سلامی به کیوتی مریکت😊به دریای چشمان مرینت🥴به جنگل چشمان زمردین آدرین🥴به جذابیت کت نوار😎، به غرور لیدی باگ❤سمانه هستم با پارت بعد بانوی خفته😁امیدوار براتون لذت بخش باشه و به خوشبویی یک شاخه گل رز باشه. با نظراتتون بهم انرژی بدین 😎بازم از چارلز و توماس عزیز متشکرم. 😊اگه میرالکس نبود من با این لایلا زیبا و رویایی اشنا نمیشدم و الگوم رو پیدا نمیکردم. خب دیگه زر نزنم برید بخونید باییییی
آنچه در بانوی خفته خواندید:ولپینا پری شیطانی.......آرزوی مرگ..... من طلسم شدم.... اون ازم مخفی میکنه........ از یه بعد دیگت اموده....... یه دختر زیبا دیدم.....
که یه دختر خوشگل جلوم ظاهر شد.گفت:«سلام! من گم شدم! میشه ببریم خونمون؟»«خونتون کجاست؟»«خیاطخونه راسی!»«باشه. من با اینجا آشنام. دوستیم؟»«البته! من لایلام. لایلا راسی.»«سلام لایلا. من مرینتم. مرینت دوپن چنگ» لایلا بعد معرفیم اخماش رفت توهم. نمیدونم چرا. اون رو به خیاطخونه راسی زسوندم. که لایلا بهم گفت:«مرینت، نمیای تو! بیا»«نه من باید برم پیشــــ»«بــــــــیا دیگه😊😉» ٠«بـباشع!» و با لایلا رفتیم تو. گفت:«مرینت، این نخ نیرسه! امتحانش میکنی؟»«آه، الیته!» و به سمتش رفتم. اون شروع به ریسیدن کرد. نوبت من بود. تا بهش دست زدم دیگه هیچی نفهمیدم.
از زبان سمانه: با سانیا تله پاتی گرفتم. بهم گفت:«وای وای وای! سمااااا. لایلا موفق شد! مری به خواب ابدی فرورفته! توهم که انگار نه انگار. میدونم آدرین جذابه! امیلی باحاله و آلیا رو دوست داری! اما دکمه تغیردهنده یبار بیشتر کار نمیده ها! ما ۳ سال وقت صرفش مردیم. به باذشنده! خودم میام عا!»«آرام آرام. سانی بس کن! من الان زن گابریلم! ضمنا، لایلا عشق منه. نمیزارم اتفاقی براش بیوفته. یخ خبر بد دارم! آدری و آندره دارن میان اینجا!»«میدونم. میدونم..... اما مثلا آندره داداشته! و کلویی برادر زادت. خوبیش اینه زویی هم هست!»«آه، گلویی نچسب. من یع دختر ۱۵ سالم تو جسم ۲۶ ساله! نمد چقدر گابریل نچسبه. وای سانی! مرینت! من کمکش میکنم! اونا فمر میکنم لوکا دوسشداره! سر لوکا رو میکنن اگه بفهمن که سوسک ژاپن
از زبان سمانه: با سانیا تله پاتی گرفتم. بهم گفت:«وای وای وای! سمااااا. لایلا موفق شد! مری به خواب ابدی فرورفته! توهم که انگار نه انگار. میدونم آدرین جذابه! امیلی باحاله و آلیا رو دوست داری! اما دکمه تغیردهنده یبار بیشتر کار نمیده ها! ما ۳ سال وقت صرفش مردیم. به باذشنده! خودم میام عا!»«آرام آرام. سانی بس کن! من الان زن گابریلم! ضمنا، لایلا عشق منه. نمیزارم اتفاقی براش بیوفته. یخ خبر بد دارم! آدری و آندره دارن میان اینجا!»«میدونم. میدونم..... اما مثلا آندره داداشته! و کلویی برادر زادت. خوبیش اینه زویی هم هست!»«آه، گلویی نچسب. من یع دختر ۱۵ سالم تو جسم ۲۶ ساله! نمد چقدر گابریل نچسبه. وای سانی! مرینت! من کمکش میکنم! اونا فمر میکنم لوکا دوسشداره! سر لوکا رو میکنن اگه بفهمن که سوسک ژاپنی رو دوست داره! اونا لوکا رو شاه آینده میدونن. اما فقط آدرین عاشق مریه! آه. قلبم. این بسیار ناخوشایند و دردناک است، مرینت در خواب ابدیست پدرش به فکر جانشین!»«ببند! ببند! ایمجا همه فکر نیکنن مدریه شبانه روزی هشتی! نمیدونی زگ چه پولدار شده! سمانه داستان ذو تغیر دادی!»«بلی بلی. راستی به لیدی بلاگ میرسی!؟ پستام تو تستچی گذاشتی! نمیدونی چقدر سخته نمیتونم با گوشیکار کنم. اینجا انگار ما قبل تاریخه!»
از زبان آلیا: مرینت، دوست خوبم! اوه مرینت! فین فن. الان ۵ روزه از مرینت خبری تیست. شاه و ملکه خیلی نگرانشن. حتما طلسم اجرا شده و اون تو خواب ابدیه! مگه تام میزاره آدرین ببوسش! خووودددداااا!» سمانه::«آلیا، بس کن! نجاتش میدیم! آروم باش!»«چطور!»«اوه آلیا، من مانلی نیستم من سنانه ام از یه بعد دیگه امدم. مدرک دارم.»«مامان! تو رسما رد دادی! بس که تو تخیلی!» و رفتم. از زبان آدرین: مرینت طلسم شده! و اشکم ریخت رو گونه ام. که یهو دست مانلی رو شونم احساس کردم.«آدرین، بیا بریم توی اتاقم!»«باشه!» و رفتیم تو اتلقش. اتاقش یه جیزی به اسم تلوزیون دلشت و کلا انگار از اینده بود. یه جعبه در آورد و کفت:«آدرین آکراست! من سمانه هستم و اینم جعبه معجزه گر هاست. ما میتونیم مرینت رو زنده کنیم. به شرط اینکه با حالات ابر قهرمانیت بتونی اعتماد مردم و شاه رو جلب کنی و مری رو ببوسی. این حلقه رو بپوش»«ب. باشه!» و حلقه رو پوشیدم.....
آنچه خواهی خواند. من پلکم.... ولپینا برگشته.... ـ. بعد دیگه؟.... کت نوار..... ببوسم..... لوکا عاشقش نیسا..... کاگامی
پارت بعد رو کی میزاری؟
بعدی خواهش
چشممم. گذاشتمش.
بعدیییییی
باشه به هفت تا راضیم😁
عاااالي
مرصی
رفقا، بعدی رو نیمزارم تا وقتی نظراتون زیاد نشه
عالی بود
مریکت و آدرینت
قرارت بیشترش مریکتی باشه
مریکت شیپ مرد علاقه من
می توو