سلام،با قسمت جدید این داستان امیدوارم،لذت ببرید.میشه خواهش کنم نظر بدید؟؟؟؟؟???
حق با جک بود اونجا خیلی تاریک بود.هیکاپ گفت(خب خب درختهای سمج،ببینم با این چه میکنید?)و با اتیش رفت جلو.لجیب بود،اونا دیگه از اتیش نمیترسیدن????هیکاپ در حال جنگیدن بود و بقیه هم کمکش میکردن.حالا من ودجک در حال بازرسز از هوای تاریک اونجا بودیم???جک گفت(غرغرو،بچه ها کمک میخوان)(خب الان چی کار کنم؟)(خب من میرم بجنگم،تو هم برد نظریا ات رو عملی کن?)و با عصاش رفت، رفتم توی اسمون،(نور نباشه،زندکی وحشتناک میشه??)و سعی کردم که ابرها و هر جی که مانع رسیدن نور به اون تیکه زمین میشه رو از سر راه بردارم و موفق هم شدم??در عوض.......
در عوض وقتی پایین رو نگاه کردم .......همه بچه ها ماتومبهوت مونده بودن،چک رو که نگم واستون(جکککک؟؟؟؟چرا لم دادی روی زمین؟؟????)(جنابعالی باعث شدی???)(بلههه؟؟?) رفتم پایین ببینم دقیا منظورش چیه که یه صدایی شنیدم(اهای،مراقب باش لهم نکنی)(جک اگه له شدنی بودی تا حالا لهت کرده بودم??)چک پرسید(با من بودی؟؟???)اون صدای نازک بلند شد(جک کدوم الاغیه؟؟؟.......
ادانه داد(جک کدوم الاغیه؟؟؟؟من این پایینم یه ریزه.)گفتم(اهان ببین ریزه یه علامتی چیزی بده من ببینمت?)(?♀️?♀️?♀️?♀️من اینجام،روی شونه ات)شونه ام رو نگاه کردم،یه موجود خیلی کوچولو بود،متعجب فقط داشتم نگاه میکردم???پرسیدم(تو کی اومدی من نفهمیدم؟؟؟)(من.......
بچه ها دورم جمع شدن تا ببینن اون ریزه چی میگه.گفت(ممنون که نجاتم دادی???)(خواهش میکنم????)بعد اروم از السا پرسیدم(چه طوری نجاتش دادم??⁉️)?♀️?♀️?♀️?♀️ریزه گفت(اون درختهایی که باهاشون جنگیدید رو یادتونه؟)همه سر تکون دادیم،با لپهای سرخش ادامه داد(من یکی از اونا بودم،که الان نجاتش دادید☺☺)کپ کردم.???گیج شده بودم.همه هنینطور بودن.پرسیدم(یعنی درختهای مجسمه ساز هم یه انسان هستن؟؟؟؟)صدای یه نفر اومد.....
اون پری اومده بود(نه بچه ها،اینا از یه نوع دیگه هستن.)مریدا گفت(یعنی چند نوع درخت اینجا داریم.چه جالبببب)(بله،و این درختها درخت تاریکین?)جک گفت(واسه همین اینجا اینقدر تاریکه)من ادامه دادم(اونا تارسگیکی رو دوست دارن،پس اگه نور بهشون برسه،به حالت اولیه خودشون برمیگردن.نه؟)(افرین،درسته)رو به ریزه کردم(پس اینطوری نجات پیدا کردی???)صدای راپونزل بلند شد(بچه ها!!!اصلا خوب نیست....???)
ننیدونم چه بلایی داشت سر راپونزل میومد???یگپری گفت(راپونزل چیزی از اونا به تو برخورد کرده???)(من،،،،،مم......نمیدونم????)د یه او نیروی سبز رنگی دورش پیچید و ......یه درخت غولپیکر جلوی ما ظاهر شد!!!!!!????گفتم(مطلقا کتک خوردن از این درد داره?)???گفتم(مرینت نمیتونی خرش کنی مهربون شه؟؟؟)????(???درخت خوب،ما با هم دوستیم،یادته؟؟؟؟)یه هو درخت تیغ به سما ما پرت کرد???گفتم(مرینت،ردی حرف زدنت با ادم بدا بیشتر کار کن????)در حالی که مقاومت میکردیم پرت شدم روی پری....??
از جام بلند شد(ببینم شما میتونید کاری کنید بارون بیاد؟؟؟؟)(اره چه طور مگه؟؟؟)(لطفا عملیش کنید.یه فکری دارم.?)هماگه در حال دفاع بودیم،نیم ساعت از بارش بارون گذشته بود، بچه ها دیگه خسته بودن.جک گفت(ای خدایا،این یارون نمیشا قطع شه؟؟؟)خبر نداشتک نقشه منه،نگفته بودم????به پری علامت دادم که وقتشه بارون تموم شه،و بلافاصله رفتم بالا.جک پرسید(رویااااا؟???)(کمک توی راهه.?)(?)با نیروم ایگبرها رو کشوندم اونور،تا حالا جنگل این همه نورانی نشده بود???و خوشگلتر از اون،رنگین کمان پدیدار شد.نشستم پایین.جک اومد سمتم(دمت گرم غرغرو)(ممنون عاشق??)داغ کرد،که یا منظره باور نکردنی رخ داد!!!!!چهار تا رنگین کمان،با هم دیگه???پری گفت(حالا اونا رو راهی بازار کنیم)با نیروش کاری کرد رنگین کمانها بتونن از بین درختها توی جنگل رد بشن تا به تمام درختهای تاریکی برسن و اونا رو به حالت طبیعی برگردونن[عکس این بخش].ولی راپونزل.....
گفتم (چرا عادی نشد؟????)پری گفت(نمیدونم?♀️)راپونزل شروع کرد به فرار کردن،گفتم(چرا معطلید؟؟؟?بیاین بریم???) هیکاپ(باشه بابا، باشه??)شروع کردیم به دویدن،تا اینکه به سه راهی رسیدیم????و موندیم چی کار کنیم.پری غیبش زد،رفتم توی اسمون تا ببینم کجاست،ولی به دلیل تراکم بالای درختها هیچی قابل رویت نبود،منم گفتم(بهتره تقسیم شیم،نه؟)السا و جک??،من و مرینت???،مریدا و هیکاپ???.توی راه با مرینت بودم.مرینت گفت(خدایی،تو چرا همش دلقک بازی در میاری?)(الان که زیاد در نیاوردم??)(اره واسه همینه که همه جدی هستیم)بعد سرش رو پایین انداخت(دلیل خنده هامونم تو شدی??)(خب الان پرا اینهمه ناراحاتی؟؟)(دلم واسه ادرین تنگ شده.?)(هنوزم دوسش داری؟؟؟با اینکه کاکامی رو انتخاب کرده؟؟؟?)حس کردم بغض راه گلوش رو بسته که..
راپونزل نه،یه غول بیابونی بزرگ وسط راه ما سبز شد???گفتم(چرا همیشه حطرناکترین چیزای عالم واسه منه؟؟؟??)(سوال خوبی بود،منم دوست دارم بدونم???).........
ممنون که وقت گذاشتید،درضمن بگم که،از این به بعد داستان قراره هم رمانتیک باشه(بوس و این چیزا در راه نیست?فقط یه حرفای عاشقانه?)و همینطور غمگین،ولی نگران نباشید خنده دارهم میکنم،ولی نه به اندازه اولا.ممنون که وقت گذاشتید.نظر بدید لطفا.(بابا نظر بده دیگه??????)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (5)