستم...گفت...من خانواده ای ندارم..... جکسون گفت:کی؟ کی چنین حرفی زده؟؟؟ آناکوندا با چشمای وحشت زدش به جکسون زل زد و گفت: خانم... استیونز....

جکسون گفت:خانم استیونز چنین حرفی زده؟!!!! حرفای اون پیرزن خ ر ف ت رو جدی نگیر ، اون همیشه حرفای چرت و پرت میزنه. حالام بیا ببرمت ی جایی ^^ کتشو در اورد و گذاشت روی آناکوندا تا دیگه نلرزه. بعدم دستشو گرفت و زود بردش توی یه عمارت خیلی بزرگ و با شکوه و گفت:به خونه من خوش اومدی :) در زد و یه زن جوون درو باز کرد. زنه گفت:خوش اومدین! جکسون گف:آنا(کوتاه شده آناکوندا) این جسیکاست خدمتکارمونه😊جسیکا گفت:چه دختر جوان زیبایی با خودتون اوردید خونه! اسمش چیه؟ جکسون جواب داد: آناکوندا ^^ (عکس اسلاید خونه جکسونه)
(از زبون جکسون) به جسیکا گفتم یه اتاق واسه آناکوندا خالی کنه و بردمش توی اتاقش ^^ گذاشتمش روی تخت و اونجا نشست. گفتم:حالا دیگه باید یکم استراحت کنی... با چشمای از حدقه بیرون اومده گفت:از کجا بدونم که میتونم بهت اعتماد کنم؟؟؟؟ گفتم:میدونستم که میپرسی. و شروع کردم به در اوردن لباسم. عقب عقب رفت و گفت:داری... چیکار میکنی... پیرهنم رو در اوردم و زخمای روی بدنم نمایان شدن. زخمای کهنه ای بودن .. خیلی کهنه... گفتم:وقتی بچه بودم ، بهم تجاوز شد و بهم چاقو زدن. واسه همینه که میتونی بهم اعتماد کنی! آناکوندا شگفت زده شد و گفت:وای....نمیدونستم...میتونم بهشون دست بزنم؟ گفتم:آره. اومد نزدیک و به زخمام دست زد. اولش یکم درد داشت ، ولی بعد احساس خوبی بم دست داد 🤭 بش گفتم:نمیخوای استراحت کنی؟گفت اِ باشه و رفت تا یکم چرت بزنه ^^
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا اینقدر از جکسون بدم میاد؟😹
خیلی باحال بود مثل بقیه پارتا
نیمودونم والا😂😂💔
تنکیو بوس بهت😘
چالش:اگه یکی که دوسش نداری بت بگه دوست دارم چیکار میکنی؟
سعی میکنم اروم و طوری که ناراحت نشه بهش بگم دوسش ندارم اما میتونم به عنوان یه دوست خوب قبولش کنم😊
خیلی خوبهههههههههه😍😍😍😍😍😍😍
میسی مامی😂💙
آفلین ^^
کاری نکردم دخترکم انجام وظیفه بود😂💛
😚😘
عالی بود آجی💖💖💖💖 چ: تعجب می کنم! و فکر می کنم که شاید قصدش مسخره کردن من باشه! هیچی دیگه سئوال پیچش می کنم!😐😂
میسی آجی❤❤❤
وجدانن؟😂😂😂
آره😂😂 من از هیچکس بدم نمیاد و با همه خوبم ^_^ ولی کسی که با من بد باشه منم ازش بدم میاد! و دیگه نمی تونم باهاش خوب باشم! اگه ازم معذرت خواهی کنه خب شاید ببخشم و بعد سئوال پیچش می کنم و بعد باهاش دوست میشم! (روند کاری من این شکلیه😂!)
چ جالب😂😂😂🤝🏻
تستت معرکهههههههه بودددددد💖💖💖💖💖💖 پارت بعد زود بگذار 🌹🌹🌹
مرسی عزیزم💕چشم با این اکانت میذارم ^^